5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان اَژین

خلاصه رمان اَژین :

رمان اژین سرگذشت چند خانواده را بیان می‌کند. اژین سرگردان میان دو عشق، معشوق قدیمی و معشوق حال، خیانت‌هایی که خواسته و ناخواسته خنجری می‌شود

بر روان آن زن‌ها و پدری که جز آبروی خویش، روان دخترهایش زیاد برایش پر معنا دانلود رمان  نیست. معشوقی که از خیانت می‌گذرد ولی همچنان شک و تردید در دلش خانه کرده است.

پیشنهادات:

قسمتی از متن رمان اَژین :

– من باید برم این حرف رو به همه بگم اژین مادر، فعال خدافظ.
و گوشی قطع شد. لبخندی که روی لبم بود، انقدر تلخ بود که حالم را از خودم بهم
میزد؛ ولی استارت اول نمایش رو زده بودم و باید تا تهش میرفتم. پیامی به شماره
آهو که به لطف سرایدار شرکت گیر آورده بودم، فرستادم و شماره خونشون رو خواستم
که جوابی از آهو نگرفتم. چندبار زنگ زدم، ولی جوابم رو ندادو هردفعهصدای مشترک
مورد نظر جواب نمیدهد، لطفا بعدا تماس بگیرید را میشنیدم و عصبیتر میشدم.
بدون اینکه بخوابم، زل زدم و به عکسهای طناز و زیرلب برای خودم تکرار کردم:
– طناز، با رفتنت داغون شدم!
***

دانلود رمان اَژین:

آهو
صبح انقدر بدنم درد میکرد که توان راه رفتن نداشتم، ولی با هر جون کندنی بود بلند
شدم و با دیدن شماره ناشناسی که چند بار بهم زنگ زده بود و پیامی برام فرستاده
بود، با کنجکاوی پیامش را خوندم که نوشته بود:
– شماره خونتون رو بفرست.
چند بار پیامش را خواندم و چیزی نفهمیدم، به خاطر همین دکمه تماس را زدم که
صدای اژین را در مرحله اول شناختم؛ انقدر با عصبانیت گفت »میشه بگی
جنابعالی کجا بودی؟« که از ترس غالب تهی کردم؛ ولی در جلد آهوی قبلها رفتم،
آهویی که تو حرف کم نمیآورد و جوابش رو دادم:

– ببخشید، یادم نبود امروز آماده باش بودم و نباید میخوابیدم.
اژین سکوت کرد و سپس گفت:
– زود شماره تلفنتون رو بده که میخوام بدم مامانم به خونتون زنگ بزنه.
ولی من انقدر تا صبح فکر کرده بودم که حس میکردم به ریسکش نمیارزد؛ ولی از
الی در باز صحبت پدرمرا شنیدمکهداشت بهمادرممیگفت قرار خواستگاری را بذارد
و من این ازدواج اجباری که پدرم به مصلحت تعبیر کرده بود را نمیخواستم، پس با
آنکه موافق نبودم ولی شماره را دادم و بعد هم تماس رو قطع کردم.

دانلود رمان اَژین:

با کرختی و بیحالی از تخت پایین امدم و از اتاق میخواستم خارج بشم که موبایلم
در دستم لرزید و بعدش هم پیام اژین که گفته بود با مادرم در مورد این موضوع حرف
بزنم و چه سخت بود بعد از اون همه پافشاری روی ازدواج نکردن، برم و به مادرم بگم
میخوام ازدواج کنم، اون هم چه ازدواجی! از اتاق خارج شدم که پدرم را حاضر و آماده
دیدم که داشت سرکارش میرفت و سرخوش پیشونیام رو بوسید و گفت:
– دختر من عاقله و بهترین تصمیمها رو میگیره.
و از خونه خارج شد. وارد آشپزخانه شدم که دیدم مادرم دارد چایی میریزد و با دیدنم
صبح بهخیری گفت و ظرف املت را جلویم گذاشت و گفت:
– بخور مادر، این همه کار میکنی شدی پوست و استخوان، یکم هم به فکر خودت
باش!
و بعد صندلی را عقب کشید و وقتی دید ل**ب به صبحانه نمیزنم، برایم لقمه گرفت
و به زور وادارم کرد چند لقمه بخورم و وقتی آخر سر چاییام را سرکشیدم و خواستم
بلند شوم، مادرم دستم را در دستش گرفت و گفت:

