3.9 118 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان از جنس اقلیما

خلاصه رمان از جنس اقلیما :

این رمان در مورد یک دختر 16ساله به اسم اقلیما است که توسط پدرش به خاطر باخت در قماربه سیاوش فروخته میشه سیاوش یک مرد با خوی وحشیه که مدام اقلیما رو اذیت و آزار میده بعدها اقلیما رو برای نیاز جنسیش صیغه میکنه تا اینکه…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان از جنس اقلیما :

با حال حق به جانبی گفت:

م..من …نمیدونم…قرارنبود اینجوری بشه…نفهمیدم چقدرخوردم…مست شدم!

حوله رو از دستش بیرون کشیدم و رفتم سمت کمد.

یه لباس از توش دراوردم و تنم کردم وموهامو بستم پشت سرم.

سیاوش مایوس از بی جوابی سمت حموم رفت لباساهای جر خورده ی دیشبمو از رو تخت جمع کردم و چپوندم تو سطل آشغال.

خودمو تو آینه چک کردم و کبودیامو پوشوندم یه رژ مات زدم و ازاتاق زدم بیرون  ازپایین سروصدامیمومد.

این صدا…

این صدا!

صدای شادو سرزنده ی مریم بود!

آهسته پله هارو طی کردم و رسیدم بهشون و سلام کردم.

با دیدنم از جمع جدا شدن و بدوبدو اومدن سمتم!

زنوشوهر هیچ کدوم حالشون خوش نیستا!!!

دانلود رمان از جنس اقلیما

حسابی تف مالیم کردن و توبغلشون چلونده شدم.

خوشحالم که لاقل این دونفر خوشحالن!

تواین چندوقت رفتارم باهمه سرد بود.

دست خودم نبود!همش میخواستم تنها باشم و انگار بقیه ام اینو فهمیده بودن

ولی کارم درست نبود اینا که تقصیری نداشتن.

به زور لبخندی زدم که چهره ی گرفته ی خانم بزرگ و سیانا ازهم باز شد.

سیانا ستاره رو روی زمین گذاشت وگفت :بدو بغل زندایی.

زانو زدم رو زمین و ستاره از خدا خواسته بدوبدو اومد پرید بغلم و با شوق و ذوق سلام کرد!

بوسیدمش و جواب سلامشو دادم.یکی زدم نوک دماغشو گفتم:

چیشده عسلی؟خیلی خوشحالیا!

دستی رو دماغش کشید وگفت:

خو ژنداییم میخنده دوباله خوشحالم دیده.

از محبتش لبخندی زدم

کاش میشد از این حال وهوا دربیام و بیشتر با این جمع باشم ولی مگه میشد!

مگه سیاوش اجازه میداد!

هربار یه چیز جدید.

با یاداوری دیشب دوباره چهرم جمع شد.

احمق روانی.

دانلود رمان از جنس اقلیما

تو جنگ اعصابم غرق بودم که پیمان بدو رفت سمت پله ها.

برگشتم وپشت سرمو نگاه کردم.

با سیاوش همدیگه رو بغل کرده بودن.

سیاوش:

به به!پیمان خان!چه عجب از شما!

خوب ده روزه کار و زندگیو پیچوندی فلنگو بستیا!

پیمان از بغل سیاوش بیرون اومد وخواست چیزی بگه که نگاهش به پیشونی سیاوش افتاد و حرفشو عوض کرد:

اختیار…اینجات چیشده سیاوش؟

سیاوش دستپاچه دستی به روی زخمش کشید وگفت:

چیزی نیس خورده به در ماشین

مشکوک نگاش کردم و خانم بزرگم که ندیده بود با عجله رفت سمتش و بررسی کردن زخمش!

سیاوش کلافه سرشو عقب کشید وگفت:

وای مادر من بسه!بچه ۵ ساله نیستم که یه هفته دیگه میشه ۳۲ سالم اونوقت شما الانم عین یه بچه دبستانی رفتار میکنی باهام!!!!

دانلود رمان آقای جلف من

خانم بزرگ گوش سیاوش گرفت و درحالیکه سیاوشو دنبال خودش میکشید ازپله هاپایین اوردش وگفت:

تو اگه ۱۲۰ سالتم بشه همون پسر تخس و لوسی هستی که تا وقت گیر میاورد موهای سیانارو چسب میزد.

صدای خنده ی جمع بلند شد.

لبخندی زدم.

سیانا جفت دستاشو کرد توموهاش وگفت:

واییییی مادر دست رو دلم نذار که خونه.هنوزم وقتی یادم میفته دلم میخواد خرخره این پسرتو بجوام!

