4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان اسطوره

نام رمان:اسطوره

نویسنده:پگاه

ژانر: # عاشقانه # اجتماعی

خلاصه رمان اسطوره:

دانلود رمان اسطوره : دیدی که سخت نیست… تنها بدون من؟
دیدی که صبح می شود… شب ها بدون من؟
این نبض زندگی… بی وقفه می زند…!
فرقی نمی کند… با من… بدون من…!
دیروز گرچه سخت… امروز هم گذشت…!
طوری نمی شود… فردا بدون من…!…

قسمتی از متن رمان اسطوره:

دانلود رمان اسطوره : آمد داد زد: -چرا؟؟؟؟شما به من قول دادین….من بهتون اعتماد کردم…شما غرور منو شکستین…. دستم را بالا بردم که ساکت شود -غرورت می شکست بهتر از این بود که آبروت بره.الانم بهت گفتم که بدونی و دینی به گردنم نباشه. آه از نهادش بر آمد و خودش را روی صندلی رها کرد…این ضربه آخر از پا درش آورد. دانیار: سکوتش طولانی شد.تکان هم نمی خورد.سرش را به شیشه زده بود و بیرون را نگاه می کرد.حالش خیلی نزار بود…هم جسمی و هم روحی…!فقط این مقاومتش در گریه نکردن برایم عجیب بود…به ظاهر و رفتارش نمی خورد اینقدر خوددار باشد.نزدیک خانه شان که شدیم گفتم: زنده ای خوشحال؟ جواب نداد.ماشین را پارک کردم و گفتم:

دانلود رمان اسطوره : -گوش می دی؟ بدون اینکه در حالت نشستنش تغییری دهد گفت: -اگه چیز دیگه ای مونده بذارینش واسه بعد…ظرفیت امروزم تکمیله. کف هر دو دستم را روی فرمان گذاشتم و گفتم: -من برخلاف تو ترجیح می دم هرچی خبر بد هست یه دفعه ای بشنوم و راحت شم.از شکنجه شدن خوشم نمیاد. کمی گردنش را چرخاند.چشمانش خیس بودند اما نمی شد اسم گریه را روی این تری کنترل شده گذاشت. -ولی من اینجوری نیستم.نمی دونم چند کلمه دیگه از حرفاتون رو طاقت می یارم. سرم را تکان دادم و گفتم: -اما باید طاقت بیاری…می تونی زار زار گریه کنی یا فحش بدی…اما به خاطر اون پیراهن چهارخونه و اون کیک و شمع مجبورم یه چیزی رو بهت بگم.اول اینکه دیاکو به رابطه نامشروع بین من و تو شک کرده بود…نمی گم علتش چیه چون جریانش مفصله و من به خاطر اینکه همچین تهمتی دامنت رو نگیره مجبور شدم اصل واقعیت رو بهش بگم…دوم اینکه… کمی کمرم را به سمتش کج کردم. -واسه من مهم نیست تو چه حسی به چه کسی داری…اما می دونم دیاکو به کی چه حسی داره…همونطور که بهت گفتم تو از نظر اون یه بچه ای…و البته وجود کیمیا از اینم کمرنگ ترت می کنه… چشمانش پر از آب شد. -داری بیخودی خودت رو زجر می دی…حتی اگه کیمیا موفق نشه دوباره دل دیاکو رو به دست بیاره…بازم به تو به عنوان یه گزینه ازدواج فکر نمی کنه. صورتش مرتب تغییر رنگ می داد.با بغض گفت: -چه اصراری دارین که اینطوری منو بچزونین؟ خندیدم..بلند…

دانلود رمان اسطوره : -آخه دختر خانوم…چزوندون تو چه نفعی به حال من داره؟فقط می خوام بهت بگم اگه می خوای رقابت کنی و به چیزی که می خوای برسی باید از این پوسته مظلوم و بچه گونه در بیای. خنده اش تلخ بود…حتی تلخ تر از من..! -مرسی از توصیه تون…ولی رقابتی در کار نیست….کسی وارد زمین مسابقه میشه که چیزی واسه عرضه کردن داشته باشه…من از همین الان بازندم. این دختر حس دلسوزی مرا به شکل بی سابقه ای تحریک می کرد.به صورتش زل زدم و گفتم: -همه چی که خوشگلی نیست…من به عنوان یه مرد می دونم که یه زن باید چه فاکتورهایی داشته باشه که کیمیا

