3.6 32 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان به همین سادگی

خلاصه رمان به همین سادگی :

جوانی از جنس سنگ، لبریز از غرور، برای رسیدن به خواسته‌هایش قادر است تمام مرزها را زیر پا بگذارد. او

از شکستن‌ها، گذشتن‌ها و ویران کردن‌ها ابایی ندارد. روزی که خودش را در اوج می‌بیند، سرنوشت

دست به کار می‌شود، از جایی که فکرشد  را نمی‌کند کسی را وارد زندگی‌اش می‌کند که قصر

ساخته شده از غرورش را ویران می‌سازد و آغاز کابوس‌هایش را رقم می‌زند. اما آیا در این بازی‌ غرور می‌تواند پیروز باشد؟

پیشنهادت:

قسمتی از متن رمان به همین سادگی :

ه نام خداوندی که در همین نزدیکیست.
قلبم بیوقفه میتپید. باز دلم برای دیدنش در لباس مشکی محرمیش ضعف میرفت، با اینکه محرم امسال با
همهی سالها فرق داشت و میتونستم دزدکی دیدش نزنم، کاری که سالها بود انجام میدادم.

درست از اون شبی
که توی همین اتاق صداش رو شنیدم و نفهمیدم چرا قلبم به تپش افتاد و درونم آتیش به پا شد که با یک مشت و
دو مشت آب خنک هم حالم جا نیومد، تازه با سالم کردن و دیدنش فقط کم مونده بود پس بیفتم و خودم اصال
نفهمیدم چرا این احساسهای تازه در من جون گرفته.

آره دقیقا از همون شب لعنتی شروع شد این دزدکی دید
زدنهایی که برای یه دختر سنگین و متین زشت بود و بیحیایی؛ ولی امان از قلب سرکشم که نمیگذاشت اینکار
رو تکرار و تکرار نکنم.

با دو انگشتم کمی دوالیهی فلزی پرده کرکرهایِ قهوهای رنگ و رو رفته رو باز میکنم، در حد کم که فقط من
ببینم بدون جلب توجه. نگاهم روش ثابت موند و وای به قلب بیقرار و عاشقم. دست برنمیداشت از این کوبش و
خودم نمیفهمیدم حاال چرا؟ حاال که محرمش شده بودم، چرا؟! دانلود رمان به همین سادگی

دانلود رمان به همین سادگی :

نه هنوز هم نه، هنوز جرأت نمیکردم برم نزدیک، با اینکه دیگه عادی بود این نزدیک شدن. نه هنوز نمیتونستم
برم بتکونم خاک روی لباس مشکیش رو که حاصل جابهجایی دیگها از زیر زمین به حیاط بود و من هر سال چه
قدر دلم میخواست این کار رو بکنم و یه خسته نباشید چاشنی کارم؛ ولی نه نمیشد؛ نمیشد.

هنوز هم عشق من
تنها سهم خودم بود و میدونستم اگر برای همه طبیعی باشه رفتارهای عاشقانه و از ته قلبم؛ ولی چین میفته بین
پیشونیش و چشم غرههاش من رو نشونه میره اگه وسط نامحرمهای حیاط پیدام بشه.

حیاط پر از هیاهو بود، پر از صدای صلوات و پر از دودی که از کندههای تازه آتیش گرفته بلند شده بود و عطر
اسپند میداد و من چه قدر دوست داشتم این بو رو که پر از دود بود و پرآرامش.

با خم شدنش نگاه گرفتم از این همه هیاهو؛ چون اصل نگاهم فقط مال اون بود، کسی که نه تنها از نگاهم، بلکه
از خودم هم فراری بود و من نمیفهمیدم چرا؟! بعد از سه هفته عقد کردن و محرم بودن!

خاک شلوارش رو تکوند. اواخر پاییز بودیم ولی هوا عطر و سرمای زمستونی داشت؛ اما امیرعلی فقط همون یه
پیراهن مشکی تنش بود نه کت و نه بافت.

