4.3 15 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان باتلاق آرزوها

خلاصه رمان باتلاق آرزوها :

دانلود رمان باتلاق آرزوها بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

دختری که به دست عزیزترین کسش، تمام دارایی‌هاش به تاراج می‌ره و بعداز این که مادرو پدرش میفهمن اون روطرد می‌کنن وبه همراه کسی که باعث این فاجعه بود به پاریس می‌فرستن که اتفاق‌هایی پیش میاد که دختره قصه‌ی ما هیچ وقت فکرشم نمی‌کرد که…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان باتلاق آرزوها :

و به سمت حمام رفتم. آره من نجسم باید ت میز بشم! اشکام انقدر زیاد شده بودن که جلوم رو
ن میدیدم و گا هی به دیوار برخورد میکردم. به حمام که رسیدم، چشمم به تشت پرآب خورد. با
زور بلندش کردم و روی خودم ریختمش! لباسام رو در آوردم و با لیف به جون خودم افتادم.
هرچی بیشتر م یشستم، ب یشتر حس نجس بودن م یکردم، انقدر لیف کشیده بودم خودم رو که
قرمزشده بود؛ تمام تنم از حموم خارج شدم، به اتاقم رفتم. چشمم که به رو تختی افتاد!

وحشت زده جمعش کردم وبه سمت حیاط بردمش و توی تشت انداختم و با تمام توان شروع به شستنش
کردم! کلی مایع شوینده زدم، ول ی هنوز حس اون نجسی و کثیفی رو داشتم؛ چشم چرخوندم توی
حیاط که چشمم به منقل افتاد! روتختی رو برداشتم و به سمتش رفتم. روتختی رو انداختم توش
و همه نفت رو، روش خال ی کردم .

به سمت آشپزخونه رفتم و کبریت رو برداشتم و دوباره به حیاط برگشتم. کبریت زدم و انداختمش
توی منقل، چون نفت زیاد ریخته بودم آتیش یهو بلندشد. و به عقب رفتم به روتختی که تو ی
آتیش درحال سوختن بود نگاه کردم. اون میسوخت و من از درون سوختنش رو توی خودم حس
میکردم، سوختن آرزوهام، رویاهام! همه وهمه… یاد اون لباسی که اکبر واسم خریده بودو دیشب
باهاش میرق صیدم افتادم.

دانلود رمان باتلاق آرزوها

تندی به اتاقم رفتم و اونم برداشتم و آوردم وانداختم توی منقل از اون
لباس هم متنفرم! هه مثلا میخواستم؛ تمرین رقص کنم، چون اکبر گفته بود باید یاد بگیرم تا
واسش برقصم، ولی حالا از همه چ ی متنفرم حتی رق صیدن… اونقدر اونجا ایستادم وسوختن لباس
وروتختی رو نگاه کردم که دیگه چیز ی ازشون باق ی نموند. آ هی سرد کشیدم و خواستم وارد خونه
بشم که صدای زنگ در بلندشد و پشت بندش صدای حاج بابا! از شنیدن صدای حاج بابا لرز ی به
تنم افتاد .

شهاب •
عصبی مشتم رو حواله درخت رو به روم کردم! وعصبی گفتم :
– اه لعنت به این، زندگی… لعنت به هرچی عشقه… لعنت به تو بهار .
بادادی که زدم گلوم سوخت؛ حالا چه غلطی بکنم؟! صبح که از خواب بیدارشدم؛ دیدم توی اتاق
شیلا هستم. فکر کردم دارم اشتباه میکنم، ولی نه درست بود! تو ی شک بودم، ن میدونم چطوری
به اتاقم رفتم و همه وسایلم رو جمع کردم و باموتور از خونه خارج شدم! یعن ی الان شیلا داره
چیکارم یکنه؟! نکنه دست به کار احمقانهای بزنه!

