4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان بازی عشق

خلاصه رمان بازی عشق :

دانلود رمان بازی عشق بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

داستان در مورد دختری به اسم نفسه که دلش میخواسته مستقل بشه اما این مستقل شدن مشکلاتی براش به وجود میاره … که زندگیشو دچار دگرگونی میکنه .. دختری که از عشق فراری بوده .. عاشق میشه .. عاشق کسی که نمیشناستش…

پیشنهادات :

دانلود رمان آخرین تکشاخ ایرانی 2 ⭐️

دانلود دلنوشته لبخند⭐️

قسمتی از متن رمان بازی عشق :

بیرون!همین که از پله ها می رفتم پایین پشت سر هم خمیازه میکشیدم ولی با دیدن
اوضاع رو بروم خشکم زد به تمام معنا!همه سر سفره صبحانه نشستن و سراشونو انداختن پایین و
یه کلام هم نمیگفتن و نوال خاتوووون در حال دعوا کردنشونو اونا هم مثل گربه شرک مظلوم
نشستن سر جاهاشون به احتمال زیاد زیرشونو خیس کردن! هههههه!نوال با داد و بیداد گفت:تو
ساعت سه نصفه شب از آیسا چی میخواستی هاااا؟مزاحم؟نمیگی مردم خوابن!بهزاد سرشو اورد
بالاتا حرف بزنه که نوال گفت:حررررف نزن!

پنیرو برداشت و گفت:همینو میکنم تو حلقت!وای خدا
این چشه دیگه!دیشب عقربی!ماری!هزار پایی نیشش نزده احیانا؟من دیدم دعواشون هنوز ادامه
داره سر پله نشستم و پتو رو دور خودم پیچوندم و یکمشو گذاشتم رو سرم!بعد از پنج دقیقه
اسماعیل جرئت کرد سرشو اورد بالا اسی:خانم اجازه؟!آب میخوام!واااا خاک تو سر زن زلیلت
کنم!با این حرف اسی زدم زیر خنده!همه برگشتن سمت من!

نمیدونم چقدر خندیدم که دیدم بچه
ها ماتشون برده یه کلام هم نمیگن!

من ساکت شدم و گفتم:ها چتونه؟یهو همه زدن زیر خنده
حتی نوالی که تا دو دقیقه پیش اعصابش ریده مالی شده بود!وااا خدا تو آفریدن بنده هات کم
کاری کردی ها!مردم،دیوونن!بعد از کلی خندیدن نوال با خنده گفت:آخه دختر این چه

وضعیه!من:ها!نوال:لباس قحطی بود تو پتورو پیچوندی دورت!من:آهااااا تو اینو میگی!

دانلود رمان بازی عشق

خوب چه
کنم با صدای داد و بی دادت بیدار شدم فکر کردم اتفاقی افتاده میخواستم بیام دیدم هوا سرده
به خاطر همین پتو رو اوردم با خودم!بهزاد:دیوونه!

حالا بیا صبحونه بخور!من:نه!هنوز صورتمو
نشستم!نوال:آها به خاطر همینه میگم چرا صورتت شبیه گوهه! بهزاد:عه درست با خانومم صحبت
کن!نوال:اییش!بهزاد:به خودت!من:تا همین چند دقیقه پیش نوال خوردت چیزی نگفتی الان چی
شد یهو زبون باز کردی؟بهزاد:تا چند دقیقه پیش دعوا در مورد خودم بود ولی من به کسی اجازه
نمیدم در مورد تو بد بگه!افتااااااد؟!من:یس!میگم من سردمه!

بهزاد از جاش بلند شد یه سویشرت
توسی ورزشی پوشیده بود اونو در اورد و گفت:بیا اینو بپوش برو صورتتو بشور!منم با کمال پرویی
برش داشتمو پوشیدمش و رفتم سمت دستشویی!وا الان دشویی کجاست!آها ایناش !درشو باز

کردم دیدم عه خودشه!رفتم داخل!صورتموشستمو زدم بیرون!چه بوی خوبی داره این
سویشرتش!فکر کنم با عطر دوش گرفته اول صبحی!کلاه سویشرتو گذاشتم رو سرم …همه سر
سفره نشسته بودنو مشغول کوفت کردن صبحانه بودن!من رفتم بالا سر بهزاد ایستادمو گفتم:جا
من کو؟بهزاد سرشو اورد بالا گفت:پدر بیا اینجا بشین!