از عطیه شنیده بودم که امیرعلی گفته لباس زیادی توی عزاداریها دست و پاگیرش میشه و من فقط از عطیه
شنیده بودم، خواهر کوچیک امیرعلی؛ دوست و دختر عمهی من و من هر سال چه قدر نگران بودم که نکنه سرما

3 :

بخوره. حاال هم کم نشده بود این دل نگرانیها و بیشتر شده بود بعد از خوندن اون خطبه عقدی که حس خوبی به
قلبم ریخت و امیرعلی اخم نشست رو صورتش و همون اخم جرأت گرفت از من که نشون بدم این دلنگرانیم رو و
باز هم سکوت کرده بودم و سکوت.
آه پر صدایی کشیدم. صدای دستههای عزاداری که از خیابون رد میشدن من رو به خودم آورد. با صدای طبل و
سنجی که دلم رو لرزوند و مداحی که با نوحه سراییش از واقعه کربال رد اشک گذاشت توی چشمهام، یه اشک
واقعی.
امیر علی سر بلند کرد رو به آسمونی که به غروب میرفت و گرفته بود و به نظر من سرخ. اشک روی صورتش رو
دیدم و دلم ضعف رفت برای این اشکهای مردونه که غرور نداشتن و پای روضههای سید الشهدا)ع( بیمحابا غلت
میخوردن رو گونههایی که همیشه تهریش داشت.

انگشتهام کشیده شد و پرده با صدای بدی به هم خورد و
دست من از روی پیراهن مشکی چنگ زد قلبی رو که باز هم بیقراری میکرد طبق برنامهی هر سالهش، با همهی
تفاوتی که توی این سال بود.

روی تخت فلزی وا رفتم و چادر مشکیم سر خورد روی شونههام. برای آروم کردن
قلب بیقرارم از بس لبههای چادر رو توی مشتم فشار داده بودم، خیس شده بود. چه قدر حال امروزم پر از گریه
بود؛ چون یه قطره اشک بدون گذر از گونهم از چشمهام افتاد دانلود رمان به همین سادگی و گم شد توی تار و پود چادرم.

تقهای به در خورد و بعد صدای بابابزرگ که یااهلل میگفت برای ورود به اتاق خودشون. دستی روی چشمهای پر از
اشکم کشیدم و قبل از ریزششون سد کردم راهشون رو و صدای پر بغضم رو صاف.

دستگیرهی در به طرف پایین کشیده شد و بابابزرگ داخل اتاق شد، آستینهای باال زده و دستها و صورت خیسشبفرمایید بابابزرگ، فقط من اینجام.
نشونهی این بود که وضو گرفته و اومده برای نماز اول وقتش، مثل همیشه.

لبخندی به روم پاشید.
– خوبی بابا؟
به زور لبخندی زدم، لعنت به چشمهایی که همیشه لو میدادن گریه کردنم رو؛ چون قبل از حتی یه قطره اشک
سرخ میشدن و پر از شبنمهای براق. بابابزرگ هم حاال دقیق توی صورتم و چشمهام بود و امروز دوباره میپرسید
احوالم رو.
پیشگیری کردم از سوالها و باز ادامه دادم اون لبخند کذایی رو.

-ممنون… اذون دادن؟
بابابزرگ نگاه از صورتم گرفت و بعد از کمی مکث انگار فکر میکرد چی پرسیدم گفت:
-االنه که..

4 :

صدای بلند اهلل اکبر از مسجد نزدیکی خونه بابابزرگ بلند شد و حرف بابابزرگ نیمه موند و به جاش لبخند زد و
حرفش رو این طور تموم کرد:
اینبار لبخند پرمحبتی روی لبهام نشوندم و به سر و صورت سفید شدهی بابابزرگ نگاه کردم و چادرم رو رویدارن اذون میدن.
سرم مرتب.
– پس من میرم وضو بگیرم، شما هم راحت نمازتون رو بخونین.

بابابزرگ رفت سمت سجادهش که همیشه بوی گالب میداد و توی طاقچه اتاق بود و »باشه بابا«یی گفت، من
هم از اتاق بیرون اومدم. دانلود رمان به همین سادگی

نسیم خنکی به خاطر باز بودن در کوچیک راهرو که به حیاط راه داشت به داخل خونه میزد، به همراه بوی اسپندی
که غلیظی عطرش کمتر شده بود و صدای اذون واضحتر و آرامش میپاشید به دلم.

با صدای قل خوردن دیگ فلزی وسط حیاط، بیهوا روی پاشنه پا چرخیدم و اول از همه نگاهم روی دیگ فلزی
شسته شده ثابت موند که قِل میخورد و رد خیسی از خودش روی موزایکهای حیاط میذاشت.

