4.1 35 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آرمینا

خلاصه رمان آرمینا :

دانلود رمان آرمینا بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

داستان در مورد دختری به اسم آرمینا ست که برای داداش دوقلوش به نام آرمین اتفاقی میوفته و مجبور میشه واسه یه مدت نقش داداش دو قلوش رو بازی کنه و در همین راستا با سه تا پسر به نام های دانیال ، ماکان و سپهر توی کانادا هم خونه میشه و …

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آرمینا :

سپهر ـ کجایی تو؟ داشتم می گفتم عجب ماجرایی بود! عجب روزی بود! می دونی صبح که دانی بهم زنگ زد اولش متوجه منظورش نشدم، اما وقتی اسم هانا رو برد و گفت این جاست فهمیدم قضیه چیه و از اون جایی که می دونستم ماکان بفهمه بد عکس العمل نشون میده، بهش چیزی نگفتم تا این که عصر وقتی دید دیرتر میایم، نگرانت شد و خواست بهت بگه درا رو قفل کنی و نگران نشی ما دیرتر میایم که مجبور شدم بهش بگم دانی هست و تو نمی ترسی، ولی تا اینو شنید خداحافظی کرد و راه افتاد که بیاد این جا.
خیلی هم عصبانی بود. من که جرات نکردم باهاش حرف بزنم. همش نگران بودم بازم با هم درگیر شن، ولی خب تو بودی و نذاشتی این اتفاق بیفته.
راستش من فکر نمی کردم جریان روژین اِنقدر روی ماکان اثر گذاشته باشه، چون اون موقع تا یه هفته حالش بد بود بعد خوب شد و فقط همون اوایل با دانی بحثش شد. خب منم خیلی خستم، میرم می خوابم. تو هم برو بخواب.
حق با سپهر بود، باید سعی می کردم بخوابم. شاید حالم بهتر شه. بهش شب بخیر گفتم و هر دومون رفتیم توی اتاقامون.
نمی دونم بعد از اون شب چی شد و چی بین دانی و ماکان گذشت، ولی هر چی که بود دوباره روابطشون شد مثل سابق. خوب یادمه اون روز به خاطر این که شب قبلش بی خوابی زده بود به سرم تا نزدیکیای صبح بیدار بودم و وقتی هوا داشت روشن می شد خوابم برد. واسه همین ساعت دوازده ظهر از خواب پاشدم. وقتی رفتم بیرون غیر از سپهر کسی توی خونه نبود، اما تقریبا یه ساعت بعدش اول ماکان و بعد هم دانی برگشتن خونه و خیلی معمولی و مثل سابق با هم برخورد داشتن.
انگار نه انگار این دو نفر تا دیروز داشتن سایه همو با تیر می زدن! برای من هضم اون حرفا و بعد دیدن این رفتارا خیلی آسون نبود. با خودم فکر می کردم چقدر من ساده بودم که حمایت ها و کمک های ماکان رو می ذاشتم پای احساس مسئولیت و محبتی که نسبت به من داره، اما دیشب فهمیدم که دلیل این رفتاراش فقط این بوده که من اونو یاد روژین می نداختم و براش گذشته پر از خاطرشو تداعی می کردم.