دانلود رمان اسطوره : فاقد اونه. باز هم خندید. -مشکل من کیمیا نیست آقا دانیار…قبل از اینکه اون برگرده بازم دوستم نداشت…این ربطی به بودن یا نبودن کیمیا خانوم نداره…! حرف منطقی اش وادار به سکوتم کرد. -در ضمن…من هیچ پوسته ای ندارم…همینم…متاسفانه همینم…!مرسی بابت لطف امرزتون.همه چی جبران شد…بی حساب شدیم…! و رفت…قدمهایش سنگین و با احتیاط بود…چانه ام را روی دستهایم گذاشتم و نگاهش کردم…!این دختر هربار تمام معادلات مرا به هم می زد…با رفتارهایی که توقع نداشتم..با حرفهایی که در حد او نمی دیدم…با منطقی که از او انتظار نداشتم…این دختر واقعیات را خیلی زود جایگزین توهماتش می کرد و با همه چیز همانطور که بود کنار می آمد…این دختر بچه نبود…اصلا بچه نبود…! شاداب: توی رختخوابم چرخیدم…با وجود گیاه درمانی های مادر…هنوز درد داشتم…چون منشا دردم به گیاه و دارو و آب گرم و چای نبات جواب نمی داد.چهره دیاکو حتی یک لحظه از پیش چشمم نمی رفت…وقتی که نامزد به اصطلاح سابقش را آنطور به خودش چسبانده بود و مثل یک کالای با ارزش حملش می کرد…! و خنده هایش…وقتی که به من دختر کوچولو می گفت…وقتی محبت می کرد…!

دانلود رمان اسطوره : پتو را کنار زدم و از اتاق بیرون رفتم…مادر کنار چرخش خوابیده بود…میان لباسهای سبز و سفید…! برق هال را خاموش کردم و کورمال کورمال به سمت اتاق در بسته و ممنوعه رفتم…چند سال بود پایم را اینجا نگذاشته بودم؟ده سال…! ده سال ناقابل پدر داشتم و ندیدمش…ده سال پدر داشتم و نداشتم…! دستگیره را چرخاندم و داخل شدم…نور ضعیف پیکنیکی دخمه کوچکش را روشن کرده بود…! طول کشید تا هیکل نحیف و از دست رفته اش را تشخیص بدهم…گوشه ای چمباتمه زده و چرت می زد…سرش توی گردنش می افتاد و به دوباره به زور خودش را بالا می کشید.کنج دیگر اتاق که درست رو به روی او می شد نشستم…سعی کردم صورت آن وقتهایش را به یاد بیاورم…تا همین چند دقیقه پیش مثل روز واضح بود..اما الان…الان که این چهره سیاه و شکسته را می دیدم دیگر آن تصویر نقش نمی بست…انگار از اول همین مرد پدرم بود…! صدایش زدم.. -بابا؟؟؟ صدایم را هم نمی شنید…در نشئگی خودش غرق بود…پاهایم را دراز کردم… بابا؟؟؟ ها”ی تند و خشنی گفت..بعد از ده سال اینطور از دخترش استقبال می کرد. -بابا؟؟؟ این مرتبه سرش را بالا گرفت و چشمان مخمورش را دور اتاق چرخاند…بعد از کمی مکث گفت: شاداب؟؟؟تویی بابا؟؟؟ چند وقت بود که از صدایش..از بابا گفتنش محروم بودم؟ -آره بابا…منم… دستش را به دیوار گرفت و به سختی از جا برخاست و با کمر تا شده و قدم های نا استوار کنارم آمد. -چی شده بابا جون؟چرا اومدی اینجا؟ از پهلو خم شدم و سرم را به موکت نخ نما رساندم. دستهای پینه بسته اش را روی موهایم کشید.

