3.5 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان باغ سیب

خلاصه رمان باغ سیب :

روایتگر دختری هست به نام گیسو که علاقه ی وافری به نوشتن رمان داره و در سر آرزوی نویسنده شدن …
با نوشتن اولین رمان بلندش داستان زندگی خودش به گونه ای دیگر رقم می خوره و در گردش چرخ و فلک روزگار عشقی ناب رو تجربه میکنه …
رمان موضوعی اجتماعی داره ، البته عاشقونه ای آروم با پایانی خوب…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان باغ سیب :

گیسو که دلواپسی دل و روده اش را زیر و رو کرده بود ،با رفتن فرهنگ نگاهش را به اطراف چرخی داد ، وهم عجیبی از سکوت ، خلوتی و تاریکی محوطه به دلش سرازیر شد و دوان دوان خود را به فرهنگ رساند پشت سر او به راه افتاد و فرهنگ با شنیدن صدای پای او میان راه پله ها مکث کرد.

رو به او شد که یک پله پایین تر از او ایستاده بود اخم هایش را در هم کردو با صدایی که خوف به دل گیسو سرازیر می کرد،کوتاه اما محکم و قاطع گفت:

« مگه نگفتم پایین پله ها صبر کن … واسه چی اومدی …!؟»

آب دهانش را فرو داد ، به پیچ و تاب اخم های فرهنگ در تاریک و روشن شب که ترسناک شده بود .

خیره شد! این بار دیگر حرفی از لجبازی نبود، کنجکاوی هم نمی کرد! و فقط از تنها ماندن در محیطی ناشناخته می ترسید !

با کلماتی شل و قدری هم وارفته جواب داد:

« ببخشید … اون پایین خیلی خلوته و تاریک و من ازتنهایی می ترسم !»

صدای نرم گیسو دل فرهنگ را نرم کردو بعد هم پشیمان از این همه تندی ….!سرش را قدری نزدیک تر برد و آهسته چیزی شبیه به نوازش گفت:

« بلای جونم … پس آهسته دنبالم بیا ،خسته نشی …

یک دو تا پله پایین تر هم منتظر بمون تا من برم موبایلت رو بگیرم….»

حرفهای ساده ی فرهنگ با آن لحن خواستنی روی بال نسیمی خنک نشستند و از دل و جانش گذشت ، قدری سرش را کج کرد و کوتاه جواب داد:« باشه چشم ….»

لبخند مهمان لبهای فرهنگ شد و با گام هایی آهسته تر مار پیج پله ها را پشت سر هم بالا رفتند ….

دانلود رمان باغ سیب

وقتی به طبقه ی هشتم رسیدند گیسو چند پله پایین تر ایستاد تا مبادا درکیسه ی غیبت و بد گویی خانوم صابری بیفتد …

فرهنگ به در نیمه باز که نوری باریک از آن به بیرون سرک می کشید تقه ای کوتاه زد و یکی دو بار دیگر آن را تکرار کرد، به کمرش زاویه داد و به گیسو که دو یا سه پله پایین ار ایستاده بود گفت:

« در بازه ولی صدایی نمیاد …. »

« لطفا بازم در بزن شاید توی پذیرایی نشستند و متوجه نمی شه ….»

فرهنگ این بار محکم تر تقه ای زد و در نیمه باز روی لولا چرخید و ناله ای مثل صدای قیژ قیژ سر داد و فرهنگ آهسته و نرم سرش را به داخل کشاند و با پر دست در را باز کرد و درآستانه ی آن ایستاد و با دیدن صحنه ی روبرو مات و مبهوت دستش را به در بند کرد و با لحنی ناباور گفت «یا خدا …. !»

گیسو صدای یا خدای فرهنگ را شنید و هراسان تاپ تاپ کنان چند پله فاصله را طی کرد و خود را در خانه ی سمیرا رساند و آهسته پرسید:« چی شده …!؟»

سپس فرهنگ را که جلو در ایستاده بود پس زد با دیدن سمیرا که دمر با چشمانی باز روی سرامیک های آشپزخانه افتاده بود و سرش توی دریاچه ای از خون شناور ،دست روی دهانش گذاشت و او هم مات و مبهوت شد.

تپش های قلبش یک در میان نا منظم شد گویی او هم از ترس از شور و حال تپش های زندگی جامانده بود….!

مردمک های مسخ شده اش در دایره ای از ترس ، وحشت و ناباوری افتاده ! و روی بدن سمیرا می چرخید ….پیراهن یاسی رنگش تا جایی بالای ران پس رفته و دستهایش به حالت شنا دو طرفش رو به جلو قرار داشت ،

صدای چک چک شیر آب دورن سینک ظرف شویی همچنان سکوت را می شکست …

چیزی درون معده اش قل قل کنان بالا آمد و دهانش را مثل لحظه هایی که تجربه می کرد تلخ و گس کرد !

