1.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان به یادم آور

خلاصه رمان به یادم آور :

دانلود رمان به یادم آور رمانی پلیسی و سرشار از طنز داستان در مورد دختری به نام بهاره‌ست. شیطون و پر سر و زبون. با استعداد در زمینه برنامه نویسی و کد نویسی. سرگرد آرمان امیریان به عنوان محافظ بهاره وارد زندگیش می‌شه. چند وقت بعد اتفاقی برای بهاره می‌افته که باعث می‌شه زندگیش تغییر کنه.

رفاقت ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست; رفاقت

آن است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری نفهمد که چرا خیس نشد!

پیشنهاد :

قسمتی از متن رمان به یادم آور :

مقدمه:
من را درياب.
من آن خشکيده درخت بي برگم.
من آن افتاده با سر موج بر ساحل…
من آن برگ سفيد بر سر ديوار همسايه…
که ديگر يادي از من نيست.
نشاني نيست!
فر اموشم مکن اي يار ديرينه.
تو اي سبزينه خوشرنگ…
تو اي موج خروشان…
اي نامهي صد برگ…
فراموشم مکن.
نگاهم کن.

دانلود رمان به یادم آور
اگر چه دور افتادم.
اگر چه خاموشم اما…

رمان به یادم آور :

اگر يادي زمن باقي است…
صدايم کن.
که اين رويا…
در اين تاريک دنيا…
به کابوسي بدل گشته!
سيد علي كسايي زاده
-سالم بر اهل خونه، کسي هست؟

مامانم از آشپزخونه بيرون اومد:
مامانم: سالم عزيزم، خوبي؟
رفتم و گونهش رو بوسيدم.
-قربونت، فدات بشم.
مامانم: عه خدا نکنه بچه جون!
-پس بابا کو؟
مامانم: ميدوني که همش سرش به گل و گياهاش گرمه.
بابام در حالي که يک گلدون دستش بود از حياط دل کند و وارد شد:
بابام: سالم دختر بابا!

-سالم بر باباي دختر، خوبين؟
بابام: خوبم عزيزم. دانلود رمان به یادم آور .
مامانم حرصي گفت:
-منم خوبم.
خنديدم. رفتم و لپ همشون رو تف مالي کردم:

مامانم: برو يه استراحتي بکن بعد بيا ناهار.
-چشم.
مامانم: چشمت بي بال!
از پلهها باال و تو اتاق خوشگل و ماماني خودم رفتم. ست قرمز و مشکي داشت. روبه
روي در، پنجره بزرگي بود و يه بالکن فسقلي داشت.

ادامه :

يه تخت يه نفره جمع و جور
مشکي و رگههايي از قرمز، ديوارها هم قرمز با خالهاي مشکي که خودم رنگ کرده
بودم.
بغل تختم يه عسلي کوچولو بود. رو به روش در توالت و بغل در توالت، ميز آرايش با
آينه قدي بزرگ. و کنار اونم ميز و صندلي کار بود.

بغل در ورودي هم کمد لباسام بود.
همونجوري با لباس خودم رو پهن تختم کردم. چشمم به لوستر کوچولو کنفي باال
سرم خورد. خالقيت خودم بود. يه ب*و*س به خالقيتم فرستادم و خوابم برد.
***
-بهار مامان بيا ناهار، بهار؟
صداي باز شدن در اومد:

-عه ببخشيد دخترم، خواب بودي؟!
-هوم؟
-هيچي بخواب عزيزم.
-نه ماماني ميام.
-باشه پس من ميرم.
يه لبخندي زدم و مامانم رفت. من هنوز خوابم مياد!
با بيحوصلگي بلند شدم و رفتم توالت. از آينه توالت خودم رو نگاه کر دم; مثل اين
آمازونيها شده بودم. چشمها پف کرده،

موها پريشون. از همون جا رفتم حموم يه
دوشي بگيرم. پنج دقيقه هم طول نکشيد اومدم بيرون. البته تا يه ربع بعدش فقط
داشتم خودم و خروار موهام رو خشک ميکردم. دانلود رمان به یادم آور. چرا من اين موها رو کوتاه نميکنم؟

به شدت متنفر بودم موهام خيس باشن. واسه همين يه روسري حولهاي برداشتم و
موهام رو جمع کردم و دورش پيچوندم. آخيش!

از تو کشو لباسام يه نيم آستين توت فرنگي و شلوار ستش رو برداشتم و پوشيدم و از
اتاق خارج شدم. مامان و بابا منتظر من بودن ولي اين پسرا عين چي ميخوردن:
-به سالم بر اهل خانواده!
-سالم بابا جون بيا بشين.
به صندلي