دانلود رمان اسطوره : -جاییت درد می کنه بابا جون؟ درد می کرد…قلبم درد می کرد…گلویم درد می کرد..چشمم درد می کرد. زبری دستانش را حتی روی پوست سرم هم حس می کردم. -می خوای مامانت رو صدا بزنم؟ با بغض گفتم: -نه…نمی خوام..! -نمی گی چی شده؟ نفسم قطع شد…بغضم ترکید…اشکم روان شد…اصلا از سر شب قطع نشده بود.. -حواست به من نبود بابا…حواست نبود…! -می دونم عزیزم…می دونم نفسم… -می دونی؟نه نمی دونی..تو که همش تو این اتاقی…از دنیای بیرون خبر نداری…از بچه هات و مشکلاتشون خبر نداری…نبودی بابا…نبودن تو باعث شد من دچار اینهمه کمبود بشم…نبودن تو این خلا بزرگ رو تو وجود من ایجاد کرده که باعث میشه به هر طنابی واسه پر کردنش چنگ بزنم…تو باعث شدی که من هر مرد سالمی رو خدا ببینم و بپرستم…! حرکت دستانش آرام آرام ضعیف می شد…سرم را بلند کردم…توی چرت بود…گونه ام را روی زانوی استخوانی اش گذاشتم…بوی دود و تریاک شلوارش توی دماغم پیچید. -اگه تو بودی…اگه اگه تو واسم مردی می کردی…من اینقدر راحت..با یه برخورد ساده با مردی که قوی بود..محکم بود..مقتدر بود…عاشق نمی شدم که الان اینجوری عذاب بکشم…تو باعث این حال و روز منی…! گلویش خرخر می کرد.

دانلود رمان اسطوره : -اگه تو منو رو زانوهات می نشوندی….اگه تو منو بغل می کردی..اینقدر عقده یه آغوش مردونه و مطمئن رو نداشتم…اگه تو دستمو می گرفتی و منو با خودت اینور اونور می بردی…من از تماس دست یه مرد غریبه خودمو نمی باختم و هزار فکر و خیال الکی نمی کردم…اگه تو تکیه گاهم می شدی…اینجوری در به در یه تکیه گاه دیگه نبودم…! نجواهایم را خودم هم نمی شنیدم دیگر…! اما تو حواست نبود بابا…حواست نبود که دو تا دختر داری…دو تا دختر که کل زندگیشون رو اشتباه تو خراب می کنه…دو تا دختر که قهرمان می خوان و نبودن تو…خالیشون می کنه…!حالا من از کجا واسه تو جایگزین پیدا کنم…در حالیکه به خاطر تو…هم بودنت و هم نبودنت…اعتماد به نفسم کشته شده…!دردمو به کی بگم که بفهمه و به حالم دل بسوزونه…؟ خیس شدن شلوارش را حس می کردم…محکمتر زانوهایش را بغل کردم..تکانی خورد و گفت: -هنوز اینجایی دختر بابا؟چرا نمی ری بخوابی؟ بلندتر گفتم: -چرا حواست به دخترات نبود بابا؟چرا دلت به حال دخترات نسوخت؟چطور تونستی قید ما رو بزنی؟چرا دیگه دلت واسمون تنگ نمیشه؟چرا دیگه واست مهم نیستیم؟چرا دیگه دوستمون نداری؟آخه ما بچه ها چه گناهی داریم؟جرممون چیه که ما رو به دنیا میارین و به امون خدا ولمون می کنین؟من راه و رسم زندگی رو از کی باید یاد بگیرم؟کی باید قوی بودن..محکم بودن رو بهم یاد بده؟؟کی قراره از من و شادی محافظت کنه؟کی بابا؟؟ باز تکرار کرد: -می دونم..می دونم..حق با توئه… اما در واقع هیچی نمی دانست…حتی یک درصد حرفهایم را نمی فهمید…من دردم را پیش که می بردم؟

دانلود رمان اسطوره : آن اتاق هم آرامم نمی کرد…فقط به رنجم شدت می بخشید…بلند شدم..حتی بیرون رفتنم را هم نفهمید…مادرم در خواب ناله می کرد…از خستگی…از درد پا…از فشار زندگی..ولی هنوز امید داشت که این مرد به سویش برگردد…درست مثل من که از غصه به خودم می پیچیدم ولی هنوز به مردم امید داشتم… پتو را روی تنش کشیدم و زیرلب گفتم:

