2.3 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

خلاصه رمان بازگشت ارباب جوان :

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

 رمان درباره دختری به اسم
ماهرخه که توی روستا با خانواده عموش زندگی میکنه ….سالها پیش خانوادشو از دست داده و عموی ماهرخ
ارباب روستاهم هست و….

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان بازگشت ارباب جوان :

درو بستمو از کلبه اومدم بيرون و سوار ماشين شدمو به سمت کلبه حرکت کردم ..

وارد باغ شدم که نگهبان اومدو ماشينو پارک کردو رفتم تو مامان روي مبل سلطنتي نشسته بود تا منو ديد با عصبانيت اومد سمتم

مامان:معلوم هست تو کدوم گوري هستي؟اون دختره کو؟داري زيرزيرکي چيکار ميکني؟هـــان ؟جواب منو بده ..

-مامان …مادمي احترامت واجبه ولي حق نداري تو زندگي من دخالت کني ..خودم بهتر از هرکسي ميدونم دارم چيکار ميکنم ..

مامان:چشمم روشن !!!تو يه چيزيک شده ..عوض شدي ..!!

-هيچي نشده فقط حوصله حرفاي تکراريو ندارم ..رفتم بالاو به حرفاي هميشگيش اهميت ندادم..ديگه خسته شدم !تا کي بايدبراي زندگزم تصميم بگيره؟!

زيور اومد تو اتاق

-بهت ياد ندادن در بزنـــــي؟

زيور:امم.بـ ببخشيد ..اقا مادتون گفتن امشب همه ي فاميل اينجا جمع ميشن تا مراسم نامزدي شما و پارميدا خانوم برگزار بشه

چشمامو محکم روي هم فشردم..

-برو بـــــيــــــــــرون

با دادي که زدم از ترس رفت بيرون ..چشمامو بستم تا يه کم ارامش بگيرم ولي ارامش من جاي ديگه اي بود !!

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

(ماهرخ)

بعد از اين که شايان رفت بلند شدمو دست و صورتمو شستمو رفتم اشپزخونه در يخچالو باز کردم يخچالو پر کرده بود ..چاي دم کردمو نون و پنير اوردم بيرون خوردم ..حوصلم سررفته بود تصميم گرفتم طراحي کنم ..

رفتم توي اتاقو يه مداد سياه وبرگه بزرگ برداشتمو نشستم روي مبل ميخواستم صورت شايانو بکشم ولي هنوز نميدونستم که طراحي بلدم يا نه ..!!!در هر صورت بهتر از اينه که حوصلم سر بره

يه عکس از شايان که توي اتاق بودو برداشتم گذاشتم روي ميز روبروم ..

توي عکس شايان سوار اسب بود با لباس مخصوص اسب سواري ..عکس قشنگي بود به طوري که محوش شده بودم ..سعي کردم به طراحي فکر کنم ..شروع کرم به کشيدن به طور ماهرانه اي ميکشيدم انگار از قبل استعداد داشتم!!

بعد از اتمام کار با ناباوري به عکس نگاه کردم که چقدر زيبا بود ..

کاغذو لوله کردمو گذاشتم روي ميز و رفتم اشپزخونه و چاي ريختم ..صداي درکلبه ميومد .يني کي ميتونست باشه!!با فکر اين که شايانه درو باز کردم ولي با مرد غريبه اي روبه روشدم

اومد سمتمو منو محکم توي بغلش گرفت ..منم با تعجب توي بغلش له ميشدم ..

تقلا کردم که از بغلش بيرون بيام !درو بستو منو ول کرد اومد تو ..دستمو گرفتو روي مبل نشوند و خودش کنارم نشست

مرده:وااي ماهرخ !!دختر تو کجايي!!خيلي دنبالت گشتم ..تا اين که سايانو تعقيب کردمو فهميدم تو اينجايي وااي دختر هنوزم باورم نميشه پيدات کردم !

با تعجب نگاش ميکردم !!يني اين کيه که اسمم ميدونه!!؟؟.

مرده:ماهرخ چرا حرف نميزني؟؟!

-شما کي هستيد!!؟

حالا اون بود که با تعجبو چشماي گرد منو نگاه ميکرد ..

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

مرده:”من فرهادم ..يني منو نميشناسي ؟؟

-ببخشيد ..ولي من فر اموشي گرفتم ..هيچي يادم نمياد

مرده:و..واقعا..اخه..چرا؟؟؟

-يه تصادف ..ببخشيد ميشه بگيد کي هستيد ؟شوهر منو از کجا ميشناسيد؟چه نسبتي باما داريد؟

مرده:شـــوهرت !منظورت شايان که نيست!!؟

-بله ..

مرده:ولي ..مگه ميشه !!اون داره تورو گول ميزنه ..تو فراموشي گرفتي ..اون داره ازت سو استفاده ميکنه .ـ.يادت نيست کلي از اون کتک خوردي ..اون پسرعموته!

