4.1 10 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آخرین بوسه

خلاصه رمان آخرین بوسه :

کسانی سر راهش قرار میگیرن که برخی زندگیش رو سخت تر و پر فراز و نشیب میکنن و برخی راه رو براش هموار میکنن و عشقی که فراغ چندین ساله رو به همراه داره و در نهایت آخرین بوسه…. آروشا چگونه با این سختی ها مقابله میکنه؟

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آخرین بوسه :

دو روز ديگه مراسم عقد کنون سمانه بود زنگ زده گفته برم خونشون شهريار و مينا و امير سامان و ندام اونجان(ندا همسر سامان)سمانه هم ديروز خبر عمه شدنشو گرفته بود و کلى خوشحال بود يه مانتو مشکى تنگ که يه قسمت از جلوش خالاى سفيد داشتو با شلوار دمپا و کفشاى مشکى ورنى راحتى و کيف ستش برداشتم تنم کردم شال سفيدمو سرم کردم

يه رژ قرمز زدم و يکم کرم و ريمل زدم تلامو که خيلى وقت بود فر نکرده بودمم فر کردم تقريبا از وقتى که برگشته بوديم از فرانسه فقط دو سه بار فر کرده بودم يه ورى ريختمشون رو صورتم رفتم

پيش مامان و بعد کلى دنگ و فنگ گذاشت برم نشستم تو فرارى مشکيم عينک آفتابيمو زدم آهنگ پايين شهر تى ام بکس رو پلى کردم صداشوزياد کردم باهاش همخونى هم ميکردم البته با صداى کم با يه تيکاف راه افتادم بازم سرعتمو زياد کردم

دلم هواى کروروس کرده بود ولى خب وقت مناسبى نبود رسيدم دم خونشون پارک کردم رفتم داخل پريدم دخترا رو ماچ کردم با بقيم دست دادم همونطور حرف ميزديم که دوباره شهريار رفت سراغ در و بازش کرد امير بلند گفت

-بههههههه داداش سلام تو که مارو کشتى ناز ميکردى نميام

صداى اوستا هوش از سرم پروند و من همونطور پشت به در و اوستا خشکم زده بود-ديگه گفتم بيام خيلى اصرار کردين

دستام عرق کرده بود همه بچه ها سلام کردن و نوبت رسيد به من آروم برگشتم سمتش اخمامو کشيدم تو هم-سلام

اوستا منو که ديد هنگ کرد و زل زد بهم بعدش اخماشو کشيد تو هم

-سلام

شهريار-خوب شد اومدى

اوستا-بابا عروسى دوتا از بهترين دوستامه هااااااا …… هى شمام مزدوج شدين رفتين ديگه

سرمو انداختم پايين و با ناخنام بازى کردم و اون ادامه داد-ايشالا منم ديگه بايد بيفتم دنبال کارام يه فکرى برا خودم بکنم تنها نمونم.

دانلود رمان آخرین بوسه

همشون زدن زير خنده ولى من بغض کردم هه چه زود با نبودم کنار اومده بود چه زود فراموشم کرده بود حالام ميخواست مزدوج بشه نقاب بى تفاوتى و زبون درازيمو زدم به صورتم سرمو بالا آوردم دست به سينه زل زدم تو چشاش -حالا کى هستن بگين آستين بزنيم بالا براتون!

اينو که گفتم آرنج سمانه پهلومو سوراخ کرد توجهى نکردم ابرو هاى اوستا پريد بالا همه سکوت کرده بودن تا جواب اوستا رو بشنون

اوستا-اونوخ چه جورى جبران بکنم؟

کم نياوردم بدون فکر کردن فورى گفتم-در عوض منم ميگم برى در موردش تحقيق کنى

اوپس يعنى خودمم از جوابم هنگ کردم ولى حقش بود با يه نيشخند نگام کرد و گفت

-باشه مشکلى نيست هر موقع برگشتين تهران قرار ميزارم ببينيش

پسره پررو به درک رفتن نشستن سمانه دستمو گرفت کشون کشون برد تو اتاقش درشو بست با اخم بهم گفت-تو چه مرگته؟هاااان؟؟؟

بى تفاوت گفتم

-هيچى

-هيچى؟؟؟پس چرا دارى اوستا رو ميچزونيش؟

-هه شماها چتونه همش طرف اونين ديدين اون شروع کرد اول خو به من چه؟

-کجا اون شروع کرد؟

-اون گفت ميخواد مزدوج بش به من چه؟؟؟؟

دانلود رمان آخرین بوسه

-وااااى آروشا چرا اينجورى ميکنى؟او تموم طول مدت که داشت اون حرفارو ميگفت نگاش به تو بود!