دانلود رمان باغ سیب

بی آن که سرش را حرکت بدهد و چشم از سمیر ا بردارد با لحنی ناباور با صدایی که از اعماق گلویش بر می آمد پرسید:« مرده ….!؟»

فرهنگ حال و روزی بهتراز او نداشت !حس خفگی چنگکی روی گلویش شد ،لبهایش را با زبان تر کرد و هیچ نگفت نفس عمیقی کشید

تا به افکار پریشانش سرو سامانی دهد…

به تصور اینکه شاید هنوز امیدی برای نجاتش باشد گام کوتاه امالرزانی برداشت و کنارش زانو زد ، مچ دستش را بالا آورد و نبضش رازیر انگشتانش گرفت هر چند هنوز بدنش گرم بود ولی زندگی دیگر در آن جریان نداشت …!

نفس های او هم به شماره افتاد همانندعقربه های ساعتی که باتری اش ضعیف شده باشد وبه سختی پیش می رود ….

پنچه های دستش را به میان موهایش فرو برد ،بار سنگینی بر روی شانه هایش حس می کرد، بی حرف و کلامی باتامل از جایش بر خاست ، به سمت سالن پذیرایی رفت وبا شال بلندی برگشت و درحالی که سعی داشت نگاهش به پا های او که از زیر دامن بیرون افتاده بود نیفتد،

شال را مهمان پاهای بی پروای او کرد …!

گیسو که تا آن لحظه مات و مبهوت فقط نظاره گر بود ،دیگر تاب نیاورد قل قل های معده اش تا حلقش رسید ، دست روی دهانش گذاشت و خود را به سینک ظرف شویی رساند و تمام حجم معده اش را به داخل آن سرازیر کرد …

دانلود رمان باغ سیب

فرهنگ شتاب زده کنارش ایستاد بوی بد ترشیدگی زیر بینی اش پیچید ، دست را پیش برد وآب را باز کرد وبه نیم رخ رنگ پریده ی او نگاه کرد

درحالی که صدایش نرم بودو آهسته پرسید

بهتری …. ؟ یه کم آب بزن صورتت »

تلخی تا عمق رگ و پی وجودش ریشه دوانده بود سری ریز جنباند وهمان کرد که او گفت و با پر آستینش رطوبت دهانش را گرفت ، دوباره نگاهش مثل آهنربا به سمت سمیرا برگشت سرش روی بالشی از خون بود و با صدایی که خط و خش داشت و می لرزید عصبی پرسید:

« شاید هنوز زنده باشه …. !؟تو رو خدا یه بار دیگه نبضش رو بگیر ….

شاید بشه براش کاری کرد ! اگه بمیره پلیس مارو میگیره ، تاثابت کنیم بی گناهیم آبرومون رفته ما که کاری نکردیم … اصلا بیا فرار کنیم »
گیسو فشار عصبی زیادی را تحمل می کرد و بی هدف جمله های منفی اش را قطار می کرد و به دل آشوبی فرهنگ و استیصالش دامن می زد

دانلود رمان باغ سیب

… چتری های گیسو از فرط عرق به پیشانی اش چسبیده بود و مردمک هاش عصبی و سرگردان به این سو آن سو می چرخید ….

فرهنگ آهسته گویی بخواهد با صدایش او را نوازش کند گفت :« گیسو آروم باش ….» و گیسو سلسله وار زبانش می جنبید و می گفت :« بدبخت شدیم حالا چی کار کنیم …!؟»

فرهنگ میان دو راهی از تصمیم های ضد و نقض گیر افتاده بودو کلافه میان آن ها می پیچید ، جایی میان رفتن و ماندن….! و عاقبت حکم عقل ومنطق پیروز شد ،روبروی او ایستاد تا سدی شود میان او و سمیرا و درحالی که به چشمان ترسیده او خیره شده بود سعی کرد ترس هایش را پنهان کند و خود را محکم نشان دهد مهربان جواب داد:

«اون کاری رو می کنیم که درسته …. همین الآن زنگ می زنم به صدو ده …. »

نام رمان: باغ سیب
نویسنده: افسون امینیان
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 967
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان باغ سیب

دانلود رمان باغ سیب , رمان باغ سیب , رمان باغ سیب pdf , رمان باغ سیب apk , رمان باغ سیب ایفون , رمان باغ سیب اندروید , باغ سیب , دانلود رمان عاشقانه باغ سیب , رمان عاشقانه باغ سیب ,