3.7 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آنتی عشق

خلاصه رمان آنتی عشق :

دانلود رمان آنتی عشق بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

میشا یه دختر مستقله که خیلی سرزنده و شاده و دوست داره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره اما دیگران با ابراز نظراتشون مانع میشن. هامین پسریه که ۱۲ ساله خارج از ایران زندگی میکنه و حالا میخواد برگرده،که از قضا اونم دوست داره خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان آنتی عشق :

وای چه سوتی گنده ای… خوب مرض گرفته چرا دروغ میگی وقتی بلد نیستی؟ نمیخواستم بابا نگران بشه که یه پسر معتاد مفنگی دنبالم افتاده… وگرنه بدم نمیومد که یه تنبیه درست وحسابی بشه تا به خودش جرات نده که بیاد جلو راهم و بگیره.. اگه بابا با دایی عرفان دوستهای قدیمی نبودند الان مجبور نبودم که دروغ بگم…

یه اهم کردم وگفتم: خوب با هامین با تاکسی اومدم دیگه… حالا ولش کن بابا جون…

بابا موهامو بهم ریخت وگفت: تا منو داری غم نخور… مگه من مرده ام که تو حر ص و جوش بخوری… خودم همیشه پشتتم… یه ندا میدادی میومدم نفله اش میکردم…

-بابا دور ازچشم مامان بلبل میشی ها….

بابا خندید و گفت: امان از دست تو دختر…

و درحالی که اذان واقامه روزیر لب زمزمه میکرد لبخندی بهم زد و منم وارد خونه شدم. یه احساس بدی داشتم از دروغ مزخرفم… اصلا گناهم گردن عرفان… من نمیخواستم مامان وبابا نگران بشن… وگرنه…

چه خوب بود که بابا مثل یه کوه پشتم بود.

نفس عمیقی کشیدم وبه اشپزخونه رفتم… مامان حواسش به من نبود. یه پخ خ خ خ کردم و یه جیغ بلند بالا شنیدم و صدای قهقهه ی خودمو مارال که فضای خونه رو پر کرد.

دانلود رمان آنتی عشق

در حاليكه توي اون تيشرت آستين كوتاه به خودم ميلرزيدم سوار تاكسي شدم . ژاكتم تن ميشا مونده بود . البته اون بيشتر از من بهش احتياج داشت چون بدجوري ميلرزيد . نگاهمو انداختم به خيابون و به فكر فرو رفتم .

يكي از مهمترين كارهايي كه تو اين چند روز ميخواستم انجام بدم اين بود كه با ميشا در مورد برنامه هاي مامان در باره زندگيمون صحبت كنم و متقاعدش كنم كه اين كار شدني نيست و من تمايلي بهش ندارم . چون با شناختي كه از مامان داشتم ميدونستم كه حرف زدن باهاش فايده اي نداره . تمام ترسم از اين بود كه همونطور كه مامان گفته بود ميشا بهم علاقمند شده باشه ، اما با رفتارايي كه از ميشا ميديدم ، خصوصا امروز ، ميشد

حدس زد همه ي اون حرفا نقشه هاي مامان بوده . در هر صورت امروز هم تموم شده بود و تا الان موقعيتش پيش نيومده بود كه با ميشا حرف بزنم . اما همين روزا بالاخره موقعيتش پيش ميومد . هر چند اون ترس اوليه در مورد ميشا تو من از بين رفته بود . اينكه يه دختر زشت جيغ جيغو باشه …

زشت نبود ، جيغ جيغو هم نبود اما لجباز چرا ! اخلاقش هم تعريفي نداشت اما من به طرز عجيبي از اخلاق تخسش خوشم اومده بود و موجب سرگرميم شده بود . با اين فكر خنده اي رو لبم اومد .

اينقدر كيف ميداد آدم ميشا رو بچزونه …همه ي رفتارا و حالتاش بچه گونه بود . يه لحظه فكر كردم كه اگه اين بچه بشه زنم چي ميشه ، اما با تعجب ديدم كه همچين بدم هم نمياد .