عصبانى گفتم-خب به درک من فعلا نميتونم ازدواج بکنم

-چرا؟

-خودت خوب ميدونى

-لابد به خاطر اون قسم لعنتيه

-آره دقيقا

-آروشا تموم کن اين رفتاراى بچگونتو

داد زدم-کودوم رفتاراى بچگونه؟هاااان؟

اونم متقابلا داد زد سرم-آروشا اينو بفهم آرشام رفته اصلا از کجا معلوم آرشام زندس هان؟از کجا معلوم شايد مرد….

نذاشتم حرفشو بزنم از سمانه انتظار اين حرفو نداشتم تيز يورش بردم سمتش-سمانه دهنتو ببند فهميدى؟؟؟؟

دانلود رمان آخرین بوسه

هه از تو اين انتظارو نداشتم تويى که تو همه اين مدت مثل خواهرم بودى!صدامو آروم تر کردم نشستم رو تختش سرمو گرفتم بين دستام بغض چنگ انداخت به گلوم با صداى لرزون ادامه دادم-سمانه!تو چه ميفهمى برادرى که عاشقته تنهات بزاره بره يعنى چى؟

تو چه ميفهمى دو راهى يعنى چى؟ دو راهى يعنى اين که بين عشقت و قسمت يکى رو انتخاب بکنى سمانه سخته منم ديگه فراموشش ميکنم ميدونى بخوام لج کنم با همه دنيا لج ميکنم پس ديگه بسه اصرار نکنين

اومد دستشو گذاشت رو شونم

-تا کى آروش ميخواى….

-سمانه بسه

-باشه پاشو لباساتو در آر بيا پايين

خوشبختانه صدامون نرفته بود پايين لباسامو در آوردم ساپورت مشکيمو پام کردم يه پيرهن آستين بلند تا يکم بالاى زانو تنم بود موهام تا روى باسنم ميرسيد بالاى سرم با کليپس جمع کردم پاپوشاى سرمه اى بافتمم پوشيدم يکمم رژمو تجديد کردم رفتم پايين نيما و ريمام اومده بودن نشستيم دور هم ميگفتيم ميشنفتيم زنگ خونه رو زدن سمانه رفت آيفونو برداشت

-بله؟….بله خودمم اجازه بدين بيام

شهريار-کى بود؟

-مأمور پسته بسته آورده

-بزار منم بيام

-نه نميخواد عزيزم ميرم ميگرم ميام ديگه

-باشه

سمانه رفت ما هممون دوباره شروع کرديم حرف زديم ولى شهريار پريشون بود مدام دستاشو تو هم فشار ميداد يه ربعى گذشت ولى سمانه نيومد خونه تو سکوت فرو رفته بود

سامان-سمانه چى شد پس

شهريار-خيلى دير کرد

دانلود رمان آخرین بوسه

فورى من و شهريار بلند شديم هواى بيرون سرد بود ولى دوييدم بيرون شهريار و بقيه هم دنبالم اومدن خودمو رسوندم دم در سمانه نبود و در کاملا باز رو زمين يه تيکه کاغذ ديدم فورى برش داشتم روش نوشته بود(دانيال)نه نبايد کسى اينو ميديد فورى داخل آستينم پنهونش کردم رنگم پريده بود همه رسيدن شهريار داد زد

-پس سمانه کجاست؟؟؟

-نيست!

