4 17 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آقای جلف من

خلاصه رمان آقای جلف من :

یه خانوم خجالتی و چادری یه آقای جلــــــــف وشیطون از شانس بد این خانوم همسایه از آب درمیان اذیتای این آقا برای حرص دادن این خانوم دیدنیه و خنده دار
بریم ببینیم این خانوم می تونه این آقـــــای جلـــــــــــف و آدم کنه یا نه ؟

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آقای جلف من :

این مامان من چه ماهان جان ماهان جان راه انداخته … اه اه حالم بهم خورد !
بلند شدم و رفتم تو اتاق مهرشاد … خواب بود … به دستش نگاه کردم … خداروشکر
فقط مچش شکسته بود
اومدم بیرون و روبه مامان آروم گفتم :
من _ مامان به خداوندی خدا قسم اگه تاحاال به محیا چیزی نگفتم
واسه این بوده که بزرگتره یک ، دوم اینکه به احترام شما کاری نداشتم … ولی به
قرآن اندفه ببینمش
تف می کنم توصورتش … مامان نمیدونی چجوری زنگ زد به من که … یه جوری گفت
مهرشاد تصادف کرده
که زبونم الل گفتم االن باید به فکر ختمش باشیم … رنگ به روم نمونده مامان … قلبم
داره تند میزنه
مامان که تااون موقع ساکت بود بالحن آرومی گفت :
مامان _ میدونم … حق باتوئه … دیگه من کاری به کارتون ندارم
ولی بازم میگم خواهرید … جلوی دیگران خودتونو خراب نکنید

دانلود رمان آقای جلف من

باعصبانیت ولی باصدای آرومی گفتم :

من _ دِ آخه مادر من شوهر کرده اندازه گاو نمیفهمه … من محیا رو می شناسم دیگه
… چشمش به شوهرش میفته
بلبل زبون میشه … دیگه نمی شناسمش مامان … استغفراهلل
مامان _ هیس … بروخونه مشکلتو باخودش حل کن
من _ اون مگه زبون میفهمه ؟
مامان _ زشته دیگه … تمومش کن
نفسمو فرستادم بیرون و رفتم سمت هانیه … دستش و گرفتم و گفتم :
من _ ببخش توروخدا توزحمت افتادی می خوای برات آژانس بگیرم بری دانشگاه ؟
هانیه _ خواهش آجی … نه گلم … راستش اصن حوصله دانشگاه روندارم … میرم خونه
من _ پس وایسا به آژانس زنگ بزنم
هانیه _ نه نه … زنگ زدم به محمود … فقط کمکی از دست من برنمیاد ؟
من _ نه عزیزم … سالم من و به نامزدت برسون … بازم ممنون … خیلی گلی
خندید وگفت :
هانیه _ دیگه خفه شو دیگه حالم وبهم زدی … اه اه تاحاال اینقدر رسمی حرف نزده
بودم

منم خندیدم و گفتم :
من _ اره راست میگی
ازش خدافظی کردم و تادم در بیمارستان همراهش رفتم … رفت به سمت نامزدش
که یه ال نود داشت

دانلود رمان آقای جلف من

نامزدش خوشگل بود و خوش هیکل … خداروشکر … انشاهلل خوشبخت شن … دستم و
براش تکون دادم
و سوار شد ورفت
برگشتم داخل و همون موقع ماهان و دیدم … اخم کردم … شاید نمک نشناسی بود
ولی واقعا از دستش
ناراحت بودم)چقدرم پروئه : /(
پوزخندی زد و گفت :
ماهان _ واقعا تودیگه کی هستی ؟ به جای اینکه من قیافه بگیرم این گرفته
اهمیت ندادم به حرفش و راه افتادم … حس کردم دستم کشیده شد … عصبی شدم
و براق شدم توصورتش
بهت زده بهم خیره شد … دستش و از رو بازوم برداشت

