4.6 16 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان آوای جنون 

خلاصه رمان آوای جنون :

جوانی از جنس سنگ، لبریز از غرور، برای رسیدن به خواسته‌هایش قادر است تمام مرزها را زیر پا بگذارد. او

از شکستن‌ها، گذشتن‌ها و ویران کردن‌ها ابایی ندارد. روزی که خودش را در اوج می‌بیند، سرنوشت

دست به کار می‌شود، از جایی که فکرشد  را نمی‌کند کسی را وارد زندگی‌اش می‌کند که قصر

ساخته شده از غرورش را ویران می‌سازد و آغاز کابوس‌هایش را رقم می‌زند. اما آیا در این بازی‌ غرور می‌تواند پیروز باشد؟

پیشنهادات :

دانلود رمان دروغ شیرین ⭐️

دانلود رمان پدر خوب ⭐️

قسمتی از متن رمان آوای جنون :

سعید روی نیمکتِ وسط سالن نشسته بود و سرش را بین دست هایش گرفته بود. با شنیدن صدای پا سر چرخاند و با دیدن اهورا و شهرام، از جایش بلند شد و به سمت‌‏شان رفت. رنگ چهره‏‌اش پریده بود و دست و پاهایش می‌لرزید.
– به دادم برس اهورا!
اخم کمرنگی روی چهره اهورا نقش بست.
– چیکار کردی باز؟
سعید هنوز دهان باز نکرده بود که چهره‌ی مأموری که مسئول حفاظت از بخش بود، از پشت سرش دیده شد و رو به اهورا گفت:
– شما چه نسبتی با قاتل دارین؟
اهورا چشم‌‏هایش را ریز کرد و گفت:
– قاتل؟!
مأمور رو به سعید پوزخند زد و گفت:
– پس نگفتی چه غلطی کردی شازده؛ نه؟

– آقا، بخدا من هیچ‏ کاری نکردم! فقط داشتم از اون‌جا رد می‌‏شدم، خیر سرم اومدم ثواب کنم گفتم این بنده خدا رو برسونم بیمارستان، چه می‌دونستم این‌جوری بیچاره میشم!
بعد رو به اهورا نالید.
– دِ تو یه چیزی بگو پسرخاله!
اهورا بی این‌که پاسخش را بدهد، نگاه سردش را به سوی مأمور کشید و با لحن جدی‌اش گفت:
– توضیح بده؛ این‌جا چه خبره؟
مأمور دست به سینه ایستاد و گفت:
– جناب‌‏عالی کی هستی که از من توضیح می‏‌خوای؟ کسی که باید توضیح بده تویی و این آقا که زیر بار کاری که کرده نمیره.
اهورا و شهرام نگاهی رد و بدل کردند و کارت‌شان را به مأمور نشان دادند که مأمور تند- تند گفت:
– شرمنده قربان نشناختم، باور کنین…

دانلود رمان آوای جنون

– حرف اضافی نمی‌‏خوام بشنوم؛ فقط کامل و درست توضیح بده!

مأمور سری تکان داد و گفت:

– والا چی بگم قربان؛ سر صبح این آقا با یه نفر روی دوشش داخل بخش اومد و کمک خواست. دکتر مولودی سراغش رفت و دید طرف خیلی وقته تموم کرده؛ بعدم به پلیس اطلاع داد چون قضیه به نظرش مشکوک بود؛ ولی هنوز همه‌چی برای ما هم گنگِ!نیرویی هم برای رسیدگی اعزام نشده!
بعد به دری که انتهای راهرو قرار داشت اشاره کرد و ادامه داد.

– بهتره خودتون ببینید.
سمت در راه افتادند.
مقابل تختی که شخصی، روی آن بود و ملحفه‌‏ی سفیدی به رویش کشیده ‏بودند ایستادند. اهورا دستش را جلو برد و ملحفه را کشید. جسد مردی حدودا پنجاه ساله بود که پای چشمش گود رفته بود و جای زخم عمیقی کنار گردنش نمایان بود. چهره اش به اندازه‌ی کافی آشنا بود و قطعا هرکسی بدون فکرد کردن هم، او را می‏‌شناخت. دستکش‌‏های لاتکس مشکی را از جیب کتش در آورد و چند دقیقه جنازه را چک کرد و بعد رو به سعید گفت:
– این‌‏ رو می‏شناسی؟
– مگه میشه نشناسم! صبح داشتم می‌رفتم گالری دیدم یه نفر کنار خیابون افتاده.  پیاده که شدم متوجه شدم طرف از هوش رفته. دیدم خدا رو خوش نمیاد بزارم کله سحر اونجا بمونه، برداشتم آوردمش اینجا. الان که یارو مُرده از آب در اومده، می‏‌خوان منو دستگیر کنن.

