4 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان اگرچه اجبار بود

خلاصه رمان اگرچه اجبار بود :

دانلود رمان اگرچه ابجار بود بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

همه چیز برای من یک بازی بود.. یک بازی تلخ و اجباری..اصلاً نمیدونستم با این بازی چی به سر خودم و اون بیچاره میاد..فقط برام آبروی بابام مهم بود..اما اون بیچاره..!! تقصیری نداشت.. مجبور بودم در برابر نگاه های سرد و پرسشگرانش فقط سرمو بندازم پایین و سهم اون فقط سکوت بود..سکوت…!!صدای خرد شدن غرور و احساس و شخصیتشو میشنیدم..اما..کاری از دستم برنمیومد..خودمم بازیچه بودم! این لکه ی ننگی بود که داشت آبروی چندین ساله ی بابامو میبرد..چاره ای نبود..! نمیدونستم تا کی باید همدیگر رو تحمل کنیم..اما بد کردم باهاش! خیلی بد! اما هر چی بود..باید خودمو آماده ی یه زندگیه جهنمی و شوم که در انتظارم بود میکردم.. خودمو به تقدیر سپردم..هر چه بادا، باد….!!….پایان خوش.

پیشنهادات:

دانلود رمان رئیس و کارمند⭐️

قسمتی از متن رمان اگرچه ابجار بود :

***

ـ راویس جان! من میرم بخوابم. امشب خیلی زحمت کشیدی. خسته نباشی دخترم.

ـ مرسی. خوب بخوابین.

عمه خانوم که تازه قرص سردرد خورده بود به اتاق آروین رفت و در رو بست. آروین دست به سینه وایساده بود و داشت با عشق نگام می کرد. لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

ـ امشب خیلی خوشگل شدی!

از این که مستقیم ازم تعریف کرده بود خجالت کشیدم و خودم رو مشغول جمع کردن بشقابای میوه کردم تا کمتر تو چشاش خیره شم. چرا این حرفا و حرکات آروین رو پیش خودم از دوست داشتن و عشق، تعبیر نمی کردم؟! چه مرگم شده؟! به خاطر اون همه کنایه ها و طعنه هایی که بارم کرده بود، دیگه انگار دوست داشتنشم باور نداشتم! داشتم بشقابایی و که از رو میز جمع کرده بودم رو می بردم تو آشپزخونه که آروین جلوم وایساد. زل زد تو چشام. داشتم زیر نگاهای سوزانش، آب می شدم. خودم رو زدم به بی خیالی و گفتم:

ـ وا، چرا این جوری زل زدی بهم؟ برو اون ور می خوام بشقابا رو بشورم.

آروین چشمک نازی بهم زد و بشقابا رو ازم گرفت و گفت:

ـ واسه امشب بسه. حسابی خسته شدی. بقیه اش با من؛ اوکی؟

ـ نه، امشب تولدته و…

نذاشت حرفم رو کامل کنم و گفت:

ـ مگه چی میشه دو تام من ظرف بشورم؟ تازه مگه تو شمال نگفتی خوب ظرف می شورم و بهتره تو خونه هم

امتحان کنم؟ خب می خوام امتحان کنم دیگه!

لبخندی بهش زدم. آروینم لبخندی بهم زد و رفت سمت آشپزخونه. وای امشب زنده بمونم شانس آوردم! ذوق مرگ نشم. رو مبلی نشستم. نگام رو میزی که کادوهای آروین روش بود، ثابت موند. کادوی ملیحه بهم دهن کجی می کرد. اخمام رفت تو هم! بلند شدم و به سمت کارت تبریکی که ملیحه، همراه اون ساعت مچی به آروین داده بود، رفتم. کارت رو باز کردم. با خط خوشگلی توش نوشته شده بود:

دانلود رمان اگرچه اجبار بود

« روز تولد تو میلاد عشق پاکه

برای شکر این روز، پیشونیم به خاکه

امیدوارم همیشه لبخند رو لبات باشه و زندگیت پر از لذت و شیرینی باشه. درست طعمی به رنگ چشات! تولدت مبارک.

دوستدارت: ملیحه »

گر گرفتم. دختره ی عوضی! انگار برای دوست پسرش نامه نوشته. ملیحه حق نداشت با آروین این جوری رفتار کنه! حق نداشت. خون جلوی چشام رو گرفت. موقع خدافظی که شده بود، وقتی با آروین دست داد آروم زیر گوشش گفت:

ـ ارزش تو برام بیشتر از همه چیزه. ولت نمی کنم حتی اگه بازم منو پس بزنی!

یه لحظه فکر کردم گوشای من اشتباه شنیده، اما وقتی اخمای در هم و صورت سرخ شده ی آروین رو دیدم، مطمئن شدم که درست شنیدم. ملیحه خدافظی کرد و رفت. لال شده بودم چرا؟ باید یه سیلی می خوابوندم تو گوشش، تا بفهمه حق نداره به آروین به چشم معشوقش نگاه کنه. اون زن داره عوضی!

بغض گلوم رو چنگ انداخت. کارت رو با حرص پرت کردم رو کادوها و رفتم تو اتاق خواب. لباسم رو عوض کردم و لباس خواب گشاد و راحتم رو پوشیدم.

