4 17 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان بن بست 17

خلاصه رمان بن بست 17 :

خونه‌ای با اعضای یک رنگ و با صفا که می‌تونستی لبخند را رو لب باغبون آن‌ها تا عروس‌شان ببینی،

خونه‌ای که چندین کارگردان و تهیه‌کننده خواستار فیلم ساختن در اون هستن، خونه‌ای با چندین

درخت گیلاس با تخت زیرش که همه تو تابستون دور اون جمع میشن و چای آلبالو میخورن، خونه‌ای

ا یه حوض بزرگ وسط حیاط آن که صدای شالاپ شالاپ آبش روح تازه‌ای به اون خونه می‌بخشه،

خونه‌ای با یک نمای بسیار زیبای سنتی تاریخی که با اینکه خیلی از امکانات خونه‌های مرکزی رو نداره

اما می‌تونی…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان بن بست 17 :

من ترنجم … همون دختری که پدر نداره اما هیچ وقت احساس یتیم بودن هم نمیکنه چون همه توی اون خونه برام پدر بودن … یکی به سر و وضعم میرسید … یکی محبت خرجم میکرد و یکی پایه ی ثابت شیطنت هام بود … شاید به خاطر همینه که به چشم “یاسر” یک دختر لوس خودخواه از خود راضی به نظر میام … اما یکهو همه چی بهم میریزه … کسی که قرار بود شوهرم باشه با زنی که حکم مادرشوهر برام داشت دست بند میزنن به یاشار و ثمر

یه گواهی جلوم قرار میگیره که نشون میده علت مرگ پدرم خودسوزیه … میلاد پنج سال نقش عاشق رو بازی کرد فقط به خاطر اهداف میهن دوستانه اش! تو همچین وضعیتی یکهو باورات خراب شه … یکهو ناامیدی کل وجودت رو در بربگیره … میشم همون کسی که راست و دروغ آدمای بن بست دیگه واسم اهمیتی نداره … میشم همون کسی که “اعتماد” دیگه توی دایره لغاتش جایی نداره … میشم همون کسی که وقتی “دکتر مولوی” میگه خیالت راحت! هیچ وقت خیالم راحت نمیشه

میشم همون کسی که محبت های دیگران برام بوی تله به خودش میگیره و به خودم نهیب میزنم “مواظب این محبت های بی دلیل باش!” … میشم همون کسی که هیچ انگیزه ای برای گفتن کلمه “چرا” نداره چون حتی منطقی ترین توضیح دنیا هم نمیتونست ترس ها، شب زنده داری ها،گریه های تمام نشدنی و دردی که توی 7 ماه کشیده بودم رو جبران کنه … نمیتونه باورامو برگردنه … نمیتونه اعتمادمو برگردونه و از همه بدتر …

دانلود رمان بن بست 17

با سقوط دانیار منهم سقوط کردم…نمی دانستم با کدام درد بسازم…درد کسی که می گفتند از دست رفته و یا درد کسی که داشت از دست می رفت…!روی زمین خیمه زده بود و حتی علامتی از نفس کشیدن را هم نشان نمی داد…صدایش زدم…جواب نداد…تکانش دادم…تکان نخورد…وحشت کردم…سنکوپ کرده بود؟مرده بود؟رفته بود؟ گیج و دست پاچه…به پارچ روی میز هجوم بردم و تمام محتویاتش را روی سرش خالی کردم…شانه هایش لرزید…نشستم و محکم تکانش دادم..

-آقا دانیار…تو رو خدا…حرف بزنین…یه چیزی بگین…

صدای شاهو می آمد…معنای حرفش را نمی فهمیدم…

-یا امام حسین…میگه ارست (Arrest)کرده…سه بار…

و صدای گریه نشمین…گریه که نه…جیغ هایی که مثل زلزله اتاق را زیر و رو می کرد…!

-آقا دانیار…یه چیزی بگین…گریه کنین..تو رو خدا…

تنها امیدم به دایی بود…که ببینم مقتدر..با آن نگاه نافذش ایستاده و خم به ابرو نیاورده…اما او هم زانو زده بود…

با مشت به سینه دانیار زدم…

-گریه کن…حرف بزن…یه چیزی بگو…

دانلود رمان بن بست 17

صورت و موهای خیسش وضعش را رقت بار تر کرده بود.مثل افراد جن زده نگاهم کرد…صدایش هیچ شباهتی به دانیار نداشت…

-آخرشم بهش نگفتم…!

