2 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان برای طُ

خلاصه رمان برای طُ :

و من اینجا هستم… برای طُ… بِخاطِر طُ…مثل تبسمی آرام از کنارت مےگذرم…طُ نمے دانے… طُ نمے بینےاما من همیشه هستم…در میان تاریکے ها… میان پلیدے ها…میان زشتے ها و بے کسے ها…میان سختے ها دستانت را مے گیرم…اشک هایت را پاک مے کنم و به جایت گریه مے کنم…من همیشه هستم… اینجا… در کنارت…آرام آرام در کنارت قدم بر مے دارم…آرام آرام در کنارت نفس مے کشم…

طُ نمے دانے… طُ نمے بینے…اما… من هَستم… هَوایت را دارم… آسُوده باش و لَبخند بِزن… مَن اینجا هَستم… بَراے طُ… بِخاطِر طُ… آروم خندیدم که یهو به سمتم برگشت و با خوشحالی گفت: از لباس های مارک و گرون قیمتش معلومه پولداره، پس باید بگم پورشه سفید نه اسب سفید وای قلبم! سری از …

پیشنهادات:

قسمتی از متن رمان برای طُ :

مقدمە
ِخاِطر ط
َ راے ط… ب
و من اینجا هستم… ب …
مثل َنسیمے آرام ازکنارت مےگذرم…
ط نمے دانے… ط نمے بینے…
اما من همیشە هستم…
در میان تاریکے ها… میان پلیدے ها…
میان زشتے ها و بے کسے ها…

میان سختے ها دستانت را مے گیرم…
اشک هایت را پاک مے کنم و بە جایت گریە مے کنم…
من همیشە هستم… اینجا… در کنارت…
آرام آرام در کنارت قدم بر مے دارم…
آرام آرام در کنارت نفس مے کشم…
ط نمے دانے… ط نمے بینے…
اما… دانلود رمان برای طُ
َ راے
َمن اینجا َهستم… ب
ِ زن…
سوده باش و َلبخند ب
من َهستم… َهوایت را دارم… آ
ِ خاِطر ط
ط… ب …

#حمیرا_خالدے
دزدکی از باالی پلە ها داشتیم بە پدربزرگ کە با استرس توی سالن بزرگ در حال
قدم زدن بود، نگاه می کردیم. این اولین بار بود کە پدربزرگ رو این قدر نگران می
دیدیم؛ اون همیشە خشک و سرد بود. هلیا سلقمە ای بە بازوم زد.

-بە نظرت کی قراره بیاد کە بابابزرگ این قدر نگرانە؟

4 :

همون طور کە بازوم رو نوازش می کردم گفتم: چە می دونم بابا.
آیفون بە صدا در اومد و نگاه من، هلیا و پدربزرگ رو بە سمت در کشوند. نعیمە
خانم تندی در رو باز کرد. کنجکاو و با ذوق بە در سالن خیره شده بودیم تا ببینیم

کی قراره بیاد. بعد از ده دقیقە انتظار باالخره شخصی کە پدربزرگ منتظرش بود
وارد سالن شد. فک من و هلیا کف زمین افتاد.
-نە!
هلیا گفت: اره!
من دوباره گفتم: نە!
هلیا دستش رو دور نرده های چوبی حلقە کرد.
-وای خدای من آره!
پسر قد بلند و فوق العاده جذابی وارد سالن شده بود و مشغول حرف زدن با
پدربزرگ بود. سرم رو نزدیک تر بردم و از میون نرده ها رد کردم.
-وای خدا چقدر خوشگلە!

موهای مشکی رنگش توی صورتش ریختە بود و از چهره اش خستگی می بارید.
چشم های کشیده و گیرایی داشت؛ بینیش کشیده بود و خیلی بە صورتش می
اومد.
هلیا سرش رو روی شونە ام گذاشت و آروم و با ذوق گفت: خدا باالخره جواب
دعاهام رو داد و شاهزاده سوار بر اسب سفیدم رو فرستاد.
آروم خندیدم کە یهو بە سمتم برگشت و با خوشحالی گفت: از لباس های مارک و
گرون قیمتش معلومە پولداره، پس باید بگم پورشە سفید نە اسب سفید وای قلبم!

سری از روی تأسف تکون دادم کە توی همون لحظە پدربزرگ صداش رو صاف
کرد و با همون صالبت همیشگی از جاش بلند شد و با صدای بلند و پر از تحکم
گفت: اهل خونە همە از اتاق هاتون بیایید بیرون، کارتون دارم.

5 :

هلیا تندی عقب رفت و از پلە ها فاصلە گرفت. دانلود رمان برای طُ منم خواستم عقب برم کە سرم از
نرده ها بیرون نرفت. چشم هام گرد شد.
-وای خدا چرا سرم گیر کرده؟

هلیا سرخ شده بود از خنده، منم تند تند سعی می کردم سرم رو از بین نرده ها
بیرون بیارم. چطور اول سرم داخل رفتە بود ولی االن بیرون نمیاد؟
یک لحظە نگاهم بە پسر افتاد کە دیدم داره نگاهم می کنە.
-یا خدا!

تند با هول و ترس این بار عقب رفتم کە باالخره سرم از بین نرده ها بیرون اومد.
-خداروشکر… وای این چی بود دیگە؟ وای سرم!
پدربزرگ دوباره حرفش رو تکرار کر د و من تند از جام بلند شدم. با قدم های بلند
از پلە ها پایین می رفتم کە یهو دامن کلوش آبی رنگم زیر پام رفت و من بیچاره
نزدیک بود با کلە زمین بخورم کە دستی دور کمرم حلقە شد. سرم رو بلند کردم.