باز هم نگاه چرخوندم روی امیرعلی که زیر لب قرآن میخوند و مسح سر میکشید. برای ثانیهای نگاهمون گره
خورد و دل من باز هری ریخت. با مکث دست راستش پایین اومد و کنارش افتاد و چینی بین ابروهای مردونهش
جا خوش کرد. نفس عمیقی کشید .

و نگاه زیر افتادهش رو دوباره رو به من ولی نه مستقیم به چشمهام؛ اما همین
کافی بود که من لبخند بزنم گرم و دوستانه و برای امیرعلی هم همین لبخند کافی بود تا غلظت بده اخمش رو و
لب بزنه:

من زجر کشیدم، قلب بیتابم فشرده و فشردهتر شد؛ ولی چون دیدم نگاه منتظرش رو برای رفتنم، حفظ کردمبرو تو خونه.
لبخندم رو و من هم لب زدم:
-باشه چشم.

باز هم با چرخیدنم چنگ زدم قلبم رو که باز بیتاب بود و در حال پس افتادن.
خانومها از غریبه و آشنا در حال باز کردن تای چادرنمازهای رنگی بودن که مادر بزرگ کنار مهرهای کربال که دلم
سخت، تنگِ بو کردن عطرشون بود و گوشهی هال مرتب چیده شده بود، بودن و یک به یک نماز میبستن.

مطمئن بودم نامحرمی بین خانومها نیست؛ برای همین چادر از سرم کشیدم و سنجاقِ ریزِ زیرِ گلوم رو که برای
محکم نگه داشتن شال مشکی روی سرم بهش زده بودم رو شل کردم و فرق باز کردم برای وض

5 :

سالم آخر نماز رو دادم، دست بردم و با تسبیح خاکی سجاده مامانبزرگ که عطر تندتری از مهرهای کربالیی
داشت، تسبیحات حضرت زهرا)س( رو گفتن که عجیب آرومم میکرد.

سوگند به بزرگی خدا، حمد و سپاسش و دانلود رمان به همین سادگی
سوگند به پاکیش بعد از این همه دلهره و سردرگمی؛ چون همیشه خدا بهترین دوست و پناه بود و به حرف خودش
از رگ گردن نزدیکتر.

دونههای تسبیح هنوز با ذکر صلوات بین انگشتهام دونه دونه میافتاد که صدای مامانبزرگ از حالت آرامش
بیرونم کشید و ولوله به پا کرد توی وجودم.
-بیا امیرعلی مادر… محیا اینجاست، تو هم بیا برو پیش خانومت نمازت رو بخون.
تسبیح فشرده شد توی دستم و گوشهام تیز برای شنیدن صدای امیرعلی و جوابش.

بغض درست شدهی کهنه سر باز کرد و بزرگ شد و بزرگتر، با گفتن التماس دعا به مامانبزرگ و صدای دورنه مامانبزرگ میرم توی حیاط، شاید خانومها بخوان اونجا نماز بخونن درست نیست.
شدن قدمهاش. بهونه بود، به جون خودش بهونه بود، فقط نخواست من رو ببینه. فقط نخواست کنار من نماز
بخونه، نمازی که با همهی وجود بود و باز من دلم میرفت براش.

بغضم ترکید و باز هم چشمهام پر از اشک شد. صدای بلند شدن مداحی که از ضبط صوت پخش میشد و تو
همهی خونه طنین انداخته بود دامن زد به هقهق بیصدام. چشمهام باز هم قرمز بود و پر از گریه، برای همین
خلوت کردم با خودم دور از بقیه،

درست تو حیاط خلوتِ پشت آشپزخونه، درست جلوی دیگ مسی پر از یخ و
نوشابههای شیشهای که مال شام و نذری امشب بود، برای مهمونهایی که پای دیگ نذری شله زرد صبح عاشورا
تا خود صبح اینجا بودن و دست کمک.

