3.3 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آسکی

خلاصه رمان آسکی :

رمان اسکی داستان عشق دو نفره که با مخالفت ها و سختی های زیادی همراه بوده از لح بازی های هر دو در اول دوست داشتن تا عشقی که باعث شده در سخت ترین شرایط کنار هم باشن و ازدواج باعث نشده این عشق در اخر کمتر شود بلکه باعثاین شده که قدر هم را بیشتر بدونن بر عکس زمان حال ما

آقا دایان ،الآن که وقت دعوا و بحث نیست، اتفاقیه که افتاده بجای دعوا کردن باید فکره چاره باشیم که چه جوری این قضیه رو به خان بگیم، می دونید که رضا خان و لیلی خانم نور چشمی این عمارت و چه بسا قیصرخان بودند.

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آسکی :

پلک هایش لغزید، لای چشمانش را باز کرد، تمام تنش تیر کشید انگار هم زمان تمام استخوان هایش را شکاندند. فوراً چشمانش را روی هم فشرد؛ این دیگر چه کوفتی بود؟

پرستاری که مشغول رسیدگی به دستگاهش بود با دیدن چشمان نیمه بازش سریع به بیرون دوید و چندی بعد دکتر و چند پرستار وارد اتاق شدند.

ثریا با داد و گریه فریاد کشید:

-چرا این جوری می کنن؟ چش شده بچم ؟

دیاکو خواست وارد شود که پرستار اجازه نداد:

-آقا نمی شه وارد بشید.

-تورو…تروخدا…بچم.

آرام دیاکو را بیرون راند:

-نگران نباشید آقا به هوش اومدن.

ثریا روی زمین نشست و خیره به سقف هر دو دستش را روی دهانش گذاشت:

-خدایا شکرت، بهوش اومد، بچم بهوش اومد.

طلا و طلعت سرشان را روی شانه اش گذاشتند و اشک شوق سر دادند؛ این چند وقت تمام عذاب جهنم را با تارو پودشان حس کرده بودند.

دیاکو ثریا را در آغوش کشید و سرش را بوسید:

-دیدی؟ دیدی گفتم خدا حواسش هست، حواسش بود.

دانلود رمان آسکی :

برخورد نور را به چشمانش حس کرد؛ آهسته پلک هایش را گشود. تار می دید، پلک محکمی زد، هم چنان تار می دید. موجودی سفید پوش در حال تزریق چیزی داخل سرم بود، سرنگ را در سطل پرتاب کرد و متوجه چشمان باز آسکی شد.

-بالاخره به هوش اومدی خانومی؟

بالاخره؟ مگر چند وقت بود؟ به هوش آمده بود؟ مگر بی هوش شده بود؟ توان حرف زدن نداشت. پرستار از اتاق خارج شد. خسته بود تمام تنش، پلک های سنگینش فقط خواب طلب می کردند و بس!

***

ناباور دستش را جلوی دهانش گرفت وهق زد:

-خدایا شکرت، خدایا شکرت، خدایا بچمو از تو گرفتم، خدایا…

شیرین مادرش را در آغوش کشید و اشک ریخت:

-دیدی مامان جون، نگفتم نگران نباش؟

شکوهی نفسی از سر آسودگی کشید و با دست صورتش را پوشاند:

-جبران می کنم اوس کریم، یکی طلبت.

پرستار با لبخند نگاهشان کرد و ادامه داد:

– فردا هم هر دوشون انتقال داده میشن بخش، در صورت بهبود علائم بدنشون امکان ملاقات هم وجود داره.

بغض مردانه اش شکست و سرش را تکان داد؛ باید حتماً گوسفندی قربانی می کرد.

دانلود رمان آسکی :

با حس فرو رفتن چیز تیزی در گلویش، چشم گشود. بیدار شدنش همانا و چشم در چشم شدن با آدم های غمگین اطرافش همانا

– به هوش اومدی دردت به گیانم، تو که کشتی من و مادر.

دیاکو خم شد و با احتیاط دستش را بوسید:

– بابا قربونت بره بهتری؟ جاییت درد نمی کنه؟

درد؟ تمام استخوان هایش گویی شکسته بود، درد حتی توصیف یک ثانیه اش هم نبود.

آتل دور گردنش مانع از چرخش سرش می شد، مردمک گرداند و خیره به دست گچ گرفته اش شد. کامیون را روی ماشینش دیده بود، چه طور زنده مانده هنوز؟ آسکی کجا بود؟ نکند اتفاقی برایش افتاده؟

– چرا حرف نمی زنی؟ دایان خوبی؟ داداش برو دکتر بیار نکنه بچه زبونش بند اومده باشه؟

طلعت را نگریست؛ کاش زیر همان کامیون جان داده بود و دیدار این انسان ها را به قیامت می برد.

– آسکی کجاست؟

بی جان و بی حال و آرام گفت.

دیاکو سرش را نزدیک گرفت:

– چی گفتی باباجون؟ دوباره بگو!

چشم برهم فشرد؛ تکرار آن جمله یعنی سلاخیه سلول به سلول بدنش.

– آسکی…

دانلود رمان آسکی :

راست ایستاد:

– آسکی باباجون؟ خوبه خداروشکر، اونم منتقل کردن بخش، رفتیم سرش زدیم خواب بود، می ریم پیشش باز بذار خیالمون از تو راحت شه.

طلا مداخله کرد:

– آره عمه جون، خداروشکر آسیب جدی ندیدید هیچ کدومتون، باید قربونی بدیم.

نفس راحتی کشید و نرم چشمانش را بست؛ تمام دغدغه اش همین بود.

– می خوام‌ ببینمش.

