3.6 10 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ارباب صدایم کن

خلاصه رمان ارباب صدایم کن :

سلنا دختری شاد و شیطونه که برای پزشکی وارد یه روستا میشه که ارباب خشنی داره.
دختره داستان ما برای مقابله با ارباب با یه شرط وارد عمارت میشه.
توی عمارت با آدمای مرموزی رو به رو میشه و از چیزایی سر در میاره که به گذشته ی خانوادش مربوطه و……

پیشنهاد ما:

قسمتی از متن رمان ارباب صدایم کن :

موهاش که همیشه مرتب بود اینبار آزادانه حالت گرفته بودن وچهرش که با افتادن نور ماه جذاب تز شده بود. باصداش نگاه ازش

برداشتم فکر کنم متوجه ی خیره گیم روی خودش دانلود رمان شده بود. – کاری باهام داشتی؟ سینی رو روی میز گذاشتم وگفتم

:قهوه براتون آوردم. آروم زمزمه کرد :ممنون. با تعجب سر بلند کردم ولی چیزی نگفتم. هنوز نگاش به آسمون بود .

– چی توی آسمونه که دل ازش نمی کنید. نیم نگاهی بهم کرد وگفت :ماه امشب کامله. – آره …..قشنگه…..

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

نفسشو بیرون داد وگفت :می خوام برگردم روستا اگه اینجا بمونم اوضاع عمارت بهم میریزه……تو نمی خوای

جواب بدی از مهلتی که داده بودم چند رو زدانلود رمان میگذره. برای اینکه تفره برم گفتم :قهوتونو با شکر میخورید یا

بدون شکر…… – میشه تفره نری جوابم یه کلمه ست. – اگه میخوای جوابمو بشنوی جوابم نه من

حاضرم تموم اون اتهامارو گردن بگیرم ولی این کارو انجام ندم. پوزخندی حرصی زد وگفت

:پس اینطور ….باشه منتظر باش تا ببینی چطور مجبور به این کارت میکنم…

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

اینو گفت و از بالکن بیرون زد. روی صندلی نشستم دلم میخواست زار بزنم . به قهوه ی روی میز نگاه کردم

که بخارش توی سرما خودنمایی میکرد. بعضی دانلود رمان  اوقات فکر میکنم زندگیم مثل این قهوه تلخ میشه ومن کسی

رو میخوام که تلخی این قهوه رو با شکر شیرین کنه. کاش اون فرد زودتر دست بکار شه چون این تلخی دیگه

به مذاقم خوش نمیاد. از بالکن بیرون زدم وبی توجه به نگاه خیرشون خودمو به حیاط رسوندم برخلاف دقایق

پیش بارون گرفت. همیشه از بارون خوشم میومد دستام رو باز کردم وزیر بارون چرخ زدم وگذاشتم بغضیپ

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

که تو گلوم بود بشکنه. فکر کنم آسمون هم دلش گرفته بود. صدای مامان رو از بالکن شنیدم. – سلنا دختر

بیا تو الان خیس میشی سرما میخوری. میون گریه خندیدم وگفتم :مامان من عاشق بارونم. مامان سری

از روی تاسف تکون داد وداخل رفت. بعد از مدتی دانلود رمان  بارون بند اومد به لباسم نگاه کردم که خیس شده بودن

وچسبیده بودن به بدنم. به طرف خونه حرکت کردم و وارد اتاقم شدم، با لباسای خیس توی تخت

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

دراز کشیدم. به سقف اتاقم نگاه کردم دلم میخواست به عقب برگردم ….برگردم به زمانی

که تنها دغدغم قبول شدن تو رشته ی مورد علاقم بود……

چشمامو بستم و نمی دونم چطور خوابم برد. پارت شصت ویکم تارکام ——————————-

– به چهره ی تخسش نگاه کردم ،تقلا میکرد ونمی ذاشت که پرستار سرمشو بزنه. بعد از اینکه