– آهو؟

دانلود رمان اَژین:

سمتش نگاه کردم که ادامه داد:
– دخترم، پدرت گفت که باهات حرف بزنم.
راستیتش، دوست بابات آقا حمید، گفته به طور رسمی بیان خواستگاری و حداقل
اجازه بدی چندبار با این آقا میثم بری و بیای شاید مهرش به دلت افتاد.
گوشه چشمم چین خورد و توی دلم به حرف پدرم که گفت دختر عاقلی هستم دهن
کجی کردم؛مگه تو چارچوب قوانین پدرمبودکهدخترش با مردی برای شناخت بیشتر
رفت و آمد کند و آخر سر هم بگوید نه؟ یکبار هم با طرف بروی بیرون، باید جواب
مثبت هم بهش بدی! مادرم دست سردم را بیشتر در دستان گرمش فشرد و گفت:
– آهو مادر، میثم پسر بدی نیست که، سر به زیر و نجیبه، از همه مهمتر خانوادهش
رو میشناسیم و میدونیم اصل و نصبشون کیه… .
میون حرف مادرم پریدم و گفتم:

دانلود رمان اَژین:

– مامان، من هم میخوام یه چیزی بگم که نمیدونم واکنشتون چیه.
مادرم در سکوت چشم به دهان من دوخت و سپس گفت:
– مادر و دختر باید محرم راز هم باشن، بگو عروسکم!
گلویم میسوخت و هر دفعه که دهان باز میکردم، قیافه کبودشده ساالر جلوی چشمم
ظاهر میشد و قدرت تکلم رو از من میگرفت، آخر سر با هزاربار جون کندن گفتم:
– مامان، من اصال کس دیگهای رو دوست دارم و به من گفته تا به شما بگم که برای
خواستگاری میان!.

مادرم رنگ از رخش پرید و فکر کنم بهخاطر برخورد پدرم میترسید که گفت:
– هیچ معلوم هست چی میگی آهو؟!
– مادر من، حرف من کجاش واضح نبود؟ االن شما که اصرار میکنید ازدواج کنم، من
هم با کسی ازدواج میکنم که الاقل دوسش دارم و نسبت بهش حس دارم، این کجاش
بده؟
مادرم یکباره یخ زد و مثل برق گرفتهها خشکید و انگار حرف زدن سختش بود، ولی
آخر سر گفت:
– آهو، میفهمی اگه بابات بفهمه که با یه پسر دوست بودی و بدتر از اون به خاطر اون
داری میثم هم رد میکنی، چیکار میکنه؟
از پشت میز بلند شدم و همانطور که داشتم از آشپزخونه خارج میشدم، گفتم:

دانلود رمان اَژین:

– مادر من، االن دیگه مثل قدیم نیست که ندیده و چشم بسته و بدون اینکه به طرف
حسی داشته باشی، بگی بله. گذشت اون دوران، االن دوره تکنولوژی و عرصه ارتباطاته.
و همانطور ادامه دادم:
– من شماره خونه رو دادم که زنگ بزنن و قرار خواستگاری رو بذارن.
مادرم اینبار کمی خشمگین شد و با تشر رو به من گفت:
– تو خیلی بی جا کردی آهو، میفهمی بابات بفهمه پوست دوتامون رو هم میکنه؟ از
کی اینقدر سرخود شدی، فکرمیکنی این پسرهایی کهاز خیابون و بهقول تو باموبایل
و نمیدونم این اینستی چی چی… .
به این جای حرفش که رسید، خندیدم و گفتم:

– مادر من، اینستاگرام!

دانلود رمان اَژین:

که چشم غرهای بهم رفت و ادامه داد:
– حاال هر کوفت و زهرماری، پیدا میشن واسه آدم پشتوانه میشن و میشن مرد
زندگی.
میون کالمش پریدم و گفتم:
– مامان، این پسری که میگم اسمش اژین رمضانیه و فکر کنم کُرد هم هست؛ یه
رستوران هم تو بهترین جای تهران داره و اسم و ر سم داره، پس میشه بهش تکیه کرد.
و باز خواستم از آشپزخانه بروم که مادرم دوباره گفت:
– فکر کنی کُرده؟ مگه نمیشناسیش؟
دیگه داشت حوصلهم از این بحثی که خودم هم میدانستم بیعقلترین تصمیمه و از
روی نادانی دارم حرف میزنم، بهم میخورد؛ پس اینبار باعجلهبیرون اومدمو همانطور
که به اتاقم میرفتم، گفتم:

