3.9 13 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ارباب سالار

خلاصه رمان ارباب سالار :

دانلود رمان ارباب سالار بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

داستانه یه دختره دختری که همیشه تنها بوده مثل رمانای دیگه دختره قصه سوگولی نیست ناز پرورده نیست با داشتن پدر هیچ وقت مهر پدری رو نداشته همیشه له شده وهمین له شدناش هیچ غروری رو برا اون باقی نذاشته دختره قصه مغرور نیس اتفاقا خیلیم مهربونه حتی برا اونایی ک بهش بد کردن…..
اما پسر قصه….تا دلت بخواد غرور داره خود خواهه و از خود راضی بالاخره کم کسی نیست که، اربابِ…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان ارباب سالار :

سری تکون داد و با گفتن باشه مشغول شد……..
دسته کیفم رو فشار دادمو باخودم تکرار کردم!
نازلی آروم باش توکه تصمیم خودتو گرفتی!
نگاهی به بهزاد انداختم که با روی هم گذاشتن چشماش بهم اطمینان کامل داد و کارتی طرفتم گرفت
گفت: اعتماد کن بهش هر چی تو دلته بگو، باشه!
سرمو تکون دادم و باشه آرومی گفتم
خودشو ازم جدا کرد و گفت: تاکسی منتظره
شال گردنم رو بالا کشیدم و با خداحافظی آرومی در عقب ماشین رو باز کردم و نشستم
راننده نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: کجا تشریف میبرید!؟
نگاهی به کارت تو دستم انداختم و گفتم: مطب دکتر آسایش
راننده سرتکون داد و حرکت کرد

دانلود رمان ارباب سالار

دوباره نگاهی به کارت انداختم!
محمدامین آسایش!!
یکم استرس داشتم تاحالا پام به اینجور جاها باز نشده بود!
کلمه مشاور یکم ترسناکه ولی آرامش بخش
نفس عمیقی کشیدم و به بیرون خیره شدم
میتونم بهش اعتماد کنم!؟
حرفای بهزاد تو گوشم زنگ زد
گفت بهش اعتماد کنم پس میتونم!
ولی اگه اون چهرمو ببینه و وحشت کنه چی؟!
نه نازلی، اون روانپزشکه، مطمئنا همچین حرکتی نمیکنه.

دانلود رمان ارباب سالار

به خودم امید میدادم که با صدای راننده دست از افکار کشیدم و نگامو دوختم بهش
از توی آینه نگاهی بهم انداخت و گفت: رسیدیم خانوم
دستم سمت کیفم رفت! کرایه رو دادم بهش و پیاده شدم
دستی به پالتو مشکیم کشیدم و شالمو مرتب کردم
کلاهمو کمی جلو کشیدم و با قدم های آروم وارد مطب شدم!
همین که وارد شدم آرامش سر تا سر وجودم رو گرفت؛
بوی خوشی تموم فضا رو پر کرده بود همین باعث گرفتن انرژی شده بود.
لبخندی زدم و به سمت میز منشی رفتم
منشی که خانومی چادری بود با لبخند از جاش بلند شد و گفت: سلام!
با همون لبخند گفتم: سلام…آقای آسایش هستند و به در سفید رنگ که حدس میزدم اتاق دکتر باشه اشاره کردم؛
منشی مقنعشو جلو کشید و گفت: بله شما خانوم!؟

شال گردنم رو جلو کشیدم و گفتم:
نازلی…نازلی سعادت
دستشو اورد جلو و گفت: اوه بله!
آقای دکتر منتظرتون هستند
منم دستمو جلو بردم و اروم فشردم
اد
دستش سمت تلفن رفت و دکمه ای رو فشار داد
-اقای دکتر!
-…

دانلود رمان ارباب سالار

-بله خانوم سعادت تشریف اوردن بعد نگاهی بهم کرد و نگاهش رنگ تعجب گفت
-بل..بله بله میگم بیان
بعد تلفن رو سر جاش گذاشت همونطور که خیره نگام میکرد گفت: منتظرتون هستند!
طبیعی بود؛ تقریبا عادت کرده بودم به رنگ نگاهای مردم؛
سر تکون دادم و به سمت در رفتم!
دستگیره رو پایین کشیدم و وارد شدم!
نگاهی به فضا انداختم!
کاغذ دیواری های آبی ملایم
یه کمد به رنگ قهوه ای سوخت؛
یه میز همرنگ کمد؛
چند تا قفسه پر از کتاب!

با یه بوی عطر آشنا؛
و یه پنجره بزرگ که کسی پشت بهش روی صندلی چرخ دار نشسته بود!
چون رو به پنجره بود نمیدیدمش
با کنجکاوی نگاهم رو درون اتاق چرخ میدادم؛
صدای آشنایی گفت: پس اومدین خانوم سعادت!
بفرمایید بشینید
با طنین انداز شدن صدای آشنای مرد روبه روم هر لحظه به تعجبم اضافه میشد؛
اروم قدم برداشتم و خواستم روی اولین مبل نزدیک میز بشینم که صندلی چرخید و من تونستم چهره دکترو ببینم
ولی چرخیدن همانا و گرد شدن چشم من همانا!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ت..و تو اینجا چیکار میکنی
اونم از حالت بهت در اومد و گفت: خودت اینجا چیکار میکنی!
-من..من اومدم مطب دکتر آسایش
یقشو درست کرد و گفت: خب من دکتر آسایشم

نام رمان: ارباب سالار
نویسنده: Leily
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 603
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ارباب سالار

دانلود رمان ,دانلود رمان ارباب سالار , رمان ارباب سالار , رمان ارباب سالار pdf , رمان ارباب سالار apk , رمان ارباب سالار ایفون , رمان ارباب سالار اندروید , ارباب سالار , دانلود رمان عاشقانه ارباب سالار , رمان عاشقانه ارباب سالار ,