گریه مهلت نفس کشیدن را از اندامهای تنفسی ام گرفته بود…گلویم را گرفته بودم و برای ذره ای هوا…جان می کندم.پرستاری بیرون آمد و چیزی گفت…به انگلیسی…آنقدر تند که حتی یک کلمه اش را هم تشخیص ندادم…دانیار زل زد به مانیتور…من زل زدم به دانیار…دستش را بالا آورد و روی صورتش کشید…رنگ سفیدش آرام آرام طبیعی شد و ناگهان به سرخی گرایید…صدای دایی می آمد…صورتش غرق اشک بود..

-دانیار…

موبایلش زنگ خورد…نگاهش به سمت گوشی رفت…دستش را به میز گرفت و بلند شد…گوشی را برداشت و به شماره نگاه کرد…رگهای روی فکش بیرون زدند و…دیوانه شد…!

گوشی را با تمام قدرت به دیوار کوبید و فریاد زد:

-نگفتم…!

مانیتور را برداشت و به زمین کوبید:

-من کشتمش…!

سیم تلفن را دور دستش پیچید و حتی پریز را هم از جا کند و همه را روی شیشه میز خرد کرد:

-لعنتی…!

با لگد به کیس کامپیوتر زد و واژگونش کرد:

-لعنت به من…!

مشتش را روی شیشه شکسته زد…نه یکبار..هزار بار…

-لعنت به این زندگی…!

گلدان…کتابهای توی کتابخانه…پرونده ها…لپ تاپ…حتی کولی من و هرچیزی که جلوی دستش بود شکست و پاره کرد و درید و فریاد زد…!

گوشه اتاق کز کرده و دستانم را حفاظ سرم کرده بودم…دندانهایم از شدت ترس روی هم می خوردند و با هر فریادش قالب تهی می کردم…!

به سمت پنجره رفت…مشت زخمی و نابودش را در شیشه کوبید…شیشه دو جداره بود…نشکست..اما من صدای ترک خوردن استخوانهای دستش را شنیدم…!دوباره مشت زد…خونش شیشه را رنگین کرده بود…دوباره و دوباره…!باید کاری می کردم…نیتش و عاقبت نیتش مو بر اندامم راست کرد…!با توانی که نمانده بود به سمتش رفتم و از بازویش آویزان شدم:

-بسه…تو رو خدا…بس کنین…اینجوری که بدتر برادرتون رو عذاب می دین…!

دانلود رمان بن بست 17

با آرنجش به قفسه سینه ام کوبید…درد تا نخاعم نفوذ کرد…!اما عقب ننشستم…برگشتم…خودم را بین تنه او و پنجره جا دادم و دستانی را که مشت شده بودند تا دوباره فرود بیایند گرفتم..اما نیروی من کجا و نیروی او کجا؟ کمرم به عقب تا شد…حس می کردم الان است که تمام مهره هایش بشکنند و از وسط دو نیم شوم…جیغ زدم:

-آی…

فشار دستش را برداشت و سعی کرد کنارم بزند…پاهایم را به زمین چسباندم…بازویم را گرفت و پرتم کرد:

-گمشو از اینجا…!

کاش می شد گم شوم…کاش می توانستم گم شوم..!

-به خودتون بیاین…آقا دانیار…دارین خودکشی می کنین…

با نوک کفشش به دیوار کوبید و با مشت به شیشه…از اتاق بیرون دویدم…توی راهرو داد زدم:

-کمک…یکی کمک کنه…!

اما حتی اگر کسی کمک خواهی مرا شنید..به روی خودش نیاورد…مستاصل به اتاق برگشتم و هق هق کنان به دیوانه زنجیر گسیخته رو به رویم خیره شدم…نالیدم:

-خدا…به دادم برس…!

و خدا به دادم رسید…جرقه ای در ذهنم زده شد…کشوی میز دیاکو را بیرون کشیدم و چیزی را که می خواستم یافتم.شوکری که دیاکو جا و نحوه استفاده اش را یادم داده بود…! روشنش کردم…دستم می لرزید…ستون فقراتم خیس از عرق بود…چشمم را بستم و همزمان با فریاد ناشی از درد دانیار…فریاد کشیدم…!