دانلود رمان اسطوره : -چقدر سرنوشت من و تو شبیهه مامانی…!دیاکو: بوی بتادین و کرئولین پیچیده در راهروی بیمارستان بر شدت سر دردم افزوده بود.انگار در چشمانم نمک و فلفل،باهم، پاشیده بودند…بس که می سوختند..! دلم یک وان پر از آب داغ می خواست به همراه یک فنجان چای تلخ و غلیظ…و انتهای این جشن کوچک تک نفره…خواب شبانه آرام..مثل یک کودک..! از همان خوابهایی که می گفتند آنقدر عمیق است که وقتی بیدار می شوی..نمی دانی شب است یا روز…از همانهایی که من هرگز تجربه نکرده بودم…از همانها که از نظر من…فقط توی کتابها بود و وجود خارجی نداشت. -چرا نمی ری خونه پسر؟از خستگی رو پاهات بند نیستی. سریع پلکهایم را باز کردم و به احترام مهندس تنم را روی نیمکت فلزی سرد بالا کشیدم.لیوان کافی میکس را جلوی صورتم گرفت و گفت: -کیمیا که حالش خوبه..من و مادرشم اینجاییم..موندن تو ضرورتی نداره. با شرمندگی لیوان را از دستش گرفتم و به برگهای قهوه ای منقوش بر تن کاغذ سفید نگاه کردم.نگفتم که من از طعم هر مایعی که در ظرف یکبار مصرف ریخته شود..بیزارم..! -به خدا روم نمیشه تو چشمات نگاه کنم حاجی. بخار متصاعد شده از لیوان را بلعید و گفت: -اتفاقه دیگه…پیش میاد…خدا رو شکر که بخیر گذشت. جهت رعایت ادب کمی از قهوه بدمزه و بدبو را چشیدم و گفتم: -هنوزم نمی دونم چی شد…! مهندس خندید و گفت: -والا من به جای این دختر باشم و به جای کفش نردبون پام کنم…روزی هزار بار..سر که سهله..گردنم می شکنه…!

بزرگوار بود این مرد….خیلی بزرگوار بود…و این همه گذشت و چشم پوشی اش معذب ترم می کرد.وقتی به حرف آمد..لحنش هم پدرانه بود..هم دوستانه و هم مردانه…بدون هیچ اثری از خنده چند لحظه پیشش..! -اگه بخوام منطقی باشم..به عنوان یه مرد حق رو به تو می دم..حق داری کیمیا رو نبخشی…حق داری دیگه بهش اعتماد نکنی…حق داری دیگه نخوایش…حتی حق داری اونقدر عصبانی باشی که هلش بدی…! شاید اگه منم جای تو بودم همین کار رو می کردم…تصمیم عجولانه کیمیا..تا مدتها خود من رو هم شرمنده کرد بود..طوری که حتی نمی تونستم واسه عذرخواهی ببینمت یا باهات حرف بزنم. در سکوت به کف نشسته بر مایع تیره رنگ نگاه می کردم. -اما وقتی پدر باشی..قضیه فرق می کنی…دیگه منطق حالیت نیست…زمین و آسمون رو بهم می