بغضم رو قورت دادم. نباید امشب رو به کام خودم تلخ می کردم! امشب، شب مهمی بود. شب میلاد عشق زندگیم بود.

منم عشقش بودم؟ چند درصد تو زندگیش مهم بودم؟ چقدر سخت بود که از احساس آروین هیچی نمی دونستم. برام درد داشت! درد داشت که نمی دونستم منو دوست داره یا فقط بهم محبت می کنه، چون مجبوره منو کنار خودش قبول کنه. چقدر بد بود که همیشه برای پذیرش دوست داشتن آروین، یه اما و اگری دنبالش می اومد! چقدر دوست داشتناش برام بوی « اجبار » می داد. لعنت به اجبار! کِی راحت می شدم از شر این اجبار؟

موهام رو باز کردم و گل سرم رو روی میز توالتم انداختم. گوشواره هام رو از گوشم در آوردم.

دانلود رمان اگرچه اجبار بود

کشوی میز توالتم رو باز کردم. نگام رو جعبه ی کادوپیچ شده، ثابت موند. اشک تو چشام حلقه زد. ملیحه ی بیشعـــــور، الکی الکی امشب رو برام تلخ کرده بود. چقدر برای امشب برنامه ریزی کرده بودم. باورم نمی شد که ملیحه، همه چیز رو برام خراب کرده باشه. کادوی دور جعبه رو باز کردم و در جعبه رو باز کردم. دو تا گردنبند ست نقره بود.

وقتی وارد نقره فروشیه شده بودم، بدجور چشمم رو گرفت. یه قلب خوشگل نسبتا بزرگ بود که از وسط، دو تا شده بود و هر کدوم از گردنبندا، نصف قلبه رو تشکیل می دادن. رو یکی از قلبا به لاتین نوشته شده بود « my » و رو اون یکی قلب هم نوشته شده بود « love » مثل پازل، دو گردنبند با هم کامل می شدن و وقتی از هم جدا می شدن، ناقص بودنشون حسابی تو دید بود و از همین چیز گردنبندا خوشم اومده بود!

می خواستم آروین بفهمه که من اگه بدون اون باشم، ناقص و پوچم! رنگ قلبا توسی و مشکی بود و نوشته های روشون خاکستری تیره بود. چند تا نگین درشتم رو قلب نصفه ها به چشم می خورد و زیباییشون رو دو برابر می کرد!

آه سوزناکی کشیدم. خواستم گردنبندا رو بذارم سرجاشون که صدای آروین رو از پشت سرم شنیدم:

ـ اون چیه دستت؟

یه لحظه جا خوردم. برگشتم عقب. نذاشت حرفی بزنم و گردنبندا رو از دستم گرفت و با لبخندی که رو لبش بود گفت:

ـ اینا چقدر خوشگلن! مال کی هست حالا؟

نگاش کردم. بغض داشت خفه ام می کرد. بغضم رو قورت دادم.

ـ جوابم رو نمیدی؟

دانلود رمان اگرچه اجبار بود

با صدای آهسته ای گفتم:

ـ این گردنبندا سورپرایز امشب بود! یکیش مال توئه و یکیشم مال من! می خواستم به عنوان یادگاری یه چیز خاص ازم داشته باشی! همه جا رو گشتم و اینا چشمم رو گرفت.

آروین مهربون نگام کرد و گفت:

ـ حالا کدومش مال منه؟

ـ هر کدوم رو دوست داری می تونی برداری!

آروین با دقت به هر دو گردنبندی که دستش بود نگاه کرد و به گردنبندی که رو قلب نصفه اش نوشته شده بود « love » اشاره کرد و گفت:

ـ من این رو برمی دارم!

ـ باشه.

ـ دوست دارم « my » دست تو بمونه و بفهمم که در نبودت، یه چیزی کم دارم!

زل زدم بهش! امشب یه جور خاص بود! نه فقط امشب، از وقتی از شمال اومده بودیم همین طوری شده بود. انگار نمی خواستم حرفاش رو باور کنم. هضم حرفاش برام خیلی سخت بود. یعنی عاشقم شده؟ خب چرا یه بار مثل بچه ی آدم نمیگه دوسم داره و این موش و گربه بازیا رو تموم نمی کنه؟

این قدر گفتنش براش سخته؟ حس می کردم چون امشب غافلگیرش کردم و خوشحاله، این قدر داره لاو می ترکونه؛

وگرنه اگه دوسم داشت، یه بار بهم می گفت تا این دل بی صاحابم رو آروم کنم! از ابراز علاقه ی غیر مستقیم متنفر بودم! اصلا خوشم نمی اومد حرفا و کارای آروین رو هزار جور برای خودم تعبیر کنم و تو خیال خودم کلی با تعبیرام حال کنم!

نام رمان: اگرچه اجبار بود
نویسنده: الهام.ح
ژانر: عاشقانه , اجباری ، کلکلی
تعداد صفحات: 567
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان اگرچه اجبار بود

دانلود رمان ,دانلود رمان اگرچه اجبار بود , رمان اگرچه اجبار بود , رمان اگرچه اجبار بود pdf , رمان اگرچه اجبار بود apk , رمان اگرچه اجبار بود ایفون , رمان اگرچه اجبار بود اندروید , اگرچه اجبار بود , دانلود رمان عاشقانه اگرچه اجبار بود , رمان عاشقانه اگرچه اجبار بود ,