تلاشش بی نتیجه موند ساکت روی تخت دراز کشید. . سالشه ویه دکتره ۴۵ گاهی اوقات

یادم میرفت این دختر آنژیوکت رو از دستش دانلود رمان  بیرون ، بعد تموم شدن سرم ، کنار پرده ایستادم کشید

. . به طرفش قدم برداشتم وتوی یه قدمیش وایستادم ، از تخت پایین اومد -بهتری؟؟ سرشو تکون

داد که دستمو روی پیشونیش گذاشتم خوشبختانه تب نداشت. دستمو کنار زد و گفت

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

:چی کار میکنی؟ نگاهی به چهره عصبانیش کردم وگفتم :به حرف تو اعتمادی نیست باید

خودم میدیدم. طلبکار گفت:حالا که دیدی خوبم ….میخوام برم دیدن تارکان. دستشو کشیدم

وگفتم :برای دیدن تارکان وقت هست دانلود رمان میخوام باهات حرف بزنم. دستشو

از دستم بیرون کشید وبه کمرش زد وگفت :میشنوم…

– اینجا نه باید بریم بیرون. خواست مخالفت کنه که گفتم :من بیرونم اگه نیای خودم میام کشون کشون

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

میبرمت. اینو گفتم واز اونجا بیرون زدم. *********************** سلنا نگاهی

به محوطه انداختم که متوجه اش شدم. به طرفش رفتم

کنارش روی میز نشستم . مثل همیشه مشغول کشیدن سیگار بود. نیم نگاهی

به چهره عبوسش کردم نخیر حرف نمیزد. – نمی خواید حرف بزنید…..پ

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

– نه تا زمانی که منو سومین شخص جمع ببینی. حق داشت گاهی جمع می بستمش وگاهی مفرد

، منظورش رو فهمیدم خطابش میکردم. یه بار دیگه جملمو تکرار کردم. – خب نمی خوای حرف بزنی.

سیگارشو انداخت زمین و با پاش لهش کرد دانلود رمان   دانلود رمان  و نگاهی به محوطه بیمارستان که از شلوغی

یه دقیقه پیشش کاسته شده بود انداخت وگفت: بدون مقدمه میگم من تو رو از پدرت خواستگاری کردم..

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

اولش فکر کردم شوخی کرده ولی چهره ی مصممش جای تردیدی برام نذاشت. بریده گفتم :تو …چیکار…کردی؟

خونسرد به نیمکت تکیه داد وگفت: باید میفهمیدن دانلود رمان چه حالا زود وچه حالا دیر. – من که گفتم جوابم نه چرا

اینکارو کردی. – یه دلیل بیار برا رد کردن. -دلیل از این بالا تر که من هیچ علاقه ای به تو ندارم.

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

– فقط مشکلت علاقست ….. – فکر میکنی مشکل کوچیکیه..من حتی نمی دونم چرا این پیشنهادو بهم

دادی….نگو از علاقست که خندم میگیره. – اگه بگم کنار میزاری این چون چراهارو. کمی مکث کردم

وگفتم :شاید….. – دیدی خودت هم تردید داری ولی بهت میگم …..من میخوام با این ازدواج جلوی

ازدواجم با دختر خان بیگو بگیرم ….حالا چی دانلود رمان میگی. ….. این همه دختر ، – فکر میکنی این راه

درستیه …..اصلا چرا من – چون این همه دختر به صاف وصادقیه تو نیستن. – آره تقصیر خودمه

دارم چوب سادگیمو میخورم. یعنی اینقدر سخته قبول کردنش؟ ، گفت:این یه عقد موقته

با داد گفتم:دیگه بدتر….من دوست ندارم صیغه ی تو بشم….