در اين مورد كه از پس خونه داري و شوهر داري و بچه داري بر نمياد كه شكي نيست . قسمت جذابش فقط اينه كه زناي وحشي و يه دنده يه چيز ديگه ن .

به اينجاي افكارم كه رسيدم دوباره ياد جسيكا افتادم ، نقطه ي مقابل ميشا ! آخرين باري كه به عباس زنگ زده بودم خبري ازش نداشت . شايد بايد يه دوست دختر جديد پيدا ميكردم تا ديگه هر چي كه شد بي برو برگرد ياد جسيكا نيوفتم .

اما بهترين كار براي من در حال حاضر اين بود كه حواسمو رو كار متمركز كنم . دوست داشتم وقتي كاراي شركت روبراه شد يه خونه ي كوچيك هم واسه خودم بگيرم تا كمي از زير ذره بين مامان بيام بيرون . نه فقط به خاطر اينكه دوست دختري كه هنوز نداشتمو ازش پنهون كنم . به اين دليل كه برام سخت بود بعد از اينهمه سال استقلال حالا دوباره برگردم به جايي كه مامان براي همه ي لحظه هام تصميم بگيره .

دانلود رمان آنتی عشق

آخر شب پرهام ماشينمو برام اورد و منم ازش دعوت كردم بياد تو . مامان بهش اصرار كرد براي شام بمونه . بابا هم خيلي باهاش گرم گرفت اما بعد از رفتنش بهم گفت ميسپره امارشو در بيارن كه ببينه ريگي تو كفشش نباشه . هر چند من خودم به پرهام اعتماد داشتم اما بابا معتقد بود كه تو اين دوره زمونه آدم به چشمش هم نبايد اعتماد كنه .

موقعي كه پرهام ميخواست بره تو حياط يواشكي بهم گفت شماره ي مارال و بهش بدم . چپ چپي نگاش كردم و گفتم :

_دست وردار پرهام …مگه نميبيني خودش دوست پسر داره ؟!

قيافه ي شكست خورده اي به خودش گرفت و بعد انگار فكر بكري به كله ش رسيده باشه سريع گفت :

_ ميگم …اگه اسم شركتمون و بذاريم مارال ، اونوقت مارال دوست پسرشو ول ميكنه با من دوست شه ؟!

قهقهه اي زدم و گفتم :

_ خدا شفات بده پرهام …

_به جون تو تا حالا دختري اينجوري به دلم ننشسته بود …

_تو اول برو جواب اون دوست دختراي ديگه ت و بده بعد بيا سراغ اين يكي …

فكر نميكردم مارال اينقدر نظر پرهام و جلب كرده باشه ،

در اين كه دختر دوست داشتني اي بود و داراي پتانسيل اينكه آدمو تو يه نگاه جذب خودش كنه شكي نبود . اما به نظرم پرهام ديگه شورش كرده بود . تا خودش شخصا تو گوشيمو نگاه نكرد قانع نميشد كه شماره شو ندارم .

با رفتن پرهام منم رفتم بخوابم . البته قبلش يه اس ام اس به ميشا دادم كه :

_ سر قولي كه واسه مانتو بهت دادم هستم ، هر موقع وقت داشتي خبرم كن

در واقع خريد مانتو بهانه بود . دنبال يه فرصتي بودم كه با ميشا حرف بزنم . اينطور كه معلوم بود منتظر موندن براي جور شدن فرصت چندان نتيجه اي نداشت و بايد خودم براي ايجاد فرصت اقدام ميكردم .

شك نداشتم الان وقتي اسممو رو گوشيش ببينه شوكه ميشه ، چون وقتي تو بيمارستان خواب بود شماره مو تو گوشيش سيو كرده بودم و باهاش به گوشي خودم زنگ زده بودم تا شماره ش برام بيوفته . چند لحظه بعد جواب داد :

_ منم بايد برات ژاكت بگيرم ، فردا شب خوبه ؟

اينم از موقعيت ! سريع نوشتم : خوبه ، تا فردا …. و گوشيمو سايلنت كردم چون بدجوري خوابم ميومد .