دانلود رمان اسطوره : دوزی…حتی به جنگ خود خدا می ری..تا دل بچت رو شاد ببینی…تا آرامش و خوشبختی رو واسه همه لحظاتش فراهم کنی….منم پدرم و کیمیا ته تغاری عزیز کرده و دردونه م…! مثل هر پدری از روز تولدش نگرانش بودم…خصوصا این یکی که از بقیه شیطون تر و بی مسئولیت تر بود…اما همون روز اولی که پای تو به خونه م باز شد…آروم شدم…چون دیدم یه نفر هست که می تونه دخترم رو اونجوری که من می خوام خوشبخت کنه. خواستم نفس عمیق بکشم اما درد معده ام اجازه نداد. -شاید خیلی خودخواهی باشه که ازت بخوام یه فرصت دیگه به کیمیا بدی…اما من فکر می کنم نه تنها دختر من…بلکه هر آدمی حق داره که یه فرصت واسه جبران اشتباهش داشته باشه.خصوصا کسی مثل کیمیا که اینقدر پشیمونه…هم از رفتنش و هم از ترک کردن تو! اینو به – . پشیمونه.. سر معده ام می سوخت…کمی جا به جا شدم ً عنوان پدرش می گم دیاکو…کیمیا واقعا خودت می دونی که اون دختری نیست که رو دست من بمونه..تو همین چند روزی که برگشته خاطرخواهاش امان از من و مادرش گرفتن…اما من نمی تونم ته تغاری تخس و ناز پرورده م رو به دست هرکسی بسپارم.نفسم به نفس این دختر بنده….تو قبرم بذارنم باز دل نگرونشم…فقط وجود مردی مثل تو…می تونه آرومم کنه.فقط تو می تونی از این دختر سرتق و سر به هوا یه زن زندگی بسازی…اگه سایه تو رو سرش باشه..من با خیال راحت سرمو می ذارم و می میرم. دستم را روی قفسه سینه ام گذاشتم و گفتم:

دانلود رمان اسطوره : -ایشالا خدا سایه ت رو تا هزار سال دیگه از سر ما کم نکنه حاجی…! توی خوب و خواستنی بودن کیمیا هیچ شکی نیست…اما اگه من می تونستم ازش زن زندگی بسازم چهار سال پیش اینکار رو نمیشه..چون دیگه نه حال و 92کرده بودم…اگه اون موقع نشد..الانم. سالگی بشه تغییرش داد حوصله ای واسه من مونده ..نه کیمیا دختریه که تو سن کامل چرخید و دستش را روی پایم گذاشت و با ملایمت گفت: -طبیعیه که باورش نکنی…طبیعیعه که بهش اعتماد نکنی…اما کیمیا عوض شده..از همون ماههای اولی که رفت عوض شد…همیشه اسم تو ورد زبونش بود..خودش خوب می دونه چه غلطی کرده چه گوهری رو از دست داده..به خاطر من پسرم..به خاطر من یه فرصت بهش بده…! دستم را روی دستش گذاشتم..در چشمانش زل زدم و گفتم: -تو کل این دنیا..حتی یه نفر وجود نداره که به گردنم حقی داشته باشه حاجی…به جز شما و حاج خانوم..! به همون شدتی که جنگ زمینم زد…شما بلندم کردین…خیلی باید گربه باشم که سالها محبت بی دریغ و پدرانه تون رو فراموش کنم.اگه حمایتای شما نبود دانیار از دستم می رفت و خودم تا آخر عمر یه کارگر بیسواد می موندم.به شرافتم قسم…اگه الان..همینجا…بگین بمیر…می میرم…! به همین خاطر حاجی…به خاطر اینهمه دینی که به گردنم داری…دیگه نمی تونم با کیمیا باشم…می دونم واست عزیزه…می دونم طاقت نداری خار به پاش بره..می دونم شاهرگ قلبته…پس به خاطر خودش از من دور نگهش دار…! دروغه اگه بگم باز می تونم بهش اعتماد کنم…چون نمی تونم…و همین بی اعتمادی زندگیش رو خراب می کنه..من خودمو می شناسم حاجی…خونش رو تو شیشه می ریزم…از همه فعالیتای طبیعی یه آدم محرومش می کنم.. به قول خودش لچک پوشش می کنم…چون مار گزیده م…چون کیمیا واسم حکم ریسمان سیاه و سفید رو داره….چون ایندفعه به خاطر اینکه تاریخ تکرار نشه…دستم رو روی گلوش می ذارم و نفسش رو می گیرم…چون نمی

دانلود رمان اسطوره : تونم اجازه بدم یه بار دیگه زندگیم رو بهم بزنه…! شانه هایش فرو افتادند. -بهت مدیونم حاجی…همین دین اجازه نمی ده بهت خیانت کنم…اجازه نمی ده با آینده دخترت بازی کنم…ممکنه بدبخت میشه…الان که فکر می کنم می بینم حق ً کیمیا بدون من خوشبخت نشه…اما با من..قطعا داشت…اون آدمی نیست که بتونه با یه کرد متعصب زندگی کنه…درسته که بیست و چهار ساله رنگ کردستان رو به چشم ندیدم…اما خون پدرم…محکمتر از هر زنجیری..منو به اون قوم متصل می کنه…!کیمیا تو خونه من اسیر میشه.زندان،زندانه حاجی!.. چه یه سلول چهار متری چه یه قصر چهار هزار متری…!حالا که رفته و درس خونده و به قول خودش تجربه کسب کرده..اجازه نده با یه تصمیم احساسی دیگه…هرچی که داره از دست بده.

