3.7 48 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ازدواج اجباری

خلاصه رمان ازدواج اجباری :

رمان ازدواج اجباری از یک انتقام شروع شد انتقامی که پسر قصه ما به خاطر اهدای قلب مادرش به  مادر دختر قصه ما بهار شروع شد و این کینه باعش شد پسر قصه ما کامران برای جبران رنج خودش دست به این ازدواج بزنه و باعث اذیت خودش و بهار بشه .بهار یه روز که ازمدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیخونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینزدکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم

با شک نگاشون کردمو سلام دادم اونام با شک جوابمو دادن

سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش

خوابش برده بود اروم بوسیدمش و لباساش و طوری که بیدار نشه در اوردم

لباسای خودمم عوض کردم و رفتم توی اشپزخونه بازم باید ازجلوی اون

دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به بابام سلام کردم که با مهربونی جوابمو داد

رفتم تو اشپزخونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟

-جانم؟ -میشه چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد

-جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشید که جیگرم خون شد

-همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن

با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حالا میخواین چیکار کنین؟؟

-نمیدونم دخترم -چیزی بردین بخورنن؟ -اینا کین بابا؟

یه اهی کشید که جیگرم خون شد

-همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن

با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حالا میخواین چیکار کنین؟؟

-نمیدونم دخترم -چیزی بردین بخورنن؟

از دیشب بود با دیدن کامران که با لباس تو خونه از اتاق اومد بیرون با نفرت نگاش کردم

رفتم تو اشپزخونه جیگر گرفته بود اصلا تو عمرم لب به جیگر نزده بودم خوشم نمیومد

پیشنهادی :

قسمتی از متن رمان ازدواج اجباری :

تازه از مدر سه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم
خونه ی ما یکی از نقاط پایین
شهر بود یه خونه ویالیی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده
بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ما شینا ندا شتم اونم ما شینی که جلوی

خونه ما پارک شددده باشدده با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفد مردونه در خونه
گذاشددته بود در رو باز کردم ورفتم تو خونه ما روری بود که پذیرایی و نشددیکن یکی

بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدددی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا
پ سر جوون که روی زمین نشسته بودن

دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگا شون
کردمو سالم دادن اونام با شک جوابکو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو ب ستم باران

کوچولوی من تو اتاق با لبا سای مهدش خوابد برده بود اروم بو سیدمد و لبا ساش
و روری که بیدار نشده در اوردم لباسدای خودمم کود کردم و رفتم توی اشد خونه

بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به
بابام سالم کردم که با مهربونی جوابکو داد رفتم تو اش خونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟

دانلود رمان دختری از جنس خورشیدجانم؟ -میشدده چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد -جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشددید
دانلود رمان ماجرای قلب و نفس
دانلود رمان شکاف ضکی

دانلود رمان ازدواج اجباری :

که جیگرم خون شدددد -هکون رلبکارامم دخترم االن دوهفته از مهلتی که بهم دادن
گذشدددته اومدن پولشدددونو بگیرن با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حاال میخواین
چیکار کنین؟؟
++++ دانلود رمان ازدواج اجباری
-نکیدونم دخترم -چی ی بردین بخورنن؟ -نه دخترم -پس شدددکا برین من میارم بابا
سرشو تکون داد و رفت پید مهکونا منم براشون اب پرتغال گرفتم و هکراه با شیرینی
بردم براشون تا اش خونه اومدم بیرون دوتا چشم روسی و دیدم که زل زده بود بهم
و دا شت براندازم میکرد ا صال از نگاهد خو شم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس

بخره با اخم صورتکو ازش برگردوندم و به شون تعارف کردم بعدم بااجازه ای گفتم و
رفتم تو اتاقم خونه ما دوتا اتاق خواب داشدددت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم
وبهراد و بهرام و بابام تویه اتاق مامانم وقتی باران به دنیا اومد سدددر زایکان راقت

نیاورد و واسدده هکیشدده ترککون کرد به ککس که روی می مطالعم بود خیری شدددم
ککس خودمو باران بود قیافم روری بو که هکه میگفتم