نه… نه شیلا این کار رو انجام ن میده. یهو یادم
اومد امروز حاج بابا و خاتون از تهران میان ترس بد ی به تنم افتاد. اگه شیلا بگه چی شده چی ؟!
وای خدای من نه، نه نبای د کسی چیزی بفهمه، ول ی یاد اکبر پسرخالم و نامزد شیلا افتادم…

دانلود رمان باتلاق آرزوها

وای خدا قرار بود آخر ما بعد عقد کنن! رو به آسمون کردم و گفتم :
– خدایا! بگم غلط کردم، همه چی درست میشه؟! اصلا خدایا هرکاری بگی انجام میدم! فقط این
یه خواب وحشت ناک باشه، فقط واقعی نباشه که اگه حاج بابا بفهمه قیامتی میشه بیا و ببی ن!
نگا هی به انبار برنج کردم، ایخدا حالا چرا اومدم اینجا؟! انقدر هول شده بودم، اومدم انبار برنج
حاجبابا !
• شیلا •
بعداز باز کردن در حیاط و ورود حاج بابا و خاتون به خونه با این که درد داشتم، ولی به سمت
آشپزخونه رفتم و شروع به آماده کردن چا ی کردم. دردم دیگه داشت خیلی زیاد میشد. فکرشم
ن میکردم انقدر دردم زیادبشه… به سمت کابینت کنار یخچال رفتم و درش رو باز کردم؛ دمنوشی
که خاتون هروقت دل درد داشتم،

دم می کرد برام، رو برداشتم و گذاشتم؛ دم بیاد. روی صندلی
توی آشپزخونه نشستم و رفتم توی فکر، یعنی شهاب الان کجارفته؟ یعنی الان واسش مهم هست
که چه بلایی سرم آورده؟ بغض کردم که باصدای آب که روی گاز ریخته شد؛ به خودم اومدم و به
سمتش رفتم و زیرش روخاموش کردم و باصدای خاتون به سمت در آشپزخونه رفتم .
– شیلا مادر پس چایی چی شد؟

دستی به دلم کشیدم و گفتم :
– الان آماده میشه خاتون .

دانلود رمان باتلاق آرزوها

و دوباره به سمتش رفتم و چایی رو ریختم توی قوری، به اندازه آب توش کردم و گذاشتم رو ی
سماور ونگا هی به دمنوشم کردم که دیدم دیگه آمادست. زیرش رو خاموش کردم و توی لیوان
ریختمش و چون میدونستم تلخ هستش دو، سه دونه قند برداشتم و به سمت میز رفتم و پشتش
نشستم، شروع به خوردنش کردم. بعداز اتمام دمنوش رفتم و لیوانش رو شستم و استکان هارو
درآوردم و تو ی سینی گذاشتم قندونم جفتش قرار دادم؛ دلم بهتر شده بود.

قوری رو براشتم و
توی سینی گذاشتم و به سمت پزیرایی رفتم. سینی چای رو، رو ی میز گذاشتم و خواستم به اتاقم
برم که حاج بابا گفت :
– شیلا، باباجان، کجا؟
به کنارش اشاره کرد و ادامه داد :
– بیا این جا بشین… ببینم چه خبر این یه هفته .
استرس گرفتم! نفس ع می قی کشیدم و کنارش نشستم. استکان چا ی رو برداشت و جرعهای ازش
خورد و گفت :
– خوب باباجان… آها راست ی شهاب کو؟

اسمش کافی بود تا تمام تنم شروع به لرزیدن کنه! با صدایی کنترل شده که نشون داده نشه که
داره میلرزه گفتم :
– خوب راستش ن میدونم !
همین طور که داشت استکانش رو روی میز میزاشت همراه با اخم ریزی که همراهش بود.
پرسید :
– یعنی چی نمیدونی؟! مگه شهاب پیشت نمیاومد؟

نام رمان: باتلاق آرزوها
نویسنده: لعیانظرپور
ژانر: عاشقانه ،غمگین، اجتماعی
تعداد صفحات: 213
منبع : –
دانلود نسخه pdf
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان باتلاق آرزوها

دانلود رمان ,دانلود رمان باتلاق آرزوها , رمان باتلاق آرزوها , رمان باتلاق آرزوها pdf , رمان باتلاق آرزوها apk , رمان باتلاق آرزوها ایفون , رمان باتلاق آرزوها اندروید , باتلاق آرزوها , دانلود رمان عاشقانه باتلاق آرزوها , رمان عاشقانه باتلاق آرزوها ,