0 0 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان بارکا

خلاصه رمان بارکا :

نفسی عمیق کشیدو سیگار روشن شده را میان دو انگشتش گرفت نگاهش را به آسمان دوخت و نفسی دیگر سر داد به منظره روبه رویش نگاه کرد که در حال طلوع آفتاب است و شروع روزی تلخ و پر تنش برای خانواده‌اش! از بالای پرتگاه به دریای زیر پایش که موج ها با تمام قدرتشان به سنگ ها بر خورد می کنن نگاه کرد و پک عمیقی به سیگارش زد. نمی دانست چه حسی دارد بر روی زانوهایش نشست و گل کوچکی که در گوشه ای بود را کَند. گل را چند بار در دستش چرخش داد به منظره روبه رویش نگاه کرد که در حال طلوع آفتاب است و شروع روزی تلخ و پر تنش برای خانواده‌اش! از بالای پرتگاه به …

پیشنهادی :

قسمتی از متن رمان بارکا :

می دانست چه حسی دارد بر روی زانوهایش نشست و گل کوچکی که در گوشه
ای بود را َکند.
گل را چند بار در دستش چرخش داد
از جایش بلند شد و یک بار دیگر منظرهی روبه رویش را از نظر گذراند
پک دیگری به سیگار زد
بعد اتمام سیگار آن را در زیر پایش له کرد
جلوتر رفت و لبهی پرتگاه بزرگ که ارتفاعش زیاد بود
ایستاد.

سرش را به عقب برگرداند و
دوباره نگاهش را به دانلود رمان بارکا
دریا و طلوع آفتاب دوخت.
می دانست می خواهد چه کار کند
افکار جور واجور در سرش در حال جوالن دادن بود.
و تهش ختم می شد پایان دادن به زندگیش!

با اخم و صورتی جمع شده
زیر لب چیزی با خود زمزمه کرد:
_منو ببخش باران!
***
*
فل ِش گذاشته شده بر روی میز با برخورد گربهی باران به آن،
وارد کشوی کوچک شد.

دانلود رمان بارکا :

باران با وسایل و چمدانی که در دست داشت شماره کامیار را گرفت و گوشی را کنار
گوشش گذاشت ، با آن دستش وسایل خریِد شده را گرفت و چمدان را بر روی
زمین گذاشت.
کلید را از کیفش بیرون کشید و در را باز کرد

وارد که شد ،صدای کامیار در گوشش بلند شد.
_الو!
بعد از بستن در جواب کامیار را داد
_بازم شارژت تموم شده؟ تو جلسهای هنوز؟
کلید را در جا کلیدی گذاشت و چمدان را گوشهی خانه.
و با لبخند ادامه داد

_اگر دستگاه شارژ و گم کرده باشی،دانلود رمان بارکا من میدونمو تو!
از راه رو به سمت پذیرایی رفت که پایش به وسایل خریدش برخورد کرد ، آخی از
میان لبانش خارج شد.

کامیار از پشت خط خندهای تلخ سر دادـ که فقد خودش تلخی آن را حس کرد
تلخی ای بدتر از تلخی قهوه، مثل تلخی چشم هایش!

و مثل همیشه باران را سر به هوا و دست و پا چلفتی صدا زد.
باران خنده ای کرد
_به خدا دست و پا چلفتی بازی در نیاوردم.
باران لبش را گاز گرفت:
_کامیار؟
کمی مکث کرد و ادامه حرفش را زد

5 :

_من خونه ام از رفتن منصرف شدم.
دیر نیا ، باشه ؟
کامیار پشت خط سکوت کرد.

باران از حرف زدن کامیار که نا امید شد بعد از خداحافظی ای که بدون جواب ماند
تماس را قطع کرد.

#پارت3

باران نگاهش، که به لیوان روی عسلی افتاد
با حرص اوفی زیر لب گفت دانلود رمان بارکا
به سمت عسلی رفت و بعد از برداشتن لیوان غر زد
_از دست تو گربهی لوس ! چرا دوست داری از لیوان آب بخوری؟

موهایش را پشت گوشش زد و ادامه داد:
_تو دست و پا چلفتی، من حواس پرت، باید چیکار کنیم؟
کشوی باز شده ای که همان فلش در آن است و باران خبر ی از فلش ندارد را با
دستش می بندد
به سمت گربه اش رفت
_گرسنه شدی؟ بیا بهت غذا بدم.

رمان بارکا کاملا رایگان در قصر رمان :

بعد از آماده کردن میز دونفرهای با سلیقهی زیاد بر روی صندلی میز غذا خوری
نشست و چانه اش را به دستش تکیه داد
موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد
با لبخند به سمت موبایلش خیز بر داشت و با دیدن اسم خواهرش پکر شد.
لبخند به لب آ ورد و جواب داد
_سالم خواهر جون.

صدای خنده ی خواهرش پشت تلفن به گوشش رسید
_بازم نتونستی یه روز ازش جدا بشی؟
لبخند باران بیشتر شد و جواب خواهرش را داد:
_اره جانم، نتونستم یک روز از عشقم جدا بشم.

_آخه تحفه ایه!
باران بر روی صندلی کمی جابه جا شد:
_الزم نیست حسودی کنی ، سعی کن یکی داشته باشی.
بعد از چند ثانیه مکث جواب داد دانلود رمان بارکا
_ببین باران من باید برم بعد بهت زنگ می زنم!

_باشه ، بعد زنگ بزن بهم
_سالممو به کامیار برسون.
_باشه سالمتو به کامیار می رسونم.
_خونه نیست؟
باران لب برچیده گفت
_نه!

7 :

_اها، من باید برم باران خداحافظ.
_باشه برو، خداحافظ دریا!
#پارت4
باران تمام شب را منتظر او بیدار ماند و چشم روی هم نگذاشت
دم دمای صبح بود که بر روی کاناپه به خواب رفت
ده دقیقه از خوابش نگذشته بود که
صدای زنگ موبایلش بلند شد و او را از خواب پراند
گیج خواب جواب داد.

_بله؟
صدای مردی در پشت تلفن بلند شد
_شما همسر کامیار سعادتی هستید؟

خواب به کل از سر باران دانلود رمان بارکا پرید و با ترس جواب داد
_بله ، من همسرشم.
صدای مرد چند بار در سرش اکو شد
فقد چند جمله نامفهموم از میان لبانش خارج شد
صدای مرد بازم هم به گوشش رسید

8 :

_بله؟… متوجه نشدم!

باران در دل گفت کاش حرفاش دروغ باشه ، خدا کند حرف هایش پوچ از آب در
آیند.
بعد از خبر دار کردن پدر کامیار ، تاکسی ای گرفتند
و به سمت آنجا حرکت کردند.
در فکر فرو رفته و از شیشه ماشین به بیرون خیره است
پدر کامیار نگاهش به باران می افتد دانلود رمان بارکا
_باران جان؟

حالت خوبه، دخترم؟
کاش تو خونه میموندی تا اینجاها…
باران به بیرون خیره است و بدون نگاه کردن به پدر کامیار جواب داد
_من خوبم، نگران نباش.

شیشه ماشین را پایین آوردچشمانش را بست و نفس عمیقی کشید
تا رسیدن به آنجا فقد در سکوت به بیرون خیره بود.
به آن محل که نزدیک شدند

منبع:رمانکده

نام رمان: بارکا
نویسنده: نرگس س
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 300
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان بارکا , رمان بارکا , رمان بارکا pdf , رمان بارکا apk , رمان بارکا ایفون , رمان بارکا اندروید , بارکا , دانلود رمان عاشقانه بارکا , رمان عاشقانه بارکا ,