خیلی جذاب و تو دل برویم
موهای قهوه ای روشددن با چشددکای خاکستری رنم موهامم صدداف بودو تا ککرم
میرسید از موی بلند بدم میومد و نکیذا شتم موهام زیاد بلند ب شه دماغم صاف بود و

به صدورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشدتم لبام بود لبای قلوه ای صدورتی
رنم پوستم نه خیلی سفید بود نه زیاد سب ه ولی باران کامال ککس من بود او دختری

با چ شای در شت م شکی با پو ستی سفید بود و موهایی رالیی که هک شون فر بود
انگار ن ش ستی با اتو هک شو و فر ری کردی هکی شه کا شق موهاش بودم از بس رفته

بودم تو انالی خودم یادم رفت سدداکت از دو گذشددته اروم باران و بیدار کردم -ابجی
خو شگله ی من بیدار نکی شه؟ تکونی به خودش داد و دوباره چ شاش و ب ست -باران
خانوم پاشو پشای نازتو باز کن از صبح تا حاال دلم واست یه ذره شده خانومی باران-

خوابم میاد ابجی -بلند شدددو بلند شدددو ببینم -یکم دیگه بخوابم -نخیرم نکیشددده بدو
میخوایم ناهار بخوریم اگه نیای میدم غذاتو بهراد بخوره ها سریع از جاش بلند شد و

گفت نه نه خودم میام خندیدمو د ست شو گرفنکو بلندش کرد -بریم د ست و صورتتو
بشددوریم اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نکیرن واسدده خودشددون باران و بردم
دستشویی و دست و صورتشو شستم فرستادمد بیرون و خودمم ابی به صورتم زدم
تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن دم در وا ستاده بودم تاباها شون خداحافظی کنم

4 :

اون مرد قد بلنده که با نگاش داشددت من و میخورد موقع خداحافظی هکچین زل زد
بهم و با یه لبخند چند شی ازم خداحافظی کرد که فقط تون ستم با نفرت نگاش کنم با
ب سته شدن در حیاط به خودم اومدم سریع رفتم تو ا ش خونه غذای دی شب و گرم

کردم سفره رو پهن کردم بابا و باران و صدا کردم با هکدیگه سر سفره نشسته بودیم
که سر و کله ی بهراد وبهرامم پیدا شد دوتا دادش دیوونه من که اگه یه روز تو خونه

دانلود رمان ازدواج اجباری
نبودم خونه کامال سوت و کور بود بهراد 22 سالد بود و بهراد 21 سالد هردوتاشونم
معکاری میخوندن واالنم تویه شرکت مشغول به کار بودن بهرام-به به میبینم باز صبر
نکردین که ما بیایم باران بدو بلند شدددو خودشددو انداخت تو بقلد هکیشدده از بهراد

فرار میکرد اخه بهراد تا میتونسدددت اذیتد میکرد بهرام-به به کروسدددک خودم چه
روری تو باران-خوبم داداشی چی واسم خریدی -ای پدر سوخته هکچین پریدی بقلم

گفتم دلت واسم تنم شده نگو دلت واسه یه چی دیگه تنم شده بعدم یه تک تک از
جیبد در اوردو داد دست باران بهراد-اه اه چقده شکا این دختره ی زشته و لوسد
میکنین باران-زشدت خودتی بی تربیت بعدم از بقل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا

نشست باران-بابا مگه من زشتم؟ -نخیرم دختر از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم
به باران لبخندی زدم و گفتم بله -حاال بدو بیا بشددین ناهارتو بخور باران-سددیر شدددم
ابجی میخوام تک تک بخورم با اخم نگاش کردمو گفتم -اول ناهار بعد تک تک لبا شو
برچید و نگام کرد

-بااین نگات خر نکیشم بدو بیا بهراد-تو خر خدایی هستی باباجان –
جونننننننننننننننن ننن؟
-بادمجون -بکیر بابا فعال حوصلت و ندارم -وای وای وای چه دخکل بی تربیتی -باران
بدو اومد ن ش ست کنارمو تا ته غذا شو خورد وقتی هکه غذا شون و خوردن سفره رو