اصدایی که سعی میکردم باال نره گفتم :
من _ آقای نقیبی ، آقای نقیبی … بار آخره … به خدای باالسر قسم میخورم دفعه دیگه
حالیم نمیشه باهم فامیلیم یا
دوست و آشنا وهمسایه … همه حرمتا رو زیر پا میزارم … مثل شما که زیر پا گذاشتید
!
با تته پته گفت :
ماهان _ من … م … ن حو … اسم نبود !
بیشتر عصبی شدم و گفتم :
من _ بس کنید … واقعا براتون متاسفم
و بعد خیلی عصبی راه افتادم … چند دفعه نزدیک بود بخورم زمین … مثل آدم که بلد
نیستم راه برم
پهن شدم رو صندلی … نفسم و فوت مانند فرستادم بیرون و زل زدم به انگشتای
دستم.عصبی بودم ؟ کلافه
بودم ؟ وای خدا اصال نمیدونم چمه ؟ دستم و میزارم روبازوم … لبم و گاز میگیرم …
هنوز جای دستاش گرمه

دانلود رمان آقای جلف من

تودلم میگم الاله ال اهلل … پناه میبرم به خودت از شر شیطان !

باورودش اخم میکنم و دوباره زل میزنم به دستام … میشینه رو صندلی های روبرو …
سرم چون پایین
بود عکس العمش و قیافش و نمیدیدم
مامان که بغلم نشسته بود گفت :
مامان _ ماهان جان دستت درد نکنه پسرم … اگه کار داری برو مادر
ماهان باصدای آرومی گفت :
ماهان _ نه خاله … این حرفا چیه ؟
یعنی خاله گفتناش تو طحالم لبم به لبخند داشت باز می شد که نزاشتم و بیشتر اخم
کردم …
باصدای دکتر مهرشاد بلند شدیم و رفتیم سمتش … مهرشاد و مرخص کرده بود …
مهرشاد درحالی که بااون یکی دستش مچشو گرفته بود گفت :
مهرشاد _ آخ جون مدرسه تعطیل
و هم اکنون نگاه مامانم سمت اوست … البته برزخیشا !
مامان _ مهرشاد جان پسرم نزار کال کاری کنم تا آخر عمرت رو این تخت بیفتیا
مهرشاد آب دهنش و قورت داد و گفت :

مهرشاد _ من غلط کردم مادر
مامانم چادرشو درست کرد و از اتاقش زدیم بیرون … مهرشاد از ماهان خیلی تشکر
کرد و ماهان
خیلی صمیمی حالش و می پرسید …
وقتی نشستیم توماشین ماهان گفت :
ماهان _ خاله میرید خونه دیگه ؟
یعنی دلم می خواست بگم پ ن پ بااین وضعیت میریم خونه خاله
ولی هیچی نگفتم …

دانلود رمان آقای جلف من

مامان _ آره پسرم … دستت درد نکنه
سرشو تکون داد و لبخند زد … لبخنداش خدایی قشنگ بود …
حاال تواین وضعیت و تواین سکوت ماشین من خوابم گرفته بود … یعنی نافم وباخواب
بریدن
مهرشاد با آرنجش زد بهم و گفت :
مهرشاد _ یعنی بابا چیکار میکنه ؟

بخند خبیثی زدم و گفتم :
من _ مثل گوسفند سرتو می بره
نگاش متعجب شد و گفت :
مهرشاد _ یعنی عاشق لطف خواهرانتم
لبخندم کش اومد و گفتم :
من _ قابلتو نداشت جیگر
چشم غره بهم رفت و روشو برگردوند … فهمیدم ترسیده … یعنی اگه یه ذره امید
داشت بابا براش موتور می خره
اون یه ذره امیدم پشم شد !
وقتی رسیدیم مامان و مهرشاد کلی تشکر کردن … ولی من اصال نگاهشم نکردم

عصبانی خواستم از در بیرون برم که مامان جلوم و گرفت و گفت :
مامان _ می خواید جلو دامادم بی آبروم کنید ؟
من _ مامان خواهشا برو کنار … این محیا بد رومخم داره تردمیل میزنه
مامان _ محدثه خیلی لجباز شدیا … بشین سرجات و به حرف من گوش بده

نام رمان: آقای جلف من
نویسنده: محدثه فارسی
ژانر: عاشقانه , طنز،اجتماعی
تعداد صفحات: 418
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آقای جلف من

دانلود رمان آقای جلف من , رمان آقای جلف من , رمان آقای جلف من pdf , رمان آقای جلف من apk , رمان آقای جلف من ایفون , رمان آقای جلف من اندروید , آقای جلف من , دانلود رمان عاشقانه آقای جلف من , رمان عاشقانه آقای جلف من ,