يني واقعا اين حرفا واقعيت داره؟؟نه ..نه امکان نداره …

مرده:ببين من بايد برم ماهرخ ..ممکنه شايان بياد ..بازم ميام پيشت ..خدافظ ..

نفهميدم کي از خونه زد بيرون فقط داشتم فکر ميکردم؛؛؛!

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

(شايان)

ديگه تو اين عمارت لعنتي ارامش نداشتم ..منبع ارامش من جاي ديگه بود !!!

تصميم گرفتم برم کلبه ..لباسامو پوشيدمو سوويچو برداشتمو رفتمـ پايين مامان تا منو ديد اومد سمتم

مامان:تورو خدا جايي نرو ابرو ريزي نکن امشب بيا خونه همه فاميل اينجان

-بــاشه مامان نميخوام برم بميرم کــــه

مامان:خدا نکنه ..

درو محکم بستمو سوار ماشين شدم و رفتم سمت کلبه

ماهرخ بيرون کلبه نشسته بودو عميق تو فکر بود

با صداي پاي من برگشت با ترس منو نگاه کرد تا ديد منم کمي خيالش راحت شد

-اينجا چيکار ميکني ماهرخ!بيا بريم تو

با نفرت منو نگا ميکرد !!نکنه حافظش برگشته !!؟

-ماهرخ ..چيزي يادت اومده؟

ماهرخ:نخير

بلند شدو رفت توي کلبه منم باهاش رفتم و درو بستم نشستم روي مبل اونم نشست روبروم …انگار يه چيزي شده بود

يه ذره نفس عميق کشيدم که مشاممو بوي عطر مردونه پر کرد

پس واقعا اتفاقي افتاده ..

-کي اينجا بوده؟؟

ماهرخ:نميدونم

-ماهرخ …به من دروغ نگو ..جــــواب منــــو بـــــده!

ماهرخ:داد نزن من واقعا نميدونم کي بود ..ولي هر کي بود چشم و گوش منو باز کرد

-چه اراجيفي بهت گفته؟

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

ماهرخ:گفتش تو پسرعمومي ..قبلا اذيتم ميکردي..ميخواستي منو بفروشي ..اسمشم فرزاد..بود يني تو انقدر عوضي بودي

-دهـــــنتو ببـــــند و درست صحبت کن …اون فرهاد اشغال اينجارو از کجا پيدا کرده ..نکنه تو واقعا فراموشي نگرفتي ..هــه فرزاد !!!!!فکر کردي من خرم

ماهرخ:عوضي اشغال ..نامرد من يه لحظه ام اينجا نميمونم ..

رفتم سمتشو محکم خوابوندم رو صورتش..عصبي شده بودم..

با مشتاي کوچيکش رو سينه من ميکوبيدو گريه ميکرد ..خون از دماغش ميومد

ماهرخ:خيلي نامردي!!اگه پسر عمومي ..اگه انقدر ازم متنفري!چرا منو نگه داشتي ..بزار من برم

-خــــــفه شو ..حرف از رفتن نزن تو ..ميخوري بري!اون اراجيف واقعيت نداره تو اصلا اون مرتيکرو ميشناسي که همه حرفاشو باور کردي ..چرا گذاشتي بيادتو هـــــان ..

اهرخ:بخدا خودش اومد من حتي اونو نميشناسم

-غــــلط کرده …به حرفاي مفتش اهميت نميدي

ماهرخ با هق هق :يني ..وا ..واقعيت نداره؟

کشيدمش سمت خودمو سرشو گذاشتم روي سينم اشکاش بليزممو خيس کرد سرشو نوازش کردم

-نه عزيزم..نه ..مگه من دلم مياد تورو ازار بدم .اون مرتيکرم خودم پيداش ميکنم و يه گوشمالي حسابي بهش ميدم که تو زندگيمون دخالت نکنه !

ماهرخ:تورو خدا تنهام نزار ..من ميترسم !!

توي بغلم فشردمش هيچ وقت فکر نميکردم که دوست داشتني ترين ادم زندگيم ماهرخ باشه!!

-باشه عزيزم تنهات نميزارم ..برو حاضر شو امشب ميريم عمارت ..ميخوام با مادرم اشنات کنم

نام رمان: بازگشت ارباب جوان
نویسنده: عاطفه
ژانر: عاشقانه , اربابی
تعداد صفحات: 127
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان بازگشت ارباب جوان

دانلود رمان ,دانلود رمان بازگشت ارباب جوان , رمان بازگشت ارباب جوان , رمان بازگشت ارباب جوان pdf , رمان بازگشت ارباب جوان apk , رمان بازگشت ارباب جوان ایفون , رمان بازگشت ارباب جوان اندروید , بازگشت ارباب جوان , دانلود رمان عاشقانه بازگشت ارباب جوان , رمان عاشقانه بازگشت ارباب جوان ,