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

قدمی جلو گذاشت و از زیر دندونای به هم چسبیدش غرید:صداتو بیار پایین…..درضمن این یه عقده موقته

نه صیغه. -چه فرقی داره؟ . خب دائمش میکنم ، -اگه مشکلت با عقد موقته قدمی عقب برداشتم

و دستامو روی سرم گذاشتم و گفتم:نمی فهمی، دانلود رمان  نمی فهمی. صداشو شنیدم که گفت:باشه….

.ولی اینو باید بگم با نه گفتن به من باید غید کار توی روستارو بزنی… بهت زده دستامو از سرم

برداشتم،اگه از اونجا در میومدم مطمئنا نمی تونستم اینجا هم کار کنم. با چهره ی سردی بهش

نگاه کردم و گفتم:باشه……قبوله…… پارت شصت و دوم سلنا ——————————-

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

از شیشه ی ماشین به بیرون نگاه میکردم. تو راه برگشت،به روستا بودیم،یک هفته از روزی

که تو بیمارستان پیشنهاد تارکام رو قبول کردم میگذشت. نمی دونم چطور تارکام بابا رو

راضی کرده بود،ولی با رضایت بابا عقد موقت دانلود رمان  کردیم. هنوزم احساس میکردم همه ی اینا یه

خوابه و به زودی از این خواب بیدار میشم. با صدای تارکام به سمتش برگشتم و گفتم:چیزی گفتی؟.

نیم نگاهی بهم کرد و گفت:پرسیدم چرا ساکتی؟ -خب چی بگم؟ نفسی بیرون داد و گفت:هنوزم به

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

خاطر اون روز ناراحتی…. -انتظار داری خوشحال باشم…. سکوت کرد و چیزی نگفت… دستی تو

موهاش کشید، انگار میخواست چیزی بگه ولی تردید داشت. ماشین رو کنار زد که گفتم:چی شد؟

-هیچی الان بر می گردم. از ماشین پیاده شد و کمی از ماشین فاصله گرفت. پوفی کلافه کشیدم

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

و از ماشین پیاده شدم و کنارش ایستادم. نفسمو بیرون دادم و گفتم:همیشه میکشی؟؟ گنگ نگام کرد

و گفت:چی ؟ به سیگارش اشاره کردم و گفتم :اینو…. سرشو تکون داد و چیزی نگفت. مّ قدمی جلو برداشتم

و روی پاشنه ی پام ایستادم،تا قد بهش بسه. سیگار دانلود رمان  رو از میون دستاش بیرون کشیدم و گفتم:نکش… بر خلاف

تصورم چیزی نگفت. به طرف ماشین حرکت کردیم و سوار شدیم،توی راه حرفی زده نشد. با تکونای

ماشین خوابم برد……… با صدای کسی چشمام رو بازکردم..

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

نگاهی به دور و اطراف کردم و متوجه ی چهره ی شیطون نارگل شدم. با کمی فکر یادم اومد که تو راه روستا بودیم ومن خوابم

برد پس الان توی اتاقم چیکار میکردم. صدای نارگل که غر غر کنان دستمو میکشید مانع فکر کردنم شد. نارگل :پاشو دیگه تنبل

چقدر میخوابی!! به خرس گفتی تو برو من جات هستم!!! بدو آقا گفتن بیای شام. دستمو بیرون کشیدم وکش وقوسی به

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

بدنم دادم همون طور که خمیازه میکشیدم گفتم :برو …من ….میام. نارگل تک خنده ای کرد وگفت :پس بدو تا آقا عصبانی

نشده. سری تکون دادم که از اتاق بیرون زد پارت شصت وسوم سلنا ——————————– به چهره ی

غرق فکر تارکام نگاه میکردم. کاش میدونستم فکر چی دانلود رمان  اینقدر مشغولش کرده. با قاشقش با غذایی که توی

ظرف بود بازی میکرد ومعلوم بود چیزی ازش نخورده. اشتهای منم با دیدنش کور شده بود. تقه ای به

در سالن خورد وکیان داخل شد واین باعث شد تارکام از فکر بیرون بیاد..