دانلود رمان آرمینا

برام سخت بود که به دانی مثل سابق نگاه کنم و مثل قبل باهاش برخورد کنم. اونم بعد از این که به ماهیت اصلیش پی بردم و فهمیدم نقش هانا توی زندگی دانی خیلی پررنگ بوده. فکر کردن به این که اون چه شب هایی رو با هانا گذرونده و تا چه جاهایی توی این رابطه پیش رفته، باعث می شد نتونم باهاش مثل قبل رفتار کنم. البته وقتی دیدم که ماکان و دانی تموم این جریانات رو فراموش کردن و رابطشون رو مثل قبل از سر گرفتن منم باید مثل خودشون رفتار می کردم.
باید جوری رفتار می کردم که انگار نه انگاری اتفاقی افتاده و چیزی شنیدم. الان احساس من مهم نیست، مهم اینه که اونا دوباره با هم دوست شدن و اختلافاشون رو کنار گذاشتن. من این وسط چی کارم؟ یه مهمون که با خوب شدن آرمین برمی گردم خونه مون. پس چرا نباید بذارم احساسم روی رفتارم اثر بذاره؟ و این طوری شد که من نقاب بی تفاوتی به چهرم زدم و سعی کردم مثل قبل رفتار کنم.
توی روزاهای بعدی سعی کردیم از بقیه تعطیلاتمون به نحو احسنت استفاده کنیم و البته باید بگم بعد از اون شب پر ماجرا، روزای خوب رو در کنار هم گذروندیم.
دو روز دیگه ترم جدید شروع میشه. دلم برای خونه، مامان و بابا و مخصوصا آرمین خیلی تنگ شده، اما با تموم شدن تعطیلات دیگه فرصتی نیست برم دیدنشون و بازم باید صبر کنم.
امروز دلشوره عجیبی دارم. البته شروع این دلشوره بر می گرده به صبح. خواب بودم و داشتم کابوس می دیدم. همه جا تاریک و سرد بود. تموم آدمایی که می شناختمشون بودن. مامان و بابا داشتن گریه می کردن.
هانا داشت بلند بلند می خندید. ماکان و دانی و سپهر یه گوشه ایستاده بودن و زل زده بودن به من. آرمینم بود، اما پشتش بهم بود. هر چی صداش زدم بر نگشت. واسه همین بی خیال همه شدم و دویدم سمت آرمین و جلوش ایستادم. وای خدایا!

دانلود رمان آرمینا

ـ آرمین چرا این ریختی شدی؟! چرا صورتت پر خونه؟!
دستاش هم خونی بود. نه این آرمین نیست. یهو سرش رو می گیره بالا. نه این که موریسه! پس آرمین کوش؟
ـ آرمین؟ آرمین؟ آرمین؟
همین طور که آرمین رو صدا می زدم می دویدم. دلم نمی خواست دستای موریس بهم بخوره. یهو خوردم زمین. هر کاری می کردم نمی تونستم از جام پاشم. سرم رو بلند کردم دیدم موریس آهسته آهسته داره میاد سمتم. باید بلند شم و بدوم، اما هر کاری می کنم نمی تونم. گریه می کنم و بازم آرمین رو صدا می زنم. فقط اونه که می تونه کمکم کنه.