دانلود رمان اسطوره : سرش را هم پایین انداخت.دستش را محکم فشردم. -ببین حاجی جون..من آدمی ام که تو زندگیم به خاطر عزیزام..از جونمم گذشتم. اگه هنوز به این وصلت اصرار داشتهپا روی عقلم می ذارم و می گم چشم..امر، امر حاجیه. اما به جون دانیار…این تصمیم رو به خاطر ، باشی…چون عزیزمی خودم نگرفتم.به خاطر دختر خودته…تو یه ازدواج اشتباه بیشترین آسیب رو زن می بینه…من نمی خوام این بلا رو سر کیمیا بیارم…شما اون روی دیاکو رو ندیدی…می ترسم خونه من بشه شکنجه گاهش و روی ساواک رو سفید کنه…ما با هم به بن بست می رسیم حاجی…چون علی رغم علاقه ای که بهم داشتیم و شاید هنوزم داشته باشیم…واسه همدیگه ساخته نشدیم…باور کن حاجی..باورم کن…! چند بار پشت سرهم آه کشید…دست دیگرش را بالا آورد و روی بازویم گذاشت و گفت: حسرت پسر داشتن..پشت داشتن…وارث داشتن…به دلم بود تا وقتی تو رو پیدا کردم…!تو منو حاجت روا کردی…پسرم شدی…آرزوم بود دامادمم باشی..بشی ستون خونه م و خونوادم رو با خیال راحت به دستت بسپرم…اما اونقدر قبولت دارم…اونقدر مردی…که حرفت واسم سنده…اگه نمیشه…! خم شدم و دست پیر و لکه دارش را ب*وسیدم و گفتم: -من تا ً می گی نمیشه…خب حتما آخر عمر نوکرتم حاجی…اختیار جونمو داری…بزرگمی..پدرمی…تاج سرمی…تا هر وقت بخوای نوکریت رو می کنم…تا خود قیامت…همه جوره حاجی…! محکم در آغوشم گرفت و ب*وسیدم…می توانستم لرزش شانه های نحیفش را حس کنم…و اوج ناامیدی و دلتنگی اش را…! شاداب: دیگر آن شرکت را دوست نداشتم.برخلاف همیشه پاهایم سنگین بود…مثل گوسفندی که به سلاخ خانه برده می شد…!بی خیال آسانسور، پله ها را یکی یکی و بی عجله طی کردم..هنوز خیلی زود بود اما من بعد از تشری که به خاطر تاخیرم خورده بودم حتی قبل از آبدارچی خودم را به شرکت می رساندم.در آینه آخرین پاگرد خودم را نگاه کردم.امروز از همیشه رنگم کمرنگ تر و دخترانگی ام بی رنگ تر می نمود.مقنعه سیاه درست همرنگ هاله دور چشمم بود…دلم می خواست مجبور نبودم آن دستگیره را فشار دهم و با مردی رو به رو شوم که می دانست دوستش دارم و آگاهانه دوستم نداشت…دلم می خواست گوشه همان خانه دود گرفته می ماندم اما در عوض احساس امنیت می کردم…امنیت برای غرورم..شخصیتم..احساسم…!اما مهر نزدیک بود…شادی با خوشحالی گفته بود که امسال با لباس و

نام رمان: اسطوره
نویسنده: پگاه
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 616
منبع :-
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان اسطوره

دانلود رمان ,دانلود رمان 111 , رمان 111 , رمان 111 pdf , رمان 111 apk , رمان 111 ایفون , رمان 111 اندروید , 111 , دانلود رمان عاشقانه 111 , رمان عاشقانه 111 ,