2

همه زدن زیر خنده و گفتن:آها حالا شدی
پدر؟بهزاد با خنده گفت:جلو شما سانسور شد!جفت خودش یه جایی برام فراهم کررررد!و منم
نشستم هر چی تو سفره بود ریخت جلوم!!من:ببخشید من اینقدر گامبوام که فکر میکنی اینقدر
میخورم!؟بهزاد:نه خو یکم بخور جون بگیری دختر!

من:نه مرسی همین جوری خوبه!همه خندیدن
و نوال پرید گفت:وااای بروبچ بهزاد وآیسا خیلی به هم میان!ماشالا!ماشالا!بزنم به تخته!….صبح
بیدار شدیم که بریم مدرسه!تو راه بودیم که احساس کردم یکی پشت سرمونه!سرمو برگردوندم با
دیدن بهزاد شاخ دراوردم!این اینجا چی کار میکنه!؟من:تو اینجا چی کار میکنی؟بهزاد:میخوام
عشقمو برسونم مدرسه مشکلیه؟

من:از صبح همین جایی؟!بهزاد:آره!من جیغ کشیدمو
گفتم:توااااااین سرما!بهزاد:سرد نیست که!من:تو هم هیچی نپوشیدی الان مریض میشی
دیووونه!بهزاد:دیوونه تو شدم دیگه!من:خفه شووووو!همین الان میری پالتویی چیزی
میپوشی!بهزاد:این سیوشرته کافیه!من یه پووووفی کشیدمو راه
افتادم تا دم مدرسه دنبالم بود!

من:بیا رسیدیم مدرسه میخوای بیای تو سالن مدرسه!بهزاد:نه
باو!یالا بای!من:بای!همین که پامو گذاشتم تو سالن مدرسه!همه نگام میکردن!هه معلومه الناز همه
جا پخش کرده!یه چند تا دخترو شنیدم داشتن میگفتن:آره والا خوش به حالش!

3

چه کسی هم
عاشقش شد!ولی دو روز دیگه ولش میکنه مطمئن باش!همه بهزاد رو میشناسن چه دختر
بازیه!بعد زدن زیر خنده با خودم فکر کردم!نه نمیتونم تحمل کنم بهزاد ولم کنه!واقعا من بهش
خیلی علاقه مند شدم!من خیلی دوسش دارم!

ولم کنه نمیتونم زنده بمونم!ننننننننه!نوال دست
گرمش رو گذاشت رو شونم و با آرامش خاصی گفت:بابا اینا زر میزنن ولشون کن!بهزاد بیشتر از
جونش دوست داره!بعد ولت کنه؟!چه چیز مزخرفی!

دقیقا انگار انتظار همچین حرفی رو داشتم که
یه لبخند اومد رو لبمو گفتم:نوال راست میگی؟نوال:عا بابا!داشتم از پله ها میرفتم بالا!که الناز از
پله ها داشت میرفت پایین!به من که رسید یه لبخند شیطون و حرصی بهم زد و نگام کرد و
گفت:هه خوش گذشت؟ازت استفاده کرد؟

من دیگه خیلی عصبی شده بودم!کل مدرسه خبر دارن
هیچ !بهم حرف پروندن هیچ!ریدن تو اعصابم هیچ!

نام رمان: بازی عشق
نویسنده: ر. اعتمادی
ژانر: عاشقانه , هیجانی
تعداد صفحات: 290
منبع : –
دانلود نسخه pdf
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان بازی عشق

دانلود رمان ,دانلود رمان بازی عشق , رمان بازی عشق , رمان بازی عشق pdf , رمان بازی عشق apk , رمان بازی عشق ایفون , رمان بازی عشق اندروید , بازی عشق , دانلود رمان عاشقانه بازی عشق , رمان عاشقانه بازی عشق ,