5 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی

خلاصه رمان آخرین تکشاخ ایرانی :

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

این رمان روایت گر دوتا زندگی جداست که هرچی جلوتر میره بیشتر بهم پیوند میخوره و درست در نقطعه ای بهم پیوند میخوره و یکی میشه.
داستان درمورد دختریه که عادی نیست و با فهمیدن بزرگ ترین راز زندگیش دنبال برادرش میره ولی برادرش نمیدونه که خواهرش زندست و سعی میکنه اونو بکشه…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آخرین تکشاخ ایرانی :

دختره راهش رو کج کرد رفت پشت خونه،  نا خداگاه حس وحشت بهم دست داد. چرا حس می کردم اونجا یک اتفاق بدی داره میوفته؟

میخواستم جلوی اون بچه رو بگیرم… داد زدم.

_نرو اونجا!

نشنید و رفت و من سرم دوباره تیر کشید.  چشمم رو بستم.

اینبار پشت ویلا بود

دو مرد، همونایی که همیشه تو کابوسم میدیدم! اینجا چی کار میکنن؟

اما اینبار چهره هاشون رو می تونستم ببینم…

داشتن حرف میزدن..

چرا انقدر یکیشون اشنا بود؟ خدایا اینا کین؟

_برای چی امدی اینجا؟

اون مرده شمشیری با دسته سیاه رنگی دستش بود. دوری زد و پشت اون یکی ایستاد.

_امدم به برادرم سر بزنم کار بدی کردم؟

اون یکی برگشت و به چشماش زل زد.

_امدی به برادرت سر بزنی یا اومدی بچه هامو ازم بگیری؟

به چشم های اون مردی که این حرف رو زد نگاه کردم. چشماش، چه رنگ آشنایی داره! حتما پدر اون سه تا بچه است!

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی

به مرد دومی نگاه کردم، مردی با چهره نسبتا جا افتاده که غرورش تو دهنم می کوبید! چشم های آب و وحشی… خدای این چشم هارو کجا دیدم؟

_من هنوزم سر حرفم هستم بزار باخودم ببرمشون. این طوری اونام مثل یه جنگجو بار میان! هرچی که فکرش رو کنی براشون فراهم میکنم. قدرت پسرت منحصر به فرده!

یکم رفتم جلوتر به چشمای اون مرده نگاه کردم

چند دفعه سرمو تکون دادم

لعنتی! چرا انقدر اشنا بود؟

_عمرا اگه بزارم بچه هام زیر دست تو بزرگ شن. بهت گفتم ماخطری برای

حکمرانی مسخرت نداریم چرا باور نمیکنی؟

_متاسفم اما من نمیتونم ریسک کنم..

همزمان صدای جیغ از تو خونه امد با وحشت برگشتم سمت خونه ای که دیگه زیبا نبود. بوی خون می داد، بوی مرگ!

_وای خدا نه فاطمه …

فاطمه ؟ فاطمه  کیه؟

دوباره سرم تیر کشید..

نه …خدایا  من میخوام بقیش ببینم دستم و گذاشتم رو سرم و همه تلاشم رو کردم که چشمام باز بمونه…

باز پشت خونه بودم، ویلا داشت تو اتیش میسوخت.

پس اونایی که تو خونه بودن چی؟

اون دوتا  داشتن باهم  میجنگید، برق شمشیراشون رو میدیدم.

اما یکیشون زخمی شده بود و خون ریزی داشت…

_برادر کوچولم خوب بلدی بجنگیا. پیشرفت کردی…

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی

اونی که زخمی شده بود داد زد.

_لعنت بهت زنم تو خونه بود کثافط…

سرم مدام تیر میکشید باید طاقت بیارم.

مرده خنده ای کرد و درست جلوی چشمای من شیف داد.

از دیدن مار بزرگ سیاه رنگ جلوم انقدر وحشت کردم که نفسم بند اومد.

بزرگیش انقدر بود که از سقف ویلا بالاتر رفته!

اون یکی که زخمی شده بود سریع بلند شد، با اشک نگاهشون کردم.

اونم شیف داد…

اینبار یه مار بزرگ دیگه به رنگ سفید ظاهر شد اندازش تقریبا مثل اون یکی بود، دندون های نیشش بزرگ و پرابهت! چنان برای هم دیگه خط نشون می کشیدن که  از دیدن این چیزا دهنم وامونده!

