3.8 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان باورم کن

خلاصه رمان باورم کن :

آنید کیان دانشجوی مهندسی کشاورزی یه دختر شمالی که کرج درس میخونه . به خاطر توصیه ی یکی از استاد ها که پیشنهاد داده بود که برای بهتر یادگیری درس بهتره کار عملی انجام بدن و به طور مستقیم روی گل و گیاه کار کنن.

بنا به عللی آنید تصمیم میگیره که به عنوان یه پرستار برای یه خانم سالمند توی یه خونه ی بزرگ که وسط یه باغه کار کنه که بتونه از باغش برای یادگیری رشته اش استفاده کنه….

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان باورم کن :

داشتم درد و دل می کردم. کاری که به زندگیم یادم نمی اومد انجام داده باشم. اونم برای کی؟ پسر قطبی!

اما وقتی تو این حال بهش نگاه می کردم، اون پسر سرد و خشک و نمی دیدم. یه جورایی حتی مهربون بود. با دقت به تمام حرفام گوش می داد. شنونده عالی ای بود.

نمی دونم کی بغضم شکست، کی اشکام جاری شد، کی صورتم خیس شد، فقط یادمه دست شروین دور بازوم حلقه شد و تو همون حالت نشسته من و کشید تو بغلش و سرم و گذاشت رو سینه اش.

آروم و بی صدا اشک می ریختم. اومده بودم جایی که بهم آرامش می داد. حس امنیت، حسی که باعث می شد فکر کنم هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه بهم صدمه بزنه. حسی که باید تو آغوش پدرم بهش می رسیدم اما هیچ وقت این تجربه رو نداشتم و حالا این شروین بود که این حس و بهم منتقل می کرد و چقدر شیرین بود مورد حمایت کسی قرار گرفتن.

ریتم نفساش، صدای قلبش، گرمای بدنش، حتی حرکت منظم قفسه سینه اش که بالا و پایین می رفت همه و همه حسی بهم می داد که ناخودآگاه آرومم می کرد و قفل زبونم و باز می کرد و باعث می شد حرفای نگفته 22 سال زندگیم و بریزم بیروم.

من ـ فکر می کنی چرا از رعد و برق می ترسم؟ چون هم قهرمانم بابام، هم تنها کسی که بعد بابام حس کردم می تونم بهش اعتماد کنم تو یه روز طوفانی همراه با رعد و برق برام شکستن. نابود شدن. فهمیدم همه حرفاشون یه سراب و دروغه. بعد اون به همه مردا بی اعتماد شدم. مرد و ازدواج همه اش یه بازی مسخره و کثیفه که توش تنها بازنده زنای بدبختن که از همه وجودشون مایه می ذارن.

آروم سرم و بالا آوردم و به شروین نگاه کردم. نگاهش و پایین آورد و تو چشمام نگاه کرد.

دانلود رمان باورم کن

من ـ مگه من چی کار کردم که بابام اون حرفا رو بهم زد؟ من کارِ بدی کردم؟ من فقط کار کردم. کار کردن جرمه؟ گناهه؟ من کسی و از راه به در کردم؟ زندگی کسی و خراب کردم؟ خونه کسی و ویرون کردم؟ کار زشتی کردم؟

شروین آروم همون جور که تو چشمام نگاه می کرد گفت:

ـ هیــــش آروم، آروم. تو هیچ کدوم از این کارها رو نکردی. فرصتش و داشتی اما تو ذاتت بدی نیست.

با بغض و صورت خیس گفتم:

ـ پس چرا بابام بهم گفت کثیف، آشغال، عوضی، ؟

دیگه نتونستم ادامه بدم. به هق هق افتادم. شروین با دستش سرم و گذاشت رو سینه اش و با اون یکی دستش موهام و نوازش کرد و گفت:

ـ تو هیچ کدوم از اینا نیستی. تو خوب تر از اونی که حتی یه شباهت جزئی به آدمایی که بابات بهت نسبت داده داشته باشی. آنید…. من می شناسمت. چند ماهه دارم باهات زندگی می کنم. شاید تنها کاری که توش خوب هستم شناخت بقیه باشه. آنید، تو اصلا فکرت تو این مسیر نیست. تو ذهنت بدی نیست. تو وجودت پر از خوبی و مهربونیه. چه طور آدمی مثل تو می تونه بد باشه؟ آدمی که دلش برای همه می سوزه، آدمی که با گل ها حرف می زنه. نگاه کن. به این خونه نگاه کن. ببین این تو بودی که به این خونه روح دادی. از مش جعفر دربون تا زهرا که تو آشپزخونه کار می کنه، از کوچیک و بزرگ دوست دارن. کسی از تو بدی ندیده. پس نیاز نیست خودت و به خاطر چیزی که نیستی اذیت کنی.

حرفاش آرومم می کرد. به روح شکستم بند می زد اما تا می اومد ترمیم بشه حرفای بابام تو ذهنم می اومد. نگاه آخر بابام، حرفای آخرش.

با گریه بریده بریده گفتم:

ـ شروین…. بابام دیگه من و نمی خواد. ازم متنفره. گفت دیگه دخترش نیستم. من تنها شدم. دیگه هیچ کس و ندارم.

شروین با دست موهام و بازوم و نوازش می کرد تا آروم شم.