این بار طلعت به حرف آمد:

– الهی دورت بگردم تو صبور باش آسکی رو هم میاریم ببینیش.

آرنج دستانش را روی تخت گذاشت و سعی کرد بلند شود؛ درد گردنش طاقت را تمام کرده بود.

– تو ماشینه من تصادف کرده اون وقت من منتظر بشم تا بیاد؟

ثریا با دست و بدنی لرزان و چشمانی که هر لحظه می رفت تا بارانی شود سعی کرد متقاعدش کند:

– باشه فدات شم تو برو ببینش، فقط صبر کن یکم بهتر شی، با این حالت که نمیشه.

بی توجه به سخنان بقیه تلاش کرد بلند شود که ناگهان استخوان دستش را در گوشتش حس کرد. آخ بلندی گفت و افتاد، دندان هایش را روی هم فشرد و دست گچ شده را در بر گرفت.

– خوبی بابا؟ مگه نمیگم آروم باش، می خوای من و سکته بدی؟

پشت هم نفسی عمیق کشید:

– خوبم…خوبم.

ثریا با چشمان خیس پیشانی اش را به سینه ی دایان چسباند:

– کاشکی من می مردم و تورو این جوری نمی دیدم، ببین با لجبازیات چه خاکی به سر هممون کردی؟

کاش سرش را برمی داشت نفسش بالا نمی آمد.

دانلود رمان آسکی :

طلا ثریا را عقب کشید و با لحن آمرانه ای زمزمه کرد:

– بلند شو عزیزم خدا روشکر که مشکل جدی براشون پیش نیومده.

آراد دستش را روی محافظِ انتهای تخت گذاشت:

– حالا چی شد که تصادف کردید؟ حواستون کجا بود که کامیون به اون گندگی رو ندیدید؟

پاسخ نداد، به کسی ربطی نداشت، فعلاً آسکی خوب است و همین کافی بود برایش!

– راست میگه عمه، آخه چه طور اون ماشین و ندیدی؟ چرا شما جوونا احتیاط نمی کنید؟ سرتون با کجاتون بازی می کنه که با ماشین می رید تو دل کامیون؟

باز هم سکوت کرد؛ چرا راحتش نمی گذاشتند؟

ثریا به چشمان بسته ی پسرش نگاه انداخت و رو کرد سمت آن ها:

– فکر کنم خوابش برده، بریم بیرون که راحت استراحت کنه.

لبخند نامحسوسی زد؛ مادر عزیز و باهوشش.

– نه زن دایی خوابه چی؟ همین الآن داشت حرف می زد!

– نه قربونت، اثر این آرام بخش هاست که بهش تزریق کردند من می دونم، بریم بیرون که راحت باشه.

دیاکو خم شد و پیشانی دایان را بوسید و در گوشش خواند:

– اونا رو تونستی دست به سر کنی اما بعداً واسه تک تکه این سرتق بازیات به حسابت می رسم.

و سپس از اتاق خارج شدند. چشمانش را باز کرد و نفسش را بیرون داد؛ حالا چه طور پرستار را راضی می کرد که به ملاقات آسکی برود؟

دانلود رمان آسکی :

با روتختی بازی کرد، تمام تنش درد می کرد اما رویش را نداشت حرفی بزند.

– آسکی جان عزیزم چرا چیزی نمیگی قربونت برم؟ ما خانواده ی تو هستیم خجالت نکش هرچی خواستی بگو. حرف بزن باهامون.

حرف می زد؟ چه حرفی خب؟ چیزی برای گفتن نداشت، بعد از بیست و اندی سال آمده اند می گویند خانواده ی تو هستیم خجالت نکش، اگر اینان خانواده اش هستند پس، افراد چند اتاق بالاتر چه صنمی با او داشتند؟ آن پسر روی تخت چه صنمی با او داشت؟ خانواده اش آن ها بودند. فقط و فقط آن ها. چه خواسته ای داشت از این مهمانان بیست سال در راه؟

شکوهی نزدیکش شد تا نوازشش کند که سرش را عقب کشید:

– خوبم. فقط بهم بگید دایان چه طوره؟

شیرین مادرش را نگریست که چه قدرغریبه بود در این وضعیت. حس خوبی به این خواهر پیدا شده داشت و چقدر کنجکاو بود دایان را ببیند. شکوهی عقب کشید دستش را، شاید طول می کشید تا آب شود یخ این دردانه ی در ناز بزرگ شده!

– خبری ازش ندارم فقط می دونم زندست.

غضبناک شکوهی را نگریست؛ این چه لحن کلام و جمله ای بود؟ فقط می دانست زنده است؟ یعنی راضی به مرگش بود؟

-سرش سلامت، هزارساله بشه، دشمناش نباشن.

زن نزدیک تر شد؛ برعکس شکوهی حس خوبی به او داشت.

– شدیدترین آسیب مال گردنش بوده و دستش شکسته، سر و صورتشم مثل خودت زخمیه اما خداروشکر اونم به هوش اومده.

تکان سختی به خود داد:

– می خوام ببینمش.

شکوهی صدایش را صاف و این باز جدی تر صحبت کرد:

– توام یه پا و دستت شکسته، اگه قرار باشه کسی، کسی و ببینه اون باید بیاد سراغت.

نکند مرخص شوند و بروند؟ دایان گفته بود نمی گذارد!

منبع:یک رمان

نام رمان: آسکی
نویسنده: مهدیه صابریان
ژانر: عاشقانه , طنز،کلکلی
تعداد صفحات: 850
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان آسکی , رمان آسکی , رمان آسکی pdf , رمان آسکی apk , رمان آسکی ایفون , رمان آسکی اندروید , آسکی , دانلود رمان عاشقانه آسکی , رمان عاشقانه آسکی ,