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

کیان قدمی به پیش گذاشت وگفت :ببخشید مزاحم شدم ولی اومدم تا خبری به شما بدم. تارکام گفت :میشنوم.

کیان نیم نگاهی به من کرد که تارکام گفت :حرفتو بزن. کیان گفت :همون طور که گفتید دنبال خانواده اون مرد رفتم

. پیدا کردنشون سخت بود ولی بالاخره پیداشون کردم. – دانلود رمان  خب چی دستگیرت شد؟ – به گفته ی همسرش شوهرش

قبل از مرگش اونا رو میبره شهر وخونه ای براشون تهیه میکنه. از اونا میخواد تا برگشتنش منتظرش باشن اما

دوهفته ای که از ماجرا میگذره مردی به خونشون میره وخبر مرگ شوهرشو بهشون میده ومیگه قتل شوهرش

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

به دست شخص شما بوده. درضمن اونومیترسونه که به سرش نزنه وبرگرده روستا . من که تو بهت حرفای

کیان بودم گفتم :میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ تارکام دسشو بالا آورد وگفت :صبر کن فعلا خودمم نمی دونم

. رو به کیان گفت :پس مرگ مردی که بهداری رو آتیش زد دانلود رمان  ه بود به گردن من افتاده …..چه جالب!!

رو به کیان گفت :نپرسیدی که چهره ی اون مرد یادشه یا نه. کیا ن مکثی کرد وبعد گفت :چرا پرسیدم

ولی زن گفت چیزی زیادی از چهره ی مرد یادش نیست ولی گفت ببیندش میشناسدش. –

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

خب کیان میری اونا رو صحیح وسالم میاری عمارت …ببین کیان نمی خوام

از این موضوع کسی خبر دار بشه تا به موقش..

– بله ارباب. – ممنون میتونی بری. کیان ناباور سرشو بالا آورد شاید از نرمشی که توی کلام تارکام بود متعجب بود.

خیلی زود سری تکون داد از سالن بیرون زد. به تارکام نگاه کردم وگفتم :چرا میخوای اونا رو بیاری اینجااینطوری

توی خطر میفتن. – نه ایندفعه نمیزارم بلایی سرشون بیاد اگه اینجا باشن راهتر میتونم اون مردو پیدا کنم.

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

– از کجا معلوم توی عمارت رفت وآمد داره. – از اونجایی که همیشه ازم یه قدم جلوتره. نگاهی بهم کرد وگفت :

اگه بفهمم کیه زندش نمی ذارم. با بهت گفتم :میخوای بکشیش؟ – آره چرا که نه چون آرامش این چند

سالمو ازش بدهکارم به خصوص هلما رو. برای اولین بار بود که بدون پرده اسم هلما رو جلوم میاورد.

خواستم از هلما بپرسم که گفت :الان نه. – چی الان نه؟؟ – سوالی که میخوای بپرسی

الان وقتش نیست. – پس کی بپرسم؟ – به موقعش همه چیزو بهت میگم…

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

بشقاب رو کنار زدم واز جام بلند شدم که گفت :کجا؟ – میل ندارم. – بشین بخور تو که چیزی نخوردی. – گفتم که میل ندارم.

بشقاب غذاشو کنار زد وگفت :به درک. بفرما تا میام باهاش صلح کنم خودش شروع میکنه. صندلی رو عقب کشیدم

وبه سمت اتاقم رفتم. ********************** توی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم خوابم نمیبرد وبرای همین

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

کتاب میخوندم. با صدایی که از طبقه ی پایین شنیدم از جام بلند شدم وکتاب رو کنار گذاشتم. . شب رو نشون میداد

0:33 به ساعت روی میز نگاه کردم ساعت با این فکر که خیالاتی شدم دوباره روی تخت دراز کشیدم که صدا

دوباره تکرار شد. از جام بلند شدم واز اتاق بیرون زدم پله ها رو پایین اومدم صدا از آشپزخونه بود. آروم آروم به طرف آشپزخونه

رفتم وصدا زدم :تارکام تویی؟؟ ولی کسی جواب نداد وارد آشپزخونه شدم ولی همه چیز مرتب بود. اومدم از آشپزخونه

بیرون بزنم که سایه ای رو کنار پنجره دیدم. ناخودآگاه شروع به جیغ زدن کردم واز آشپزخونه به طرف هال دویدم..