آخه بقیه همه ایستادن و تکون نمی خورن. یهو یه دستی می شینه روی شونم. خدایا یعنی این کیه؟ خواهش می کنم موریس نباشه! چرا دارم می لرزم؟ نکنه زلزله شده؟ یه جیغ بلند می کشم و از خواب می پرم. هنوز دارم می لرزم، طوری که دندونام به شدت به هم می خوره. یه نگاه به اطرافم می کنم. این جا که اتاق خودم توی خونه دانیه. صدای ماکان رو می شنوم که می پرسه:
ـ خوبی؟
گنگ نگاش می کنم. هنوزم می ترسم موریس با اون صورت پر از خونش دنبالم باشه. قیافش داد می زنه نگرانمه. دوباره می پرسه:
ـ چی شد آرمینا؟! خواب بد دیدی؟
زمزمه می کنم:
ـ خواب بد.
یعنی واقعا همش یه خواب بود؟ به زحمت و بریده بریده می پرسم:
ـ خ … وا … ب … بو … دم؟
ماکان ـ آره خواب بودی. توی هال بودم که صدای جیغت رو شنیدم. اومدم توی اتاقت دیدم خوابی و توی خواب مرتب آرمین رو صدا می کنی و همش جیغ می زنی. داشتم تکونت می دادم تا بیدار شی.
دانلود رمان آرمینا
خواهش می کنم آروم باش. هر چی بود تموم شد.
با این که ماکان گفت خواب بودم و مطمئن شدم همش یه کابوس بود، اما نمی تونستم آروم باشم. هنوز داشتم می لرزیدم. ماکانم که متوجه شد پتومو از روی تخت برداشت و پیچید دورم و یه چند لحظه منو توی بغلش نگه داشت. می خواست آرومم کنه، ولی حال من خیلی بد بود.
کنار گوشم زمزمه کرد:
ـ آروم باش عزیزم. آروم باش. بهم بگو چی دیدی که باعث شده این طوری بلرزی و اشک بریزی؟ صورتت خیس اشکه.
این که کنارم بود و صدای آروم و با محبتش رو کنار گوشم می شنیدم باعث شده بود اون ترس اولیم کم بشه و آروم تر بشم، اما هنوزم تو شوک اون خواب بودم. یه کم که لرزم کم تر شد، ماکان از روی تخت بلند شد.
می خواست بره بیرون، ولی من از تنها موندن توی اون اتاق می ترسیدم. فوری دستش رو کشیدم و گفتم:
ـ نرو.
ماکان ـ میرم برات یه لیوان آب بیارم تا حالت جا بیاد. زودی برمی گردم.
اینو گفت و رفت و خیلی زود با یه لیوان آب برگشت. از اون جایی که دستام هنوز می لرزید، کمکم کرد تا یه کم از اون آب بخورم.
احساس کردم حالم بهتره. پس شروع کردم به تعریف خوابم. ماکان هم ساکت بود و گوش می داد. وقتی که حرفام تموم شد دستای سردمو گرفت توی دستای گرمش و گفت:
ـ می دونم خیلی ترسیدی، ولی همش یه خواب بود و تموم شد. تو هم دیگه بهش فکر نکن. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن بعد بیا که می خوایم صبحونه بخوریم. سپهر هم رفته دوش بگیره الانه که بیاد. پاشو دیگه.
آرمینا ـ باشه تو برو منم میام.
ماکان ـ زود بیای من منتظرم.
آرمینا ـ باشه.
دانلود رمان آرمینا
از همون موقع تا الان که ساعت دو بعد از ظهره، دلشوره بدی به جونم افتاده و همش نگرانم. امیدوارم فقط یه خواب بد باشه و هیچ اتفاقی نیفته.
دانی طبق معمول خونه نبود. سپهر و ماکان هم که متوجه شده بودن نگرانم و حالم زیاد خوش نیست، سعی می کردن یه جوری حواسم رو پرت کنن تا دیگه به خوابم و اتفاق بد فکر نکنم. هر کدومشون یه بازی پیشنهاد می داد و اون یکی ردش می کرد و می گفت نه این خوب نیست. بالاخره بعد از نیم ساعت تصمیم بر این شد که به یاد دوران بچگی و اون زمانی که ایران بودیم منچ بازی کنیم.
یکی نبود بهشون بگه آخه خرسای گنده شما رو چه به منچ؟! منچ مال بچه هاست نه مال شماها با این هیکلاتون! ولی خب دیگه اونا این طوری تصمیم گرفتن منم که حوصله بحث نداشتم قبول کردم. ماکان روی یه مقوا صفحه منچ رو کشید. سپهر هم رفت تا از بین حبوبات مهره های منچ رو تهیه کنه. خیلی زود هم برگشت، در حالی که یه حبه قند و چهار دونه از نخود و لوبیا و عدس توی دستش داشت.
روی حبه قند با خودکار عددا رو نوشت. با تموم شدن کار ماکان و آماده شدن وسایل لازم، شروع کردیم به بازی. واقعا ایده جالبی بود چون به کل حواسم رو پرت کرد و دیگه نه تنها به خوابم فکر نمی کردم، بلکه دیگه دلشوره و استرس هم نداشتم و کامل محو بازی شده بودم. سپهر همش داشت تقلب می کرد، ماکان هم مرتب مچش رو می گرفت…
نام رمان: آرمینا
نویسنده: khazoon
ژانر: عاشقانه , کلکلی ،همخونه_ای
تعداد صفحات: 433
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آرمینا

دانلود رمان ,دانلود رمان آرمینا , رمان آرمینا , رمان آرمینا pdf , رمان آرمینا apk , رمان آرمینا ایفون , رمان آرمینا اندروید , آرمینا , دانلود رمان عاشقانه آرمینا , رمان عاشقانه آرمینا ,