جکع کردم با با از وقتی رلب کارا رف ته بودن خیلی تو خودش بود بهرام- با با روری
شده؟ بابا اصال حواسد نبود به بهرام اشاره کردم به بیخیال شه اونم با سر اشاره کرد
که چی شده رفتم کنارش نشستم و قضیه رلبکارا رو واسد تعریف کردم با ناراحتی

به بابا نگاه کرد من بلند شدم رفتم ظرفا رو شستم وقتی اومدم بیرون بابا صدام زد –
بله؟ -دخترم یه دقیقه بیا تواتاق به بهرام و بهراد نگاه کردم که اونام داشدتم بهم نگاه
میکردن رفتم تواتاق روبه روی بابا ن ش سته بودم بابام هیچ حرفی نکی د منتظر نگاش
میکردم که یهو گفت -فقط قصدددم اسدداید شددکا بو حاال چطوری تو اون دنیا جواب
بنفشه رو بدم ای خدا با نگرانی گفتم -چی شده بابا؟<دارین نگرانم میکنین با چشایی

دانلود رمان ازدواج اجباری :

که توش اشک جکع شده بود بهم نگاه کرد وگفت -ای کاش امروز دیر میومدی خونه
،رلبکارا اومده بودن رلبشون بگیرن منم داشتم بهشون میگفتم که بهم وقت بدن که
تو اومدی اون از خدا بی خبرام گفتن یا پولکون ومیدی یا میندازیکت زندان اینقده

بهشدددون خواهد کردم که بهم وقت بدن که سددد هری گفت از رلبم میگذرم به یه
شدددرری -منم گفتم هرچی باشددده قبوله -اونم گفت باید دخترتو بدی بهم -منم گفتم
اینکارو نکیکنم -گفت پس باید بری زندان فقط بااین شدددرط از حقم میگذرم با بهت

داشددتم به حرفای بابا گوش میدادم گیش شددده

دانلود رمان ازدواج اجباری بودم مگه من چند سددالم بود اصددال
س هری کدوم بود ولی خدایید سن بابام که نبودن به یکیشون میخورد30 باشه اون
یکیم28 29- ب هار؟ به با با ن گاه کردم -من وببخد دخترم ن با ید این حرفارو ب هت

می دم هرروری شده پول شو جور میکنم خود شم به حرفی که می د اکتکاد ندا شت –
می شه برم تو اتاقم؟ -برو دخترم خیلی ذهنم درگیر بود نه میتون ستم درس بخونم نه
میتونسددتم به خوابم زانوهام و تو بغلم گرفته بودم داشددتم فکر میکردم خیلی شددب
سختی بود فقط 3 ساکت تونسته بود چشم روی هم بذارم صبح به سختی پاشدم و

صددبحونه رو اماده کردم امروز نوبت من بود باران و ببرم مهد پس باید زودتر حرکت
میکردم -باران؟ک ی م پاشددو باید بریم مهد یکم نق زد ولی به ه ار بدبختی بیدار شددد
بهد صددبحوند و دادم و لباسدداش و پوشددوندم خوراکی هاییم که باید با خودش

میبرد و توی کیفد گذا شتم و باهم از خونه زدیم بیرون هوا دا شت کم کم سرد می
شد باید به فکر لباس زمستونی می افتادیم باران و که تحویلد دادم راه افتادم سکت
مدرسدده ،سددر هیچکدوم از کالسددا حواسددم به درس نبود دیگه حتی حوصددله خودمم
نداشتم چند روزی بود که موقع برگشت از مدرسه هکون bmw سفیده تعقیبم میکرد
روری که حتی سارا هم متوجه شده بود این یارو م شکوک می نه سارا-بهار -هوم؟ –