یه لحظه برگشتم و اون دختر بچه رو دیدم که کنار دیوار ایستاده بود و گریه میکرد.

سرم  دیگه داشت گیج میرفت… ترسیده بود…

داد زدم”از این جا برو …فرار کن”

اما اون نمی شنید.

مار سفید دور ماره سیاه پیچید و سعی کرد گازش بگیره …

اما انگار اون یکی قوی تر بود با تکون محکمی که خورد مار سفید پرت شد سمت ویلایی که داشت میسوخت.

نمیدونم چرا از دیدن این چیزا انقدر حالم بد بود…به خودم اومدم که دیدم، مار سیاه نظرش به اون بچه بی دفاع جلب شد.

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی

اروم به سمت اون دختر بچه حرکت کرد و جلوش شیف داد، بچه که ماتش برده بود فقط گریه می کرد و اصلا نمی دونم زیرلب چی می گفت!

بچه بدو فرار کن…

مار سفید از تو اتیش به سختی خودش رو کشید بیرون با دیدن این صحنه سریع شیف داد و فریاد زد.

_روسلا …فرار کن…

از حرفش رفتم تو بهت… نفسم رفت و چشام سیاهی رفت. نه، نه اشتباه شده!

این تشابه اسمیه …اون من نیستم!

پدر من بهزاده …

شمشیر بالا رفت…

داد زدم ولش کن اما، نمیشنید1 خدا کمک! یکی کمک کنه! اینا چیه دیگه؟ دارم دیوونه میشم.

واقعی نیست نه…

تو اخرین لحظه شمشیر به جای  دختر تو شکم  کسی فرو رفت که حس میکردم، بابامه …

دیگه نمیتونستم نفس بکشم… خون از شمیشر به چمن می ریخت. انگار که از وسطشون گل های رز رویده باشن!

افتاد زمین، با افتاد اون، منم افتادم.

سرم انقدر تیر می کشید که دیگه درست نمیدیدم…

اون دختر دوید سمت درخت ها…

دوباره صحنه ها قاطی شد اون دختر تو درخت ها داشت میدوید و کمک می خواست یه مرد جوون دنبالش میرفت…

قشنگ تر نگاهش کردم…

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی

مطمئنم می شناختمش!

اون دختر همچنان میدوید که پاش به چیزی گیر کرد و محکم زمین خورد و سرش به یه تیکه سنگ کوبیده شد.

فریادی زدم.

_نه…

چشام رو با وحشت باز کردم، تو حال خودم نبودم همه بدنم می لرزید و حتی چشمام تار میدید، با شدت از جام بلند شدم. تو اتاق خودم بودم و اصلا تعادل نداشتم!

عقب عقب رفتم و محکم با کمر خوردم به شیشهِ میز ارایشم که افتاد زمین خورد شد.

نزدیک در افتادم زمین… نفس کشیدم، کم کم چشمام دیدش صاف شد.

نه ولقعی نیست! اینا چی بود؟ من اون بچه نیستم! من… من…

اونی که تو اتیش بود مادرم بود؟

اون مار سفید چی نکنه پدرم بود؟

اونا به خاطر من مردن!؟ مثل ارمان که به خاطر من گیر کرده؟

اونا به خاطر قدرت من مردن؟

کنترلم رو از دست دادم، هق هق زدم دستم رو روی دهنم گذاشتم. جیغ کشیدم… خدایا

مادرم، پدرم!

نام رمان: آخرین تکشاخ ایرانی
نویسنده: یاسمن فرح زاد
ژانر: عاشقانه , تخیلی
تعداد صفحات: 285
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی

دانلود رمان ,دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی , رمان آخرین تکشاخ ایرانی , رمان آخرین تکشاخ ایرانی pdf , رمان آخرین تکشاخ ایرانی apk , رمان آخرین تکشاخ ایرانی ایفون , رمان آخرین تکشاخ ایرانی اندروید , آخرین تکشاخ ایرانی , دانلود رمان عاشقانه آخرین تکشاخ ایرانی , رمان عاشقانه آخرین تکشاخ ایرانی ,