0 0 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان به جنونم کشاندند

خلاصه رمان به جنونم کشاندند :

دانلود رمان به جنونم کشاندند بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

رهام سال ها پیش گرفتار تهمتی شد که زن برادرش مسبب آن بود و دلیلی شد برای رفتن او از خانه پدرش, در طی رمان از گذشته باخبر میشویم. حالا رهام برگشته, آن هم به همراه نامزدش ماریا تا هم رفع اتهام کند و هم قلب پدرش را به دست بیاورد…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان به جنونم کشاندند :

به نگرانی اش لبخند غمگینی زدم… مریض؟! نه… فقط کمی باردار است… آن هم بار
شیشه.
– نه مربوط به نگرانی هاي عروسیشه. با آبجی ماندانا برو خرید. براي چهاردهم همین ماه.
یه کت و شلوار شیک بخر. پولم کم داشتی بگو خودم برات بریزم.
– ایول!! پس من برم به بابا خبر بدم.
لبخند از لبهایم پر کشید. اگر به خاطر دل محمد و ماریا نبود نمی خواستم پدرشان در
مراسمم شرکت کند. مطمئن بودم ماریا با حضورش احساس سرشکستگی می کند. از
محمد خداحافظ کردم و موبایل را روي لبم گذاشته و به همه چیز فکر کردم. پدر ماریا
زمانی آدم سرشناسی بود. ثروتمند نه… ولی در میان مردم ارج و قرب داشت… بسوزد پدر
اعتیاد که خانه شان را ویران کرد!

باید تا فردا و قبل از حرکت، رامتین را آرام می کردم وگرنه به محض ورودمان به عمارت
واکنش غیر معمولی نشان می داد و نقشه هایم را نقش بر آب می کرد.
موبایل در دستانم لرزید. پیامی از جانب ماریا بود:
” سلام. خوبی؟ همه چی مرتبه؟ ”
لبخند زدم. می توانستم چهره اش را هنگام تایپ کردن پیامش تصور کنم. در جوابش
نوشتم:
” سلام عزیز دلم. همه چی روبراهه. تو هم یا به تلفناي خونتون جواب بده یا خودت زنگ
بزن. محمد از دستت شکاره. ”

رمان به جنونم کشاندند

وقتی جوابی نیامد فهمیدم فکرش درگیر برادر هجده ساله اش شده است. قبل از رفتن به
ویلا با احمد که هم رفیقم بود و هم باجناقم می شد، تماس گرفتم و هماهنگی هاي لازم را
انجام دادم و سفارش خرید براي محمد و پدرش را به او کردم.
بعدش به ویلا برگشتم. از توانم خارج بود ولی چاره اي نبود! باید ناز آقا رامتین را می
خریدم.
رامتین… واي رامتین… واي ساکت شو رامتین…
صداي داد و بیداد اول صبحشان باعث شد در جایم خبردار بایستم و با چهره ي خواب
آلوده به در نگاه کنم. می خواستم موهایم را بکشم که با شنیدن جیغ صدف در جایم
ایستادم و خواب به طور کل از سرم پرید.
رامتین داشت چه کار می کرد هفت صبح؟ از اتاق زدم بیرون و جلوي در ایستادم. نمی
خواستم بیش از این دخالت کنم. صداي رامتین را همزمان با صداي تهمینه شنیدم.
اینو زدم بدونی چرت و پرت نگی! خب؟ فکر نکن می تونی روي سرم سواري کنیا! هر
روز صبح این خراب شده رو برام زهر کن… لعنت به تو!
برو جلو… داره عشق سابقتو می زنه!

رمان به جنونم کشاندند

برگشتم و چپ چپی به تهمینه نگاه کردم و دوباره رفتم توي اتاق. به من چه! بگذار آن قدر
کتک بخورد که جانش دربیاید. تنها چیزي که در این دنیا برایم مهم نبود، صدف بود.
نشستم روي تخت و به ماریا که در خودش جمع شده بود و معصومانه خوابیده بود خیره
شدم. دست بردم سمت موهایش. دلم براي این دختر… حتی براي یک ساعت دوري تنگ
شده بود. چه برسد به مسافرت بدون حضورش.
انگشتانم را میان موهایش حرکت دادم که چشم باز کرد و با آن چشم هاي معصومانه و
درشت به صورتم نگاه کرد.