سلنا ——————————- همون طور که به طرف پله ها می دوییدم

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

به آشپزخونه نگاه میکردم که به چیزی برخورد کردم. تعادلمو از دست دادم وقدمی

به عقب برداشتم وکم مونده بود نقش زمین بشم که دستی دورکمرم حلقه شد.

ترسیده تقلا کردم و اومدم جیغ بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت. دیگه اشکم

در اومده بود منو به خودش نزدیک کرد وگفت :چرا جیغ میزنی سلنا ….منم تارکام.. با شنیدن

صداش آروم گرفتم ولی از لرزش بدنم کم نشد. اون که متوجه ی لرزش بدنم شده بود آروم پشتمو

نوازش کرد وگفت: خیلی خب آروم باش …من اینجام اتفاقی نمیفته. دستمو کشید ومنو همراه خودش

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

به طبقه ی بالا برد. در اتاق رو باز کرد وگفت :برو تو.. وارد اتاقم شدم وروی تخت نشستم. روبهم گفت :

سعی کن بخوابی …به چیزیم فکر نکن. به طرف در برگشت که گفتم :کجا؟؟ دستی تو موهاش کشید وگفت

:اینجام….جایی نمی رم. نمی دونم چم شده بود با صدایی آرومی گفتم :اینجا بمون. – اینجا موندم خرج داره……

بهش نگاه کردم وگفتم :چه خرجی؟؟ – هیچی بیخیالش ….برو بگیر بخواب. آروم روی تخت دراز کشیدم وچشام رو بستم

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

. نمی دونم از آرامش وجود تارکام بود یا خستگیم که خواب زود منو توی دنیای بی خبری برد. *********************

* با نوری که توی صورتم افتاده بود چشم باز کردم. دستام رو سایبون چشام کردم واز جام بلند شدم. به جای خالیه

تارکام نگاه کردم .با یاد آوردن دیشب لبخندی توی صورتم شکل گرفت. اگه همه ی اونا رویا هم بود من این رویا رو

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

دوست داشتم. ازجام بلند شدم وبعد اینکه آبی به دست وصورتم زدم از اتاق بیرون زدم. از پله ها پایین اومدم و

نیم نگاهی به طرف آشپز خونه کردم انگار هنوز هم از رفتن به آشپز خونه میترسیدم. صدای صنم رو از آشپزخونه

شنیدم پس برگشته بودن… آروم وارد آشپزخونه شدم. صنم با دیدن من رو ازم گرفت و با پسری که تا حالا توی

عمارت ندیده بودم همصحبت شد…. اما پسر موشکافانه بهم

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

نگاه می کرد….. نگاه ازشون گرفتم و روی میز نشستم…

نارگل برام چای ریخت و جلوم گذاشت،ازش تشکر کردم و شروع کردم به خوردن…. سنگینیه نگاه اون پسره کلافم کرده بود

. دستم رو برای برداشتن شکر بلند کردم که اون زود تر پیش قدم شد و شکر رو به طرفم گرفت…. صنم حرصی گفت

:پیمان نمی خواست تو بهش بدی،خودش برمیداشت… اون پسر که الان فهمیده بودم اسمش پیمانه بی تفاوت گفت

:من به شکر نزدیک تر بودم… دیگه حرفی زده نشد و من هم سعی کردم زود تر از اون جو بیرون بزنم. پارت شصت وپنجم

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

سلنا ——————————– هن هن کنان آب پاشی که توی دستم بود همراه خودم میکشیدم وبه گلایی

که منو ونارگل توی قسمتی از باغچه ی عمارت کاشته بودیم آب میدادم. آب پاش رو روی زمین گذاشتم تا نفسی

تازه کنم که صدای فردی رو از پشت سرم شنیدم. – به گل وگیاه علاقه دارید؟ به عقب برگشتم و متوجه ی

پیمان شدم کی اومده بود که متوجهش نشده بودم….. – آره علاقه دارم توی حیاط خونمون با کمک بابام همیشه میکاشتم…

قدمی جلو گذاشت وکنارم ایستاد وگفت :اگه سنگینه کمکتون کنم. – نه ممنون ….احتیاجی نیست.

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

– اولین باره شما رو توی عمارت می بینم…. – خب طبیعیه من مدت کمیه که اینجام. آب پاشو برداشتم

وحرکت کردم واونم کنارم حرکت کرد وگفت:نمی خواین افتخار آشنایی بدین بانو. از حرکت ایستادم وگفتم

:من هنوز نمی دونم شما کی هستین… – بله حق باشماست ….من پیمان حق جوأم پسرعمه تارکام..

. -آهان …..خوشبختم منم سلنام …سلنا صالحی….پزشک پسر عمه تون …. – اسم زیبایی دارید. –

لطف دارید. نفسی عمیقی کشید وگفت :من اینجارو برخلاف جاهای دیگه دوست دارم. – حق دارین

اینجا اونقدر زیبایی داره که همه رو شیفته ی خودش کنه…… – از بودن توی عمارت راضی هستین.

-راستش رو بخواین برای اولین بار سخت بود دوری از خانوادم ولی آدمای این عمارت بجای خودشون

عزیز هستن میشه کنارشون خوش باشی. نگاه خیرش حس شدنی بود…

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

نگاه از باغ گرفتم ومتوجه ی تارکام شدم که با قدم های محکم خودشو بهمون رسوند.

باز هم اخماش درهم بود واین یعنی زنگ خطر. روبه پیمان گفت :پیمان اینجا چیکار میکنی

عمه باهات کار داره. پیمان خونسرد گفت :بعدا میرم ببینم چی میگه. تارکام با صدایی

که معلوم بود داره کنترلش میکنه گفت :فکر کنم کار مهمی داره بهتری بری. پیمان

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

نگاهی بهم کرد وگفت :از همصحبتی باهاتون خوشحال شدم …..ممنون بانو. لبخندی

به اجبار زدم وتوی دلم روح پرفتوح پیمانو مستفیض کردم. از مسیر رفتن پیمان

چشم گرفتم وبه صورت عصبانی تارکام نگاه کردم ومنتظر طغیانش شدم.

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

طولی نکشید که دادش به هوا رفت: چرا باهاش گرم گرفته بودی. تمام

جراتمو جمع کردم وگفتم :من باهاش گرم نگرفته بودم. – پس عمه ی من بود

دانلود رمان ارباب صدایم کن :

که یه ساعت باهاش حرف میزد. حرفی نزدم که عصبانی تر گفت: ببین سلنا ن

می خوام دور و بر پیمان بپلکی ….اگه باد به گوشم برسونه که حتی جواب

سلامشو دادی من میدونم تو. اینو گفت وبا قدم های

بلند از اونجا دور شد. 

نام رمان: ارباب صدایم کن
نویسنده: منا و زینب صادقی
ژانر: عاشقانه , معمایی
تعداد صفحات: 217
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ارباب صدایم کن

دانلود رمان ارباب صدایم کن , رمان ارباب صدایم کن , رمان ارباب صدایم کن pdf , رمان ارباب صدایم کن apk , رمان ارباب صدایم کن ایفون , رمان ارباب صدایم کن اندروید , ارباب صدایم کن , دانلود رمان عاشقانه ارباب صدایم کن , رمان عاشقانه ارباب صدایم کن ,