دانلود رمان باورم کن

آروم با صدای آرامش بخشش که تو اون لحظه برام قشنگ ترین صدای ممکن بود گفت:

ـ بهش فکر نکن. بابات عصبانی بود. هیچ پدری نمی تونه از بچه اش متنفر باشه. آروم تر که شد، عصبانیتش که خوابید به حرفات فکر می کنه. اون وقته که خودش میاد سراغت. بعدم کی گفته تو تنهایی ؟ پس من و مامان طراوت چی ؟ پس آدمای این خونه که همه اشون تو رو دوست دارن چی؟ می دونستی مامان طراوت تو رو بیشتر از من دوست داره؟ متوجه نشدی هر کاری که می کنه، یا هر تنبیهی که واسه جفتمون در نظر می گیره یه جورایی به نفع توئه؟ من و کرده راننده شخصی تو.

وسط گریه خنده ام گرفته بود. این یه قلم و راست می گفت. همین شوفر دربستی باعث شد بابام بیاد و خونم و بریزه دیگه.

با یه لبخند سرم و بلند کردم و گفتم:

ـ نخیرم. اگه شما شدی راننده سرویس من برای این بوده که از خونه بیرون نمی رفتی و این بهترین راه برای بیرون فرستادن تو از خونه بود.

شروین یه ابروش و برد بالا و گفت:

ـ حواست نیست؟ من سه ماهه با مهام می چرخم و مدام بیرونم. پس فکر نمی کنی دلیل راننده شدن من اگه این بود تا الان باید از این تنبیه معاف می شدم؟

واسه این یکی دیگه جواب نداشتم. آروم سرم و گذاشتم روسینه اش و چشمام و بستم. محل آرامش من…. ولی نباید به این آرامش عادت کنم. نباید به این که موقع ناراحتی هام شروین کنارم باشه عادت کنم. کاش دیگه مهربون نشه. کاش بازم اخم کنه، اما پس این آرامش چی می شه؟ این ذهن خالی؟ خودمم مونده بودم چی می خوام. هم می خواستم شروین باشه هم نباشه. هم مهربون باشه هم نباشه. خود درگیر بودم. تو همین فکرا بودم که چشمام سنگین شد و خوابم برد.

دانلود رمان باورم کن

با یه تکون چشمام و باز کردم. بدنم رو زمین خنک بود و زیر سرم سفت بود. سعی کردم یادم بیاد کجام و چی شده. گیج چشمم و رو هم فشار دادم. سرم و چرخوندم. شروین بالا سرم بود. سرش و به دیوار تکیه داده بود و چشماش و بسته بود.

شروین اینجا چی کار می کنه؟!

تو اتاقم بودم. کنج اتاق نشسته بودیم. من دراز کشیده بودم و سرم روی پای شروین بود. اتفاقات ظهر یادم اومد. بابام، حرفاش، بغض خفه کننده، اتاقم، شروین، آهنگ، گریه، درد و دل کردنم، آرامشی که به خاطر حرفای شروین بهم تزریق شد…. تموم شده بود. بیست و دو سال زندگی تموم شده بود. من از همین الان یه دختر جدید بودم. یه آدمی که دیگه کسی و نداره، پدرش اون و نمی خواد و از خانواده بیرون کرده. از حالا باید رو پای خودم می ایستادم. مگه من همین و نمی خواستم؟ یه زندگی جدا، دور از خانواده و نظرات و اعتقاداتشون، جایی که خودم برای خودم تصمیم بگیرم؟

آنید بس کن. به چیزای بد فکر نکن. مامان و بابات و خانواده ات هستن. همون جایی که همیشه بودن. درسته که نمی تونی ببینیشون اما هستن. حتی اگه تو رو به فرزندیشون قبول نداشته باشن بازم تو دخترشونی.

دانلود رمان باورم کن

اصلا من و نخوان، تو خونه راهم ندن، فقط باشن، سالم؛ حتی بی من خوش باشن، من راضی ام.

خوبه پس بیشتر از این بهش فکر نکن. دوباره زندگیت و بساز. شخصیتت و از اول باید جمع کنی. چیزایی که یه عمر براشون زحمت کشیدی و کسی نمی تونه در عرض یک ساعت ازت بگیره.

چشمم به شروین بود. چقدر ازش ممنون بودم که تو این شرایط مثل یک دوست کنارم بود و دلداریم داده بود. واقعا صرف نظر از کل کلامون دوست خوبی بود. مثل مهسا، مثل درسا. انگار می دونست کی بهش احتیاج داری خودش می اومد پیشت. برام مهم نبود که بغلم کرد تا آروم شم. برای اون که این کار یه چیز طبیعی بود. برای منم تو اون شرایط اصلا فکر کردن به این که شروین یه پسر غریبه نامحرمه هیچ مفهومی نداشت.

نه که من خیلی به محرم و نامحرمی اهمیت می دادم؟ به نظر من دختر و پسر با هم فرقی نداشتن. یعنی که چی؟ حالا چون بغلم کرد اونم بی منظور، آدم بدی شدم و گناه کردم و اگه بمیرم می رم جهنم؟ بی خیال من که بغل و این چیزا برام معنی نداشت.

اما چه قدر خوب آرومم کرد. واقعا ازش به خاطر کنارم بودن تو اون لحظه ممنون بودم. داشتم با یه لبخند نگاش می کردم و تو دلم ازش تشکر می کردم.

منبع:یک رمان

<p style=”text-align: center;”>با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .</p><p style=”text-align: center;”><a href=”https://novelman.ir/”><strong>برای ورود به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید</strong></a></p>

دانلود رمان باورم کن

دانلود رمان باورم کن , رمان باورم کن , رمان باورم کن pdf , رمان باورم کن apk , رمان باورم کن ایفون , رمان باورم کن اندروید , باورم کن , دانلود رمان عاشقانه باورم کن , رمان عاشقانه باورم کن ,