مأمور حرف را از دهن سعید گرفت:
– جناب سرگرد از کجا معلوم حقیقت ر‌‏و بگه؟ فعلا که از ظواهر امر چیزی معلوم نیست و یک مسئول هم نیومده! پس این فرد تنها مظنونِ…

هنوز اهورا حرفی نزده بود که مردی با روپوش سفید به سمت آنها آمد و با اخمی کمرنگ گفت:
– این‌جا چیکار می‌‏کنید آقا؟ با اجازه کی وارد شدید؟ بفرمایید بیرون لطفا روی سر بیمار نایستید!
بعد رو به مأمور ادامه داد.
– مگه قرار نبود شما مراقب باشید آقا؟ اینه مسئولیت پذیری‏تون؟
– مشکلی نیست دکتر؛ برای حل پرونده اومدن.

دانلود رمان آوای جنون

اهورا کارتش را جلوی صورت دکتر گرفت.
– سرگرد اهورا پناهی هستم از دایره جنایی!
و به شهرام اشاره کرد.
– و همکارم،گ؛ سرگرد فتوحی.

دکتر لحظه‌ای نگاه‏شان کرد و بعد، لب باز کرد حرفی بزند که اهورا، با اخم و لحن جدی‌اش بی این‌که به او فرصت حرف زدن دهد، گفت:
– گوش کن دکتر! بدون فوت وقت و هر حرف بی‌‏ربطی، می‌‏خوام هر اطلاعاتی اضافه بر چیزایی که خودم متوجه شدم بهم بدی! مفهومه؟
دکتر، تحت تأثیر جملات پر تحکم او، سر تکان داد و اهورا ادامه داد و گفت:
– کمتر از بیست و چهار ساعت از قتل می‏‌گذره و از خیسیِ موها و کبودی زیر چشم و گردن واضحِ که مقتول تو آب به قتل رسیده، زخم روی گردن حاکی از حمله یک باره‌‏ست که احتمالا توسط چاقو اتفاق افتاده! در نهایت مقتول از خونریزی زیاد مرده؛

دانلود رمان آوای جنون

ممکنِ این ضربه برای دفاع بوده‏‌ باشه و یا از اونجا که همه ما طرف رو می‏‌شناسیم، شاید علت قتل باج گیری یا انتقام و مشکلات شخصی و خانوادگی باشه! که این‌‏ رو بعداً مشخص می‌کنیم. مورد دیگه ای اگر هست، گزارش کنید!

دکتر هاج و واج او را می‌‏نگریست که با جمله آخرش کمی خود را جمع و جور کرد. مأمور و سعید هم دست کمی از او نداشتند. شهرام اما لبخند کمرنگی روی لب نشانده بود؛ برای او اهورا شناخته شده بود.

اهورا که سکوت دکتر را دید، گفت:
– پس مورد دیگه‌‏ای نیست!؟
دکتر سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:
– خیر؛ چیزهایی که منم متوجه شدم، در حد شماست. می‌خواستم جنازه رو به سردخونه منتقل کنم؛ اما وضعیت ر‏‌و که دیدم، بهتر دونستم قبلش به پلیس اطلاع بدم؛ الان می‌فهمم کارم درست بوده!
– بسیارخب! هرچه سریع تر مقتول‏‌ رو به پزشکی قانونی منتقل کنید؛ باید کالبد شکافی بشه. اگر شخص دیگه‌‏ای برای رسیدگی اومد، اطلاع بدید که من پرونده رو دست گرفتم.
دکتر سر تکان داد و اهورا رو به مأمور ادامه داد.
– هرکس اینجا اومد و سراغی از این فرد گرفت، سریع بهم خبر می‌دی؛ در صورت عدم گزارش مسئولیتش تمام و کمال با توئه. پس خوب حواست‏‌و جمع کن.