این ماشدددینه االن چند روزه داره دنبالکون میاد خیلی مشدددکوک می نه کم کم دارم
میترسددم بدون اینکه برگردم ررف ماشددین شددونه هام و انداختم باال و گفتم -بیخیال
مثال میخواد چی کارمون ک نه؟چ ند روز ب گدره خودش خسددد ته میشددده – چه قده تو
خونسردی دختر سرمو و تکون دادم و سر کوچه ازش خداحافظی کردم وقتی مطکین
شدم سارا رفته برگ شتم سکت ما شین که هنوزم دا شت میومد بهد ن دیک شدم و

زدم به شدیشدد -بله؟ -چرا تعقیبم می کنید؟ -به خودم مربوره خانوم -میدونید که
میتونم ازتون شددکایت کنم شددونه هاش و با بی قدی باال انداخت -فعال که کار شددکا

دانلود رمان ازدواج اجباری پی دی اف :

پید من گیره -خوشددم نکیاد دنبالم راه میفتین -باید کادت کنی -قصدددت چیه ازین
کارا؟ -میخوام ببینم هکسدددر ایندم چه جور ادمی دیگه داشدددت زیادی چرت و پرت
میگفت یه ختده ک صبی کردم گفتم -هک سر ایندت با خون سردی جواب داد -اوهوم –
این ارزو رو به گور ببری که زنت بشم دوبارم اگه اومدی دنبالم به بابام میگم بعدم با
کصبانیت راه افتادم سکت خونه که صداش و از پشت سرم شنیدم-

تو بیداری میبینم خانوم کوچولو رفتم تو خونه و درو محکم کوبوندم بهم که بابا پرید دانلود رمان ازدواج اجباری
تو حیاط -چی شددده بهار؟چرا در و این روری میکوبونی بهم؟ -سددالم هیچی -کلیک

سدالم ،ترسدوندیم دختر لبخندی روش زدم که از نگرانی در بیاد -باران و اوردین؟ -اره
داره بازی میکنه با سدددرو صددددا پریدم تو خونه و باران و بغلد کردم و محکم می
بوسیدم -ابجی خفم کردی،ولم کن ،بابااااااااااااااااااا ولد کردم -خوب دلم واست تنم
شددده بود خوشددگل من -خوب خفم کردی؟اگه من روریم میشددد کی جواب بابا رو

میداد؟ جووووووووووووووووووووووووو ون؟ چشددام چارتا شددد چه زبونی دراورده
بود این وروجک به بابا نگاه کردم که داشددت می خندید -چه ربطی به بابا داشددت؟

رفت رو پای بابا ن ش ست و گفت -اخه من ک ی دل بابام،مگه نه بابایی؟ دیگه دا شتم
با دهن باز نگاش میکردم -اره ک ی دل بابا ای خدا این نیم وجبیم برای ما ادم شدددده
بود این س هری از رو نکیرفت هنوزم داشت دنبالم میومدبا سارا داشتیم میخندیدم و
راه میرفتیم که سامان یکی از پسرای الت کوچه جلومون و گرفت -به به خانوم خانوما

چه کجب ما چ شککون به جکال شکا رو شن شد د ست سارا و گرفتم و خوا ستم از
کنارش رد شم که جلومو گرفت -حاال کجا خانومی بودیم در خدمتتون -برو کنار -اگه
نرم؟ هکون موقع دیدم که سدد هری از ماشددیند پیاده شددد یا خدا این و دیگع کجای
دلم بذارم -تورو خدا برو اونور -را نداره جون شوما س هری-چه خبره اینجا؟ چ شام و
بستم سامان-به توچه دارم با نام دم حرف می نم -ااا،نه بابا نام د شکان -با اجازه شکا

م شکلی داری س هری جدی شد و رو به من و سارا گفت برین تو ما شین ب شینین تا
من بیام باترس بهد نگاه کردم اروم روری که فقط سارا بشنوه گفتم -سارا با 1 2 3

من بدو اونم فقط سدرشدو تکون داد -1 2 3 شدروک کردیم به دوییدن هکه با تعجب
بهکون نگاه میکردن دیگه نفسی واسکون نکونده بود سر کوچه که رسیدم گفتم -سارا
ببخشددید به خاررمن توم به دردسددر افتادی بغلم کردو گفت -دیگه این حرفارو ن ن
مرا قب خودت باش ب هار خیلی نگرانتم سدددرمو تکون دادم و ازش خدافظی کردم و