با دستم یخها رو زیر و رو کردم، باز هم خاطرهها زنده شدن توی ذهنم. مثل همین امشب بود، نمیدونم چند سال
پیش، فقط میدونم هنوز به سن تکلیف نرسیده بودیم من و امیرعلی که شیش سال اختالف سنی داشتیم. درست
همین شب آخر روضه بود که من و عطیه با دو دخترعمویی که تقریبا سه یا چهار سال از ما بزرگتر بودن و تک
دخترعمهی دیگهم توی همین

حیاط خلوت جمع شده بودیم و مسابقه میدادیم، مسابقهای بچگانه مثل سن
خودمون. قرار بود هر کی بتونه تیکهی یخ بزرگ رو تا آخرین لحظه که یک قطره آب میشه بین دستهاش نگه
داره برنده باشه. با کنار کشیدن همه باز هم من با تمام بیحس شدنِ لحظه به لحظهی دستم پافشاری میکردم
برای آب شدن اون تیکه یخ سمج. دانلود رمان به همین سادگی .

هیچوقت نفهمیم چهطوری شد امیرعلی سر از بین ما درآورد، فقط همین تو خاطرم مونده که با همون سن کمش
مردونگی داشت و رفتارهاش بزرگانه بود. با اخم پر از نگرانی انگشتهای سرخم رو باز کرد و تیکه یخی رو که حاا

6 :

کوچیک شده بود رو برداشت و انداخت توی دیگ روی نوشابهها. من هم بیخبر از این حس االنم بغض کرده
نگاهش کردم وگرفته گفتم:»داشتم برنده میشدم.«
گره اضافه شد بین گرهی ابروهاش و دستم بین دستهای پسرونهش باال اومد و گفت:»ببین دستت رو، قرمز شده
و دون دون، داره بیحس میشه دیگه این کار رو نکن.

« با اینکه اونشب قهر کردم با امیرعلی و تو عالم بچگی
حس کردم جلوی بقیه کوچیکم کرده و غرورم رو شکسته؛ ولی وقتی بزرگ شدم نفهمیدم چرا این خاطره با من
رشد کرد و پر کرد همهی ذهنم رو که حتی وقتی از جایخی یخ بردارم لبخند بزنم و یاد امیرعلی بیفتم و تمام
وجودم پر بشه از حس قشنگی که حاصل دل نگرانی اون شبش بود.

قلبم فشرده شد باز هم با مرور خاطرههام. با
حرص دستم رو بردم زیر تیکه یخهای بزرگ که سردیش لرزه انداخت به همه وجودم؛ ولی دست نکشیدم، لجبازی
کردم با خودم و با خاطرههام.

چشمهام رو فشردم تا اشکی نباشه و یه فکر مثل برق از سرم گذشت که اگه االن
هم امیرعلی من رو میدید باز هم نگران میشد برای من و دستی که هر لحظه بیحس و بیحستر میشد.
-ببخشید محیا خانوم؟
با صدای دختر عموی بابا دست کشیدم از دیگ مسی و لبخند نشوندم به چهرهی یخ زدهم.

نگاهش رفته بود روی دستم، دست بیحس و قرمزم. شاید به نظرش دیوونه میاومدم چون واقعا کارم دیوونگی بودبله؟
و حاال اثر اون سرما رسیده بود به استخونم و عجیب از درد تیر میکشید. نذاشتم سوالی بپرسه که براش جوابی
نداشتم و پیشدستی کردم.
-چیزی الزم داشتین زری خانوم؟
نگاه متعجبش چرخید روی صورتم.

چادرم رو از روی جعبههای خالی نوشابه برداشتم و روی سرم انداختم. هنوز نگاه زری خانوم به من بود پر از سوالزن عمو )مامانبزرگ رو میگفت( باهاتون کار داشتن. من دیدم اومدین اینجا گفتم صداتون بزنم.
و تعجب.
-ممنون، ببخشید کجا برم؟
گیج سر تکون داد تا از جوابهایی که خودش به سوالهاش داده بیرون بیاد.
-تو اتاقشون.

لبخندی به صورت زری خانوم پاشیدم و با گفتن با اجازه از کنارش رد شدم. عطیه تنهی محکمی به من زد.
-معلوم هست کجایی عروس؟
اخم مصنوعی کردم و گفت …………. دانلود رمان به همین سادگی

منبع:یک رمان

نام رمان: به همین سادگی
نویسنده:
ژانر: عاشقانه , مذهبی
تعداد صفحات: 327
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان به همین سادگی

دانلود رمان به همین سادگی , , pdf , apk , ایفون , اندروید , به همین سادگی , دانلود رمان عاشقانه رمان به همین سادگی به همین سادگی , رمان عاشقانه به همین سادگی ,