3.5 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آشپزباشی

خلاصه رمان آشپزباشی :

دانلود رمان آشپزباشی بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

راجع به دختری به اسم سوگل هست که پدرش صاحب یکی از بهترین رستوران های شهر تهرانه و دنبال یه سری اشپز ماهر هستن… در این بین با دانیال پسری شوخ، مغرور و البته همه روز و شبش با تلافی میگذره اشنا…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آشپزباشی :

با صداي زنگ گوشيم، چشمامو اروم باز کردم. نيم نگاهي به صفحه ي گوشي کردم و با ديدن اسم داني، بلند گفتم: اههههه باز چي ميخواد اول صبحي؟

جواب دادم.

-بله؟

داني- سلام خانم خوش خواب.

-بگو زودتر چيکار داري؟

داني- خب گفتم بيام دنبالت بريم رستوران.

حريصانه گفتم: تو غلط کردي گفتي! من خودم راننده دارم. البته اگه بخوام بيام. بايد يه سر برم دانشگاه که واسه ترم هايي که نرفتم ثبت نام کنم.

داني- باشه پس خودت بيا.

گوشي رو قطع کردم و با قيافه ي ژوليده و اخماي تو هم، وارد دستشويي شدم. صورتمو شستم و موهامو جلوي اينه شونه کردم. حوصله ي حمام نداشتم، بنابراين لباسامو پوشيدم و از خونه خارج شدم.

استاد نگاه تاسف باري بهم انداخت گفت: خانم شهرياري اصلا نميشه حساب کرد که چند روزه نيومديد.

لبخندي زدم و گفتم: بله درسته. حسابش از دست خودمم در اومده. منم اومدم براي ترمي که نيومدم ثبت نام مجدد کنم. اگه ممکنه اقاي فرخي رو صدا بزنيد.

استاد از اتاق بيرون رفت و چند دقيقه بعد اقاي فرخي که مسعوليت ثبت نام و انتخاب واحد رو داشت، وارد شد. بعد از سلام دادن قضيه رو بهش گفتم و اونم منو براي کلاساي جديدم نام نويسي کرد. بعد از تموم شدن کارم با راننده به سمت رستوران حرکت کرديم. بعد از سي مين رسيديم. رفتم تو اتاقم و بعد از تعويض لباسام، به سمت اشپزخونه به راه افتادم.

دانلود رمان آشپزباشی

با وارد شدنم همه با يه منظور خاصي بهم نگاه ميکردن. خب هرچي باشه من جاي پدرم بودم و اين واقعا منو خوشحال ميکرد. وقتي ديدم همه دارن منو ديد ميزنن، راه رفتنمو عوض کردم. مثل مايکن ها اروم و شمرده راه ميرفتم. ديگه کم کم داشت خندم مي گرفت که به ميز داني رسيدم. مشغول چشيدن غذا بود. رو به يکي از کارگرها گفت: يه مقدار سس گوجه فرنگي بيشتري لازم داره.

تا برگشت چشمش بهم افتاد. چشماش برق ميزد. همه زل زده بودن به ما…داني از اون حالت مسخره بيرون اومد و گفت: خوش اومدي.

لوس شدم و گفتم: من ميرم حسابداري.

داني هول شد. انگار مي خواست چيزي بگه. در حالي که گوشيمو از تو کيفم درمي اوردم گفت: ميشه يکم با هم صحبت کنيم؟

-من امروز يه قرار مهم هم دارم.

داني- زياد طول نميکشه.

سرمو به سمت پايين تکون دادم و گفتم: بريم اتاق من! و بعد خودم راه افتادم. تو اسانسور سر داني همش پايين بود. انگار خجالت مي کشيد. از اين رفتاراي داني سر در نمي اوردم. نه به اون موقع که فقط دوس داشت لج منو دربياره نه به الان که کلاس ميذاره و ميگه ميشه با هم صحبت کنيم؟ منکه واقعا گيج شده بودم. از اين فکر خنده اي روي لبم سبز شد که صداي اسانسور از فکر بيرونم اورد. زودتر از دانيال از اسانسور بيرون رفتم و با کشيدن کارت روي زبانه ي قفل در، وارد اتاقم شدم.

روي مبل کنار ميزم نشستم و داني هم روي مبل بغلي قرار گرفت. پاشو روي پاش انداخت و گفت: يه قهوه بخوريم؟

سرمو تکون دادم و گفتم: ساده يا با شير؟

لبخندي زد و گفت: بدون شير لطفا

از روي ميز تلفن رو برداشتم و دوتا قهوه سفارش دادم. از روي مبل بلند شدم و پشت ميزم نشستم. چشماي داني از شدت تعجب اندازه ي نعلبکي شده بود. با حرص گفتم: چيه چرا شبيه گوسفند شدي؟

داني رنگش قرمز شد و گفت: من؟

لبامو غنچه کردم و گفتم: نه پس عمم.

دانلود رمان آشپزباشی

همون لحظه در باز شد و ساغر با يه سيني توي دستش وارد اتاق شد. قهوه هارو روي ميز گذاشت و رفت بيرون.

