5 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود داستان کتاب چوپان دروغگو

یکی از قصه های شیرین کودکانه, قصه چوپان دروغگو می باشد. علاوه بر شعرهای کودکانه,  این داستان جذاب و زیبا بسیار, پند آموز است و کودکان از شنیدن آن لذت می برند. با ما همراه باشید با داستان چوپان دروغگو.

روزی روزگاری پسرك چوپانی در ده ای زندگی می كرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیك ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود.

1.

یك روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در كنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد كه در كنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یك دفعه قكری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت كاری جالب بكند تا كمی تفریح كرده باشد. او فریاد كشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد. (دانلود داستان کتاب چوپان دروغگو )

مردم ده ، صدای پسرك چوپان را شنیدند. آنها برای كمك به پسرك چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرك را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم. مردم از این كار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.

دانلود داستان کتاب چوپان دروغگو .

از آن ماجرا مدتها گذشت،یك روز پسرك نشسته بود و به گذشته فكر می كرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فریاد كشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، كمك …

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرك را در حال خندیدن دیدند. مردم از كار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا كردند. هر كسی چیزی می گفت و از اینكه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

از آن روز چند ماهی گذشت . یكی از روزها گرگ خطرناكی به نزدیكی آن ده آمد و وقتی پسرك را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد. پسرك هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، كمك كنید…. ولی كسی برای كمك نیامد . مردم فكر كردند كه دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت كند. آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. او فهمید اگر نیاز به كمك داشته باشد، مردم به او كمك خواهند كرد به شرط آنكه بدانند او راست می گوید.

منبع: kanoon .ir