دانلود رمان اَژین:

– مادر من، زنگ میزنن میفهمیم دیگه.
و بعد در رو بستم و قفل کردم، میدونستم مادرم روی قفل کردن در زیادی حساس
است، ولی چیکار کنم که میخواستم کمی آرامش داشته باشم. مادرم داشت غرغر
میکرد و هی نصیحتم میکرد و من یه سر به فضای مجازی و به قول مامانم اینستی
چی چی یه سر زدم. وارد پیج اینستای فیکم شدم و پیامهایی که از طرف دوست
مجازیم اومدهبود رو چک کردم، خیلی وقت بود که باهاش درد و دل نکرده بودم و االن
میخواستم باهاش حرف بزنم، میخواستم با کسی که فکر میکنه پسرم و اصال من رو
نمیشناسه، حرف بزنم تا کمی آروم بشم.

پس براش کلمه سالم را سند کردم که چند دقیقه بعد آن را سین کرد و نوشت:
– به، دوست مجازی بیمعرفت، کجا بودی تو پسر؟
براش نوشتم:
– تو این چند روز اونقدر بال سرم اومده که نمیدونم از کجا شروع کنم و بگم.

دانلود رمان اَژین:

برام شکلک تعجب فرستاد و گفت:
– مگه چی شده؟
و من نمیدونستم چی بنویسم، من میخواستم از غم رها شم نه اینکه یه داستان
الکی سرهم کنم و تعریف کنم، پس براش نوشتم:
– بیخیال.
بعد اون هم نوشت:
– من باید برم، سرم شلوغه؛ بعدا حرف میزنیم.
بعد هم آف شد. صفحه اصلیم رو باز کردم و نمیدونم چرا ناخواسته دوست داشتم
پیج ساالر راد را پیدا کنم؛ فکر کنم شیرین فالوش کرده بود و من از فالورهای او پیداش
کردم و وارد پیجش شدم و عکسهایش را نگاه کردم، چرا من دارم عکسهای ساالر رو
نگاهمیکنم؟ با حرص گوشیم رو خاموش کردمو شروع کردمبهلباس پوشیدن و بعدش
مادرم رو دیدم که در خونه رو قفل کرد و بدون تعجب من گفت:
– حق نداری از خونه خارج شی.
چشمهایم را در کاسه چرخاندم و گفتم:
– یعنی چی؟.

دانلود رمان اَژین:

– همین که شنیدی!
تلفن خونه یکباره زنگخورد و من و مادرم هر دو زل زده بودیم و قصد برداشتن آن را
نداشتیم؛ ولی مادرم به خودش آمد و تلفن رو برداشت و بعد هم شروع کرد به حرف
زدن. هی میگفت بله، حتما، منزل خودتونه، فقط بذارید من با همسرم حرف بزنم؛ و
به من چشم غره میرفت. آخر سر بعد قطع کردن تلفن، سرش را تکان داد و گفت:
– به خدا مجید دیوونه میشه!
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– کی بود؟
مادرم ابروهاش رو به منظور یعنی تو نمیدونی، باال انداخت و گفت:
– خانواده همین پسری که تو این گوشی کوفتی پیدا کردی!
و از کنارم گذشت، به دنبالش رفتم و گفتم:
– چی میگفتن؟

دانلود رمان اَژین:

– اجازه میگرفتن بیان برای خواستگاری که گفتم باید اول به بابات بگم.
جلویش ایستادم و گفتم:
– مامان، تو که میدونی بابا نمیذاره بیان برای خواستگاری!
مادرم مرا از جلو راهش کنار زد و گفت:
– به خدا آهو، تو عقلت رو پاک از دست دادی… مادر پسر چون فارسی بلد نبود،
نتونست با من حرف بزنه و زنداداش پسره داشت حرف میزد، خودشون هم
شهرستانین و اهل مهاباد.

منبع:یک رمان

نام رمان: اَژین
نویسنده: معصومه نوروزی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 591
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان اَژین , رمان اَژین , رمان اَژین pdf , رمان اَژین apk , رمان اَژین ایفون , رمان اَژین اندروید , اَژین , دانلود رمان عاشقانه اَژین , رمان عاشقانه اَژین ,