دانلود رمان آوای جنون

– اما قربان من…
– حرف نباشه!
با لحن محکم اهورا، لب فرو بست و «چشمِ» زیرلبی گفت. اهورا نگاهش را سمت سعید چرخاند و گفت:
– تو هم همراه ما میای!
و بی این‌که منتظر کوچک‌ترین حرفی از جانب بقیه شود، با قدم های محکم و بلند، سمت خروجی به راه افتاد.

اهورا، چند لحظه نگاهش کرد که از صدق گفته‌هایش که مطمئن شود.

– دروغ تحویل من نده!
– من راستش ر‌‏و…
– گفتم مزخرف نگو!
سعید لب‌هایش را محکم به هم فشار داد. سر هر که را می‌خواست می‌توانست شیره بمالد. اما اهورا، کاملا فرق داشت.
– خیلی خب؛ راستش‌‏ رو میگم اما جونِ سعید عصبانی نشو؛ خب؟
اهورا حرفی نزد و سعید به خوبی می‌دانست این سکوت از جانب اهورا، یعنی منتظر ادامه حرفش است.
– یک سری لنز و قطعات احتیاج داشتیم که چون این ماه وضع مالی‏‌مون خوب نبود، مجبور شدیم بگیم یه دلال واسه‏‌مون از چین وارد کنه و با هزینه کمتر باهامون حساب کنه؛ داشتم می‏‌رفتم سفارش هارو تحویل بگیرم.
اهورا نیم نگاهی به چهره او انداخت. این بار مطمئن بود حرف سعید حقیقت دارد.

شهرام از آینه بغل به سعید نگاه کرد و با لحنی که با تمام قوا سعی در حفظ جدیتش داشت، گفت:
– خودت ‌‏و لو دادی که مرد حسابی؛ همین الان میشه عین آب خوردن بهت دستبند بزنیم و برداریم ببریمت بازداشتگاه که مایه عبرتِ خلق بشی!
سعید پوف بلندی کشید و گفت:
– بیخیال بابا! یه پرونده گنده قتل مفت و مجانی جلوتون وا شده، می‌خواین ولش کنین و بیاین سراغ منِ بدبخت که از روی نداری مجبور به این کار شدم؟!
– پرونده قتل که مهم‌تره، اما فکر نکن تو هم همین‌جوری از دستمون قِسِر در رفتی!

دانلود رمان آوای جنون

– خدا کنه هیچ‌کس گیر شما دوتا نیفته! تا پدر آدم‌ رو درنیارین و فرو نکنین توی آستینش که بی خیال نمی‌شید.
شهرام کوتاه خندید و اخم روی پیشانی اهورا، غلیظ تر شد.
– قربون دستت پسرخاله؛ من همین‌جا پیاده می‌شم!ماشینم هم بیمارستان مونده، تا اونجا کلی راه دارم، تا بخوام برگردم و پِی‌‏اش برم، همه پولی که واسه دلال نگه داشته بودم‏‌ رو باید صرف کرایه مترو و تاکسی کنم.

– اگر منظورت از ماشین، همونه که رستاک رو باهاش جا به جا کردی، باید بگم که اون ماشین توقیف شده!
سعید با صدایی که ناخواسته بلند شده بود، گفت:
– چی؟! توقیف! توروخدا کوتاه بیا اهورا! تو من رو از خانواده‌‏ام هم بهتر می‏‌شناسی، می‌دونی که توی مدت عمرم حتی به یک اسلحه پلاستیکی هم دست نزدم! اصلا من مالِ این داستانا نیستم!

– کسی که قاچاق می‌کنه مالِ هر چیز دیگه هم می تونه باشه؛ گاماس گاماس!
– قاچاق کدومه مرد حسابی؟ همش چند تا دونه لنزه که اونم به پیشنهاد بهرامِ شما بوده!

منبع:یک رمان

نام رمان: آوای جنون
نویسنده: نیلوفر رستمی
ژانر: عاشقانه , پلیسی ، انتقامی
تعداد صفحات: 935
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان آوای جنون

دانلود رمان آوای جنون , رمان آوای جنون , رمان آوای جنون pdf , رمان آوای جنون apk , رمان آوای جنون ایفون , رمان آوای جنون اندروید , آوای جنون , دانلود رمان عاشقانه آوای جنون , رمان عاشقانه آوای جنون ,