کنارش نشستم…سرم را روی قلبش گذاشتم…ضعیف بود اما می زد…چند ضربه آرام به صورتش زدم و گفتم:

-آقا دانیار…آقا دانیار…خوبین؟

نفسهایش آرام بودند..اما دمای بدنش به شکل وحشتناکی بالا بود…بلند شدم و دور خودم چرخیدم…نمی دانستم چه باید بکنم…شقیقه هایم را مالیدم…می خواستم تمرکز کنم اما نمی شد…با خودم تکرار کردم:

-چیکار کنم؟الان باید چیکار کنم؟باید زنگ بزنم…زنگ بزنم آمبولانس…

دانلود رمان بن بست 17

چرخیدم:

-آمبولانس چنده؟110؟ نه اون که صد و دهه…اصلاً آمبولانس که شماره نداره…!به کی زنگ بزنم؟

چرخیدم:

-زنگ بزنم خونه…مامان بلده…اون می دونه باید چیکار کنه…شماره خونه چند بود؟آها…تلفن…

چرخیدم و دویدم…اما هیچ وسیله ارتباطی باقی نمانده بود…دریغ از یک کبوتر نامه بر هم…!

از ساختمان بیرون رفتم…تمام پله ها را دویدم…هوا تاریک شده بود..خیلی تاریک…توی خیابان راه رفتم…یک سوپری باز پیدا کردم…وارد شدم…خلوت بود…مرد از دیدن من جا خورد:

-بفرمایین خانوم…!

چشمم را باز و بسته کردم…چه می خواستم؟

-خانوم…حالتون خوبه؟کسی مزاحمتون شده؟

دهانم خشک بود..زبانم نمی چرخید…پلکم را محکم فشار دادم..سعی کردم به یاد بیاورم…

-تلفن…میشه یه تلفن بزنم…؟

مرد به سرعت گوشی سیارش را به سمتم گرفت و گفت:

-بله بله…بفرمایین…!

شماره ها از ذهنم فرار می کردند…دستانم را روی دکمه ها فشردم…فقط یک شماره یادم بود…که آن را هم تبسم جواب داد:

-بله؟

بغضم ترکید:

-تبسم…!

جیغ زد:

-شاداااب…معلومه کدوم گوری هستی؟می دونی ساعت چنده؟مامانت داره دیوونه می شه…!

کاش گریه امان می داد.

-تبسم…بیا…

-چی شده شاداب؟کجایی؟چرا گریه می کنی؟

مرد فروشنده زیرچشمی نگاهم می کرد.

-شرکتم…شرکت دیاکو…زود بیاین…تو رو خدا…

-شرکت؟اونجا چیکار می کنی؟چی شده؟

گریه ام شدت گرفت:

-بیا…

دانلود رمان بن بست 17

باشه باشه…اومدیم…الان اومدیم…نترسیا…اومدیم…

تلفن را به مرد دادم یا نه…یادم نیست…فقط می دانم که به شرکت برگشتم…دانیار هنوز بیهوش بود.مثل کسانی که در خواب راه می روند…کاسه ای را پر آب کردم…جعبه کمکهای اولیه را برداشتم و نشستم…سرش را روی پایم گذاشتم…و خون صورتش را پاک کردم…دست آش و لاشش ورم کرده بود…خرده های شیشه تا عمق بافتهایش نفوذ کرده بود…با پنس چند تکه از شیشه های سطحی را درآوردم…خواستم دستش را بچرخانم اما آنقدر دردش شدید بود که به هوشش آورد…!

ناله کرد و چشم گشود…اشکهایم قطره قطره روی پیشانی اش می ریختند…دستمالی را خیس کردم روی چشمهای قرمزش کشیدم…با دست چپ، مچ دست راستش را گرفت و گفت:

-آخ..!

سرش را بلند کرد و تکیه اش را به آرنج چپش داد…!می ترسیدم…از اینکه باز دیوانه شود.

کامل نشست…به دور و برش نگاه کرد…به ویرانه ای که درست کرده بود…چشمان تبدارش را چرخاند و روی صورت من زوم کرد و بعد پایین آمد و به جعبه کمکهای اولیه رسید…! با وجود حال خراب و ذهن گنگم…مثل پلنگ آماده حمله بودم…نمی توانستم اجازه بدهم بیشتر از این به خودش…به امانت دیاکوی من… آسیب بزند…! گلویم خراش داشت…صدایم مثل مردها کلفت و خشن شده بود.

-آقا دانیار…!

مچش را رها نمی کرد…حرف نمی زد…تکان نمی خورد..فقط مردمکش را این طرف و آنطرف می برد.

منبع:یک رمان

نام رمان: بن بست 17
نویسنده: P*E*G*A*H
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 1083
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان بن بست 17

دانلود رمان بن بست 17 , رمان بن بست 17 , رمان بن بست 17 pdf , رمان بن بست 17 apk , رمان بن بست 17 ایفون , رمان بن بست 17 اندروید , بن بست 17 , دانلود رمان عاشقانه بن بست 17 , رمان عاشقانه بن بست 17 ,