دانلود رمان ازدواج اجباری قصر رمان :

پریدم و توخونه داشددتم از ترس سددکته میکردم باید بابا حرف می دم واین قضددیه رو
بهد میگفتم -بابا میشددده باهاتون حر ف ب نم؟ -بگو دخترم؟ به بهراد و بهرام که زوم
شده بودن بهم اشاره کردم بابام که منظورم و گرفته بود بلند شد و گفت بریم تو اتاق

صدددای داد بهراد بلند شددد -اهکی فقط ما اینجا غریبه ایم شددکا پذر و دختر چند روزه
خیلی م شکوک می نین خندیدیم و جواب شو ندادیم -جانم؟ -را ستد ….. بابا…. -بگو
بهار سرم و انداختم پایین و گفتم -را ستد این س هری از وقتی که از خونه رفتن هر
روز تعقیبم میکنه ،من خیلی میترسدم بابا بابا هیچی نگفت سدرمو باال کردم دیدم بابا
داره با جدیت نگام میکنه -چرا قبال بهم نگفتی؟ -اخه فکر میگردم دسدددت برمیداره –

مردیکه ی کوضددی نگران نباش ازین به بعد خودم میبرمت و میارمت -اخه اینجوری
واسدده شددکا سددخت میشدده -نگران من نباش االنم برو یه چی ی درسددت کن بخوریم
چشکی گفتم و رفتم تو اش خونه راحت دانلود رمان ازدواج اجباری ترین غذا االن کتلت بود سریع اماده کردم و
سفره رو پهن کردم ا ش یم خیلی خوب بود زمانیکه مادرجون زنده بود تون سته بودم

ازش اشددد ی یاد بگیرم از فردای اونروز بابا من و میبرد و میاورد بعد یعه هفته که
تازه از مدرسه اومده بودم در خونه رو زدن چادرمو سرم کردمو رفتم دم در درو که باز

کردم اخکام رفت توهم س هری بود -بله؟ -بابات ه ست؟ -نخیر -کی میاد؟ -نکیدونم
-ببین بچه من باک سی شوخی ندارم گفتم بابات کی میاد -رفته دنبال باران -برو کنار
بیام تو تا وقتی بابات میاد چشدددم غره ای بهد رفتم و گفتم -تو ماشدددینتون منتظر بکونید بعدم محکم درو کوبوندم -ادمت میکنم دختره نفهم اداشددو در اوردم و گفتم –

برو بابا مردیکه دیوونه صددددای بحا بابا با سددد هری از تو حیاط میومد -ببین اقای
شددرفی تااالن هرچی بهت مهلت دادم بسددته یه شددرط برات گذاشددتم که اونم قبول
ن کردی م ن ت ظرم بداش شددددب بدا پ ل یس م یرسدددم خدد م ت تون ق ل بم ر یخدت
چیییییییییییی؟پلیس؟
وای اگه پلیس میومد ابرومون میرفت بابا رو اگه میبردن تکلیف ماها چی میشدددد؟
یعنی هیچ راهی ج بله من وجود نداشدت؟ کنار در نشدسدتم این هکه بابا واسدکون
فداکاری کرد بود یه بارم من باید یکی کاری میکردم تصکیم گرفته بودم جواب بله رو

بهد بدم حتی اگه بابا و پسددرا مخالفت کنن تصددور اینکه بابا رو پشددت میله های
زندان ببینم هم ازارم میداد با ک می را سخ بلند شدمو رفتم تو ا ش خونه بابا که اومد
تو خونه باید باهاش حرف ب نم با صدای ب سته شدن در اومدم بیرون -بابا؟ برگ شت

دانلود رمان ازدواج اجباری رایگان :