شهريار داد زد سرم-يعنى چى نيست ؟؟

و همچين اومد سمتم گفتم کشت منوووو ديدم از کنارم رد شد رفت سمت در و با صداى بلند سمانه رو صدا زد

-سماااانه

چند بار پشت سر هم داد زد مثل ديوونه ها ميرفت اينور اونور باغ من که شخصا از اون وضعيتش ترسيده بودم سامان هم بدتر از اون اوستا رفت بازو هاشو گرفت-آروم باش پسر آروم باش پيداش ميکنيم آروم بگير

با چشماى خون گرفتش زل زد به اوستا

دانلود رمان آخرین بوسه

-اوستا….. نيست ميفهمى؟؟؟؟؟

اوستا-گفتم پيداش ميکنيم

سامان اومد وسط خيلى عصبى بود رفت سمت اوستا-چجورى ميخواى پيداش کنى هاااان؟؟؟د بگو

چونم لرزيد راست ميگفت از کاراى دانيال نميشد سر در آورد مو لا درز نقشه هاش نميرفت يه قطره اشک از گوشه چشمم گونمو خيس کرد سريع با پشت دستم پاکش کردم امير رفت سامانو گرفت آرومش کرد

سريع دوييدم تو خونه بايد ميفهميدم دانيال چه غلطى کرده پسره عوضى رفتم توى اتاق سمانه نامه رو باز کردم

-سلام خانوم آروشا الان که اين نامه رو ميخونى دوست عزيزت پيش منه نترس چيزى نميشه بعد تاريخ مراسم عقد کنون پسش ميارم يادت باشه کسى چيزى نفهمه خداحافظ

اشکام ريختن نشستم رو تخت نامه رو پرت کردم در با شدت باز شد و اوستا اومد داخل

اوستا-چى شده آروشا؟نگو نميدونى که کاملا تابلو ا خبر دارى

سرمو گرفتم بين دستام اشاره کردم به نامه چاره اى نبود بايد اقلا اوستا ميفهميد من مغزم نميکشيد نامه رو برداشت خوند سرشو بلند کرد با اخم گفت -تو خبر داشتى

-از چى؟

-از اين اتفاق

-نه

-اگه خبر نداشتى چرا اونطورى رنگت پريد؟

-چى ميگى؟من اگه خبر داشتم نميذاشتم اين اتفاقا بيوفته

گريم شدت گرفت تبديل شد به هق هق رنگم پريده بود سرمو بلند کردم نگاش افتاد به صورتم خودشو رسوند بهم

دانلود رمان آخرین بوسه

-آروشا خوبى؟رنگت چرا پريده آروم باش

داشتم نفس کم مياوردم هى ميگفت آروم باش نميشد فورى سرمو کشيد تو بغلش خوب ميدونست چى ميتونه آرومم بکنه کم کم آروم شدم از خودش جدام کرد-خوبى؟

سرمو تکون دادم گفت-تو بايد کمکم کنى پيداش بکنيم باشه؟

-باشه

همون موقع اس ام اس اومد گوشيمو برداشتم شماره نا شناس بود-نامه رو که خوندى؟به شهريار بگو اگه سالم ميخوادش روز عقدکنون بزنه به چاک

پسره ديوانه ميخواست چيکارش بکنه شهريار اگه ميفهميد زندش نميذاشت اوستا اومد گوشى رو گرفت از دستام و پيامشو خوند ناليدم-حالا چى کار بکنيم؟؟؟؟

اوستا رفت شهريارو صدا کرد-شهريار بيا بالا

شهريار اومد اوستا با ترفنداى روانشناسيش سعى کرد اول آرومش کنه بعدشم جريان نامه و اس ام اسو گفت شهريار فقط زل زده بود به يه نقطه حرفاى اوستا که تموم شد اولش زير لب گفت-ميکشمش

بعد صداشو بلند کرد

منبع:یک رمان

نام رمان: آخرین بوسه
نویسنده: ميم.الف (مهسا٩٣)
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 553
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آخرین بوسه

دانلود رمان آخرین بوسه , رمان آخرین بوسه , رمان آخرین بوسه pdf , رمان آخرین بوسه apk , رمان آخرین بوسه ایفون , رمان آخرین بوسه اندروید , آخرین بوسه , دانلود رمان عاشقانه آخرین بوسه , رمان عاشقانه آخرین بوسه ,