هادی خندون چشمکی زد و کمکم کرد کە توی جام بایستم.
-ممنون.
لبخند ز د و گفت: خواهش می کنم عزیزم.
این بار آروم از پلە ها پایین رفتم و با خجالت کنار هلیا ایستادم. جلوی این پسر
جذاب چقدر دست پاچلفتی بازی در آورده بودم!

وقتی همە ی اعضای خانواده اعم از عمە سمانە و شوهرش حمید همراه بچە
هاشون هادی و هلیا، عمو سینا عموی بزرگ ترم کە زنش فوت شده بود و فقط
یە پسر بە اسم راستین داشت و همین طور عموی کوچیک ترم کە اسمش سهراب
ِن بود و دو تا دو قلو بە اسم های پرهام و پدرام داشت زن عمو زهرا » عمو
ز
سهراب« و مادربزرگم هم اومدند. پدربزرگ بە پسر خوش تیپ و جذابی کە

6 :

کنارش ایستاده بود، اشاره کرد و گفت: ایشون باربد معتمدی هستند، پسر یکی از
دوست هام کە متأسفانە فوت شده.
صدای خدا بیامرز گفتن های عمو هام و مادربزرگ بلند شد. پدربزرگ ادامە داد. دانلود رمان برای طُ .

-باربد جان تازه از خارج برگشتن و با این کە اصرار داشت توی خونە ی
خودشون زندگی کنە ولی من نخواستم تنها توی اون خونە ی درندشت زندگی
کنە، پس از امروز بە بعد باربد جان این جا پیش ما و توی عمارت زندگی می
کنند. اون هم یکی از اعضای خانوادمون محسوب می شە.
چشم های همە گرد شده بود و با تعجب بە باربد و پدربزرگ نگاه می کردند.
خیلی بە ندرت پیش می اومد کە پدربزرگ غریبە ای رو وارد عمارت کنە و اجازه
بده این جا زندگی کنە!

اما بیش تر از هر چیزی پوزخند بی صدای باربد من رو متعجب کرده بود. سرش
رو بە سمت من چرخوند و کوتاه و سرد نگاهم کرد. آب دهنم رو قورت دادم و
سرم رو پایین انداختم؛ چقدر چشم هاش سرد و بی روح بود!
معارفە شروع شد و پدربزرگ همە رو بە باربد معرفی کرد وقتی بە من رسید کمی
مکث کرد و آروم گفت: اینم آروشا دختر پسرم سامان بود کە…
لبش رو گزید و من بغض کردم.

-کە مدت زیادیە از دستش دادیم. مادرش هم همین طور.
بە زور بغضم رو قورت دادم؛ قورتش دادم تا اشک نشە و از چشم هام سرازیر
نشە. دستم توی دست گرمی قرار گرفت. هلیا بود؛ دختر عمە ای کە هیچ وقت
حس نکرده بودم دختر عممە، همیشە اون رو خواهر بزرگ تر خودم می دونستم
اون بهترین بود. همە چیز من رو می دونست و همە ی حالت های من رو می
شناخت و االن هم می دونست کە حالم خوب نیست. لبخند کم رنگی زدم کە
پدربزرگ دوباره شروع کرد بە حرف زدن.

دانلود رمان برای طُ :

-نمی خوام هیچ سوالی درمورد این موضوع و این کە چطور؟ چرا؟ بە چە دلیل؟
بشنوم. باربد عضوی از خانواده ست و تمام.
رو بە نعیمە کە کمی دور تر از ما ایستاده بود، گفت: اتاقی کە گفتە بودم آماده
ست؟
نعیمە تند گفت: بلە آقا.
پدربزر گ رو بە باربد کرد و گفت: همراه نعیمە برو پسرم، می دونم کە خیلی
خستە ای.
باربد متواضع تشکری کرد و از بقیە عذرخواهی کرد و همراه نعیمە بە سمت طبقە
ی باال و اتاقش رفت.
همە نگاهمون بە سمت پدبزرگ چرخید کە با اخم وحشتناکش خفە خون گرفتیم
و هر کس بە سمت اتاق های خودش رفت. من و هلیا، هادی، راستین و پدرام و
پرهام هم از خونە بیرون زدیم و بە سمت آالچیق بزرگ توی حیاط سرسبزمون
رفتیم.

توی آالچیق نشستە بودیم، متفکر و بیصدا. مطمئنم همە از رفتار و کار پدربزرگ
متعجب بودند. پرهام رو بە من کرد و گفت: آبجی بە نظرت پسره چیکاره ست؟
شونە ای باال انداخت و گفتم: واال نمی دونم پرهام جان ولی بە نظر وضعش خوبە
مطمئنن یە کار خوب و خفن داره. دانلود رمان برای طُ
راستین عصبی دستی بە موهاش کشید.
-همین مونده یە غریبە بیاد عمارت، تازه باید باهاش مثل خانواده رفتار کنیم!
پوزخندی زد و نگاهش رو بە میز دوخت. هادی نیم نگاهی بە راستین کرد و بعد
با لبخند بە سمت من برگشت.
-من و راستین می ریم شرکت. مواظب خودتون باشید.

منبع: رمانکده

نام رمان: برای طُ
نویسنده: حمیرا خالدی
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 136
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان برای طُ , رمان برای طُ , رمان برای طُ pdf , رمان برای طُ apk , رمان برای طُ ایفون , رمان برای طُ اندروید , برای طُ , دانلود رمان عاشقانه برای طُ , رمان عاشقانه برای طُ ,