دوباره جمع خندیدن.

برسام دستشو دور سیانا حلقه کرد و گفت:

عزیزم توفقط لب تر کن.

یه محلول سریش وچسب و تف غلیظ به خورد سر مبارک این خان داداشت بدم که کاملا از موخوشگلی دربیاد.

با فکر محلول فرضی که برسام نقششو کشیده بود برای سر سیاوش صورتم جمع شد

آخه تــــــــــف غلیظ؟؟؟؟!!!!

اینبار دیگه ستاره ام تو بغل من ریسه میرفت!

خوشم میاد قشنگ حرفای باباشو متوجه میشه!

دانلود رمان از جنس اقلیما

با شوخی و خنده همه سر میز نشستن و مشغول صبحانه خوردن شدیم.

خوردن که چه عرض کنم!

یادم نیست که مثل قبلنا غذا خوردم!

وقتی جلو آینه وایمیستم به وضوح میبینم صورتم چقدر لاغر شده وافتاده.

چند لقمه ی به زور خوردم وبازی بازی کردم تا خوردن بقیه ام تموم شه  پیمان چمدوناشونو برداشت و درحالیکه از پله ها بالا میرفت گفت:

داداشام تا شما آماده شین منم یه دوش فوری میگیرم و میام.

برسام تابی به گردنش دادوبالحن دخترونه ای گفت:

اوا پیمان جون!

یوقت سختتون نباشه بعد ده روز این شرکت بی صاحاب مزاحمتون میشه؟!

وموقع گفتن بی صاحاب چشماشو برای سیاوش مل مل کرد.

دوباره صدای خنده ی جمع رفت هوا!

پیمان بریده بریده گفت:

حیف دستم بنده میرسم خدمتتون ایشالا..

برسام یه ابروشو بالا انداخت وگفت:

من سیای کوچولو رو دارم)سیانا(

با این خان زاده ها باشی خیالت راحته همه رو یه تنه حریفن….

وچشمکی به سیانا زد که ریز ریز میخندید.

نگاهم چرخید سمت سیاوش!

یعنی واقعا آدم خیالش راحته؟!!!

پس چرا من هیچوقت راحت نبودم؟!

یه حسی ته وجودم فریاد زدکه چون تو ازاین قماش نیستی!

توکجا و اینا کجا!

بعد رفتن پسرا دوباره رفتم تو لاک خودم!

پله هارو بی حوصله بالا رفتم و چپیدم تو اتاق مشترکمون.

پرده هارو دوباره کنار زده بودن.

ای بدم میاد ازاین کار.

چرا نمیذارن تو تاریکی راحت باشم اخه؟

دانلود رمان از جنس اقلیما

پرده هارو باز کردم و رفتم تو تخت.

بعداز ناهار بود که در اتاق به صدا دراومد و با اجازه ام دکتر مهرداد همراه یه دکتر مرد جوون تر که بهش میخورد چندسالی بزرگتر از سیاوش باشه وارد شدن.

لبخند مصنوعی به دکتر مهرداد زدم و گفتم:

من که خوبم !شمااینجا چیکار میکنید؟ مهرداد نگاهی به اتاق تاریک کرد وگفت:

اومدم به دخترم سربزنم!

ایرادی داره؟!

سری تکون دادم .

حوصله ی حرف زدنم نداشتم.

کل تن و بدنم ام به لطف دیشب درد میکرد.

مهرداد و مرد دیگه نشستن رو مبل.

لبه ی تختم نشستم و سوالی نگاه کردم به مرد جوون.

چهره ی جا افتاده و مهربونی داشت.

با یه ته ریش مردونه جذاب ترم شده بود .

لبخندی به روم زد وگفت:

من پارسا هستم …

علی پارسا!

فوق تخصص روانکاوی!

اخمام رفت تو هم.

روانکاو؟!

مگه من دیوونه ام که دکتر روانیارو آوردن بالا سرم.

نام رمان: از جنس اقلیما
نویسنده: شقایق علیزاده
ژانر: عاشقانه،ارباب رعیتی
تعداد صفحات:764
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان از جنس اقلیما

دانلود رمان از جنس اقلیما , رمان از جنس اقلیما , رمان از جنس اقلیما pdf , رمان از جنس اقلیما apk , رمان از جنس اقلیما ایفون , رمان از جنس اقلیما اندروید , از جنس اقلیما , دانلود رمان عاشقانه از جنس اقلیما , رمان عاشقانه از جنس اقلیما ,