داني-گوسفند با کي بودي؟

-خب معلومه خودت… اصلا فکر کردي کي هستي که من بايد پيشت بشينم؟ دلم ميخواد پشت ميزم بشينم.

داني- باشه بشين حرفي نيست.

قهومو برداشتم و لب زدم.

-خب…حرفتو بزن.

داني- ببين سوگل ميدونم خيلي باهم رابطه ي خوبي نداشتيم…

تن صدامو بالا بردم و گفتم: حالا هم نداريم!

داني-من خواستم بهت بگم…بهت بگم که…چيزه…

دستمو روي ميز زدم و گفتم: خب بگو ديگه.

به قهوم اشاره کرد و گفت: سرد نشه؟!

شونه بالا انداختم و گفتم: اوووف سه ساعته ميخواي اينو بگي؟ خب حالا چرا گفتي صحبت کنيم؟

هول شد و گفت: خب…بخاطر…يعني ما الان بايد جاي اقاي شهرياري اينجا رو اداره کنيم. طبيعيه که با هم جلسه هم بذاريم.

قهومو سر کشيدم و گفتم: باشه. باشه. من ديگه بايد برم. حواست جمع باشه بادمجون.

صداشو بالا برد و گفت: چي؟

شالمو جلو کشيدم و گفتم: اسمتو گفتم. اينکه تعجبي نداره.

دانلود رمان آشپزباشی

لباس سبز رنگي که پرستار بهم داده بود رو پوشيدم و وارد اتاق شدم. با ديدن بابا توي اون وضع دلم کباب شد. اشکام جاري شد و خودمو سفت توي بغل بابا انداختم.

-بابا جونم اينا همه ميگذره. من اطمينان دارم همش تموم ميشه. بابا جون تو خوب ميشي.

دستشو محکم گرفتم و بوسيدم. دستشو از دستم کشيد و من مات و مبهوت موندم. دکتر که از اول نظاره گر ماجرا بود، جلو اومد و از بابا پرسيد: ميشناسيش؟

بابا با قدرت خيلي کمي سرشو به طرفين تکون داد. دستمو به تخت گرفتم و گفتم: خدايا اين امکان نداره. اين امکان نداره…خداياااا…اشکام پي در پي ميريختن و دلم اروم نمي شد.

***

پيازها رو خرد کردم و گفتم: اين واقعا فکر خوبي بود. اشپزي ارومم کرد.

داني- من خودم هر وقت عصباني بشم اشپزي مي کنم. خيلي ارومم ميکنه.

گوشت چرخ کرده رو به پيازها اضافه کردم و گفتم: درسته که من استعداد اشپزي دارم، اما اصلا بلد نيستم.

داني- اگه بخواي ميتونم بهت ياد بدم.

دانلود رمان آشپزباشی

چشمامو تنگ و گشاد کردم و گفتم: من واقعا باورم نميشه. پسر تو چت شده؟( به خودم اشاره کردم و گفتم) ايني که جلوت وايستاده همونيه که دلت مي خواست بکشيش.

پوزخند زد و گفت: ديگه در اين حد هم بزرگش نکن. خب درسته ما يه زماني با هم خصومت هايي داشتيم ولي همش از روي بچه بازي بود. نمي دونم چرا اينجوري شد.

مواد داخل تابه رو تفت دادم و گفتم: خب از اول تو شروع کردي.

دستشو تو جيبش کرد و گفت: باشه. اگه لازم باشه عذرخواهي هم مي کنم.

با دهن باز گفتم: پسر من اصلا تو رو نمي شناسم. تو سرت به جايي نخورده؟ من فکر ميکردم دنيا بهم بريزه تو عذرخواهي نميکني يا خودتو پيش ديگران کوچيک نميکني.

داني- تو از من يه ديو ساختي.

-نساختم.

داني- ساختي.

-نساختم.

داني- ساختي.

روي ميز کوبيد و يه قدم به جلو اومد. خيلي به هم نزديک شده بوديم. گرماي نفسشو به خوبي حس ميکردم. يهو به خودم اومدم و ديدم چشماش زل زدن به چشمام. به عقب خيز برداشتم. خيلي هول شده بودم. از وضعي که پيش اومده بود خجالت مي کشيدم. خودمو با تفت دادن غذا سرگرم کردم و داني هم تو اين فاصله داشت ليست سفارش هاي امروز رو چک ميکرد. پسره واقعا احمق بود. به همه ي اشپزها مرخصي داده بود که مثلا به من اشپزي ياد بده. وقتي ياد بابا ميوفتادم حالم خيلي بد ميشد. اخه مگه ميشه باباي من فراموشي بگيره؟ خدايا به پدرم کمک کن.

نام رمان: آشپزباشی
نویسنده: محمد ستاری
ژانر: عاشقانه , طنز،کلکلی
تعداد صفحات: 157
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آشپزباشی

دانلود رمان ,دانلود رمان آشپزباشی , رمان آشپزباشی , رمان آشپزباشی pdf , رمان آشپزباشی apk , رمان آشپزباشی ایفون , رمان آشپزباشی اندروید , آشپزباشی , دانلود رمان عاشقانه آشپزباشی , رمان عاشقانه آشپزباشی ,