دانلود رمان آنتی عشق

با اينكه در مورد پرش ارتفاع گند زده بودم اما نميشد گفت روز بدي داشتم . به هر حال پسر چهارده ساله نبودم كه به خاطر اصطلاحا ضايع شدن جلوي جمع خجالت زده بشم . از نظرم چندان مسئله ي حادي نبود .

با هم بودنش برام قشنگ بود و اين باهم بودنه به ناكامي تو پرش ميچربيد .اون روز با همه ي استرساش ، با اين كه سرم گيج رفت ، با اينكه ميشا حالش بد شد ، با اينكه مجبور بودم چند ساعت با نگراني توي بيمارستان باشم روز بدي نبود به اين دليل كه هنوز سرمو نذاشته بودم رو بالش كه خوابم برد .

روز بعد تا عصر شركت بودم . هنوز درگير تداركات اوليه و استخدام بوديم .

اما از صدقه ي سر بابا مشتريامون هنوز شركت راه نيوفتاده از راه رسيده بودن . اولين قرارداد و بستيم و قرار شد تا اماده شدن شركت كارا رو بين خودم و پرهام تقسيم كنيم و ببريم خونه انجامش بديم . و تا اخر اين هفته كاراي نيمه كاره رو تموم كنيم تا از اول هفته ي بعد شركت رسما راه بيوفته .

عصر كه برگشتم خونه با وجود خستگي قرارم با ميشا رو يادم بود .

قرارمون ساعت هفت بود . سريع يه دوش گرفتمو بعد از لباس پوشيدن وقتي خيالم از تيپم راحت شد خونه رو به قصد خونه ي عمو پرويز ترك كردم . مامان وقتي فهميد با ميشا قرار دارم حسابي ذوق كرد . بيچاره نميدونست نيتم از اين قرار اينه كه كاسه كوزه شو به هم بريزم .

جلوي در خونه شون منتظر موندم و بهش اس دادم كه بياد بيرون . زياد طول نكشيد كه بدو از خونه خارج شد و اومد سوار شد . نفس زنون سلام كرد . نگاهي بهش انداختم و گفتم :

_ سلام …چرا نفس نفس ميزني ؟ دنبالت كرده بودن ؟

در حاليكه هندزفزي شو از گوشش بيرون مياورد و ميذاشت تو كيفش گفت :

_ داشتم تو حياط بسكت بازي ميكردم …

به قدش نميومد رشته ش بسكتبال باشه ، واسه همين پرسيدم :

_رشته ي ورزشيت چيه ؟

دانلود رمان آنتی عشق

در حالي كه نگاهش رو قسمتي از كوچه ثابت مونده بود زير لبي گفت :

_ كاراته …

بعدش سريع نگاهشو از كوچه گرفت و گفت :

_ حركت كن ديگه …

با تعجب به جايي كه خيره شده بود نگاه كردم ، يه پسر 23_24 ساله ي ژيگول بود كه داشت با غيظ نگاهمون ميكرد . وقتي نگاه منو متوجه خودش ديد پوزخندي زد و با ابرو واسه ميشا خط و نشون كشيد .

_ اين كيه ؟!

_ هيچي ولش كن برو …ديوونه ست ، مخش تاب داره ….

_ اگه مزاحمت ميشه برم سراغش …

_ نه بابا بيكاري ؟! ….حركت كن ، خوبه همين الان بهت گفتم رشته م كاراته ست …

ماشينو به حركت در اوردم و گفتم :

_ چه ربطي داره ؟…رشته ت كاراته ست كه باشه ، اين دليل نميشه باهاش درگير بشي …اگه برات مزاحمت ايجاد كرد بگو تا يه فكر ديگه اي به حالش كنيم …

_ بيخيالش ، عددي نيست ..

نام رمان: آنتی عشق
نویسنده: سامان شهریور و sun_daughter
ژانر: عاشقانه ,کلکلی ، همخونه ای
تعداد صفحات:350
منبع :-
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آنتی عشق

دانلود رمان ,دانلود رمان آنتی عشق , رمان آنتی عشق , رمان آنتی عشق pdf , رمان آنتی عشق apk , رمان آنتی عشق ایفون , رمان آنتی عشق اندروید , آنتی عشق , دانلود رمان عاشقانه آنتی عشق , رمان عاشقانه آنتی عشق ,