چی شده رهام؟
خواب آلوده بود. مسواك نزده بود؛ موهایش وز شده بود و حتی صورتش آراسته نبود؛
اما عزیز ترین موجود دنیا بود. عزیزترین دختري که می توانست وارد زندگی من شود.
فریاد صدف یک بار دیگر بلند شد که این بار همزمان با این فریاد صداي خاتون را هم
شنیدم.
مثل این که باید یه جور دیگه تربیتت کنم نه؟
رو کردم به سمت ماریا.
تو بخواب عشقم.

رمان به جنونم کشاندند

به تو چه زنیکه؟ از وقتی اومدي داري…
دویدم بیرون و خودم را به اتاقشان رساندم.
خفه شو تا نزدم دهنتا! این جا حرمت داره.
صدف وقاحت را به حد رساند و دست بلند کرد تا مادر عزیزتر از جانم را بزند. این کارها
از او بعید بود. آب و روغن قاطی کرده بود گویا.
تو خفه شو!
رامتین نبود؛ به گمانم رفته بود دست و صورتش را بشوید و از این به قول خودش خراب
شده بیرون بزند. از پشت دست صدف را گرفتم.
پتیاره خانم جرات داري یه کلمه دیگه حرف بزن تا به جاي همه ي این آدما جوري
تربیتت کنم که همه ي عالم و آدم یه نفس عمیق بکشن. زود از خاتون عذرخواهی کن.
آخ… ولم کن… نمی خوام.
دستش را محکم تر از قبل پیچاندم و گفتم:
زود بگو گه خوردم… وگرنه به قران محمد قسم می شکونمش.

با ناباوري به چشمانم زل زد. آنقدر در چشمان هم خیره شدیم تا صدف کوتاه آمد و با
صداي آرام و گرفته اي رو به خاتون عذرخواهی کرد. خاتون سري از روي تاسف تکان داد
و به سمت دیگري رفت.
صدف با نگاهی که مثلا از من می دزدید گفت:
– دستمو ول نمی کنی؟
پوزخند خبیثی روي لبم نشست:
– اگر ول نکنم اعتراضی داري؟
دوباره سر چرخاند و با ناباوري نگاهم کرد. فشاري به دستانش دادم و سریع رهایش
کردم. سعی کردم نگاهش نکنم. اما متوجه سنگینی نگاهش می شدم که تا رسیدن به اتاقم
مرا بدرقه کرد.

رمان به جنونم کشاندند

خنجر نگاه تهمینه تیز بود و بوهاي مشکوك را فهمیده بود. به او نیز محل ندادم و وارد
اتاق شدم.
ماریا روي تخت نشسته بود و با چشمهاي خواب آلودش نگران نگاهم می کرد.
لبخندي روي لب نشاندم:
– خانوم خوابالوي خودم چطوره؟
موهایش را پشت گوشش زد و بعد از خمیازه اي کشدار گفت:
– کی رسیدي؟ اصلا متوجه اومدنت نشدم!
روي موهایش را بوسیدم و در حالی که به سمت سرویس بهداشتی می رفتم جواب دادم:
– بعد از اذون صبح رسیدم. یکی دو ساعت پیش… سر و صدا نکردم که بیدار نشدي.
با دیدن شیرآب داخل حمام آه از نهادم بر آمد. دو هفته از آمدنمان به این خانه می
گذشت و هنوز فکري به حال شیر آب سرد نکرده بودم.

نام رمان: به جنونم کشاندند
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 186
منبع : 444
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان به جنونم کشاندند

دانلود رمان ,دانلود رمان به جنونم کشاندند , رمان به جنونم کشاندند , رمان به جنونم کشاندند pdf , رمان به جنونم کشاندند apk , رمان به جنونم کشاندند ایفون , رمان به جنونم کشاندند اندروید , به جنونم کشاندند , دانلود رمان عاشقانه به جنونم کشاندند , رمان عاشقانه به جنونم کشاندند ,