ررفم – سالم – سالم باباجان -بابا من ت صکیکم و گرفتم -درباره ی چی؟ سرمو انداختم
پایین و گفتم -درمورد ازدواج با سد هری بابا با کصدبانیت نگام کردو گفت -ببین بهار
بهت گفتم من یه غلطی کردمو این موضوک و بهت گفتم ازتم خواستم فراموشد کنی
من نکیذارم خودتو بدبخت کنی -ولی بابا من خودم میخوام هیچ اجباریم تو کارم

نی ست با سیلی که بابا بهم زد ساکت شدمو و اشکام شروک کرد ریختن باران دویید
ررفم محلد ندادم و رو به بابا گفتم -تا کی باید به خارر ما زحکت بکشی و زیرحرف

زور هر کس و ناکسدی بشدی دیگه نکیتونم ببینم بابام هی جلوی هر خری تا ککر خم
مید و چشم چشم میکنه دیگه نکیتونم تحکل کنم این مردیکه اشغال تازه به دوران
رسدددیده هرچی از دهند در میاد نثارت کنه،نکیتونم تحکل کنم بارانی که رعم مادر
داشدتن و نچشدیده بی پدرم بشده میفهکی بابا؟ این حرفای اخرو داد می دم بارانم با
من گریه میکرد تو چ شای بابا ا شک جکع شده بود بابا-نکیدون ستم هکی شه باکا
سدددرافکندگیتونم براتون پدری نکردم با ناباوری نگاه کردم بهد و گفتم -بابا؟من

منظورم این نبود من میخوام بگم نکیتونم تح کل کنم کسدددی به بابام که ک ی تر از
جونکه توهین کنه میفهکین؟ ازتون خواهد میکنم بذارین من باهاش ازدواج کنم

بعدم اشددکام و پاک کردم و سددعی کردم لبخند ب نم -اینطورم که معلومه ادمه بدی
نیسددت هوم؟ خواهد میکنم بابا اگه هنوزم دوسددم دارین بذارید این کارو کنم -اگه
منم رضایت بدم بهراد و بهرام و چیکار میکنی؟ -شکا راضی بشین اونا با من باشه؟ با
التکاس زل زدم تو چشددداش با ناراحتی نگام کردو رفت تو اتاقد باران و که هنوزم

داشددت گریه میکرد بغلم کردم و گفتم -تو چرا گریه میکنی ک ی م؟ -ابجی هق هقد
دلم و کباب کرد فکر اینکه بخوام ازش جدا دانلود رمان ازدواج اجباری ب شم دا شت دیوونم میکرد -جون دلم؟ -تو
میخوای از پیشکون بری؟ -نه کی هکچین حرفی و زده؟ -پس چرا داشتی با بابا دکوا
میکردی -هیچی ک ی م اشدددکاش و پاک کردم و گفتم -امروز مهد خوش گذشدددت؟ –
اوهوم امروز با مه سا یه کالکه بازی کردیم هکونطور که لبا سا شو کود میکردم اونم

داشددت برام میگفت تو مهد چیکار میکرده بهراد-بهار بهار -بله؟ -کوشددین؟ -تو اتاقیم
چرا؟ -بیا بابا یه ناهار بده مردیم از گر سنگی -بذار از راه بر سی بعد شروک کن نق نق
کردن -بیخی بابا بدو -اومدم قرار شده بود بابا با پ سرا صحبت کنه و به شون ق ضیه
رو بگه منم تو اتاقم مثل بید میلرزیدم میدونستم که پسرا به شدت مخالفت میکنن و
میان سراغم

رمان ازدواج اجباری

منبع: نودوهشتیا

نام رمان: ازدواج اجباری
نویسنده: sara bala
ژانر: عاشقانه , اجتماعی , همخونه ای
تعداد صفحات: 315
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ازدواج اجباری

دانلود رمان ازدواج اجباری , رمان ازدواج اجباری , رمان ازدواج اجباری pdf , رمان ازدواج اجباری apk , رمان ازدواج اجباری ایفون , رمان ازدواج اجباری اندروید , ازدواج اجباری , دانلود رمان عاشقانه ازدواج اجباری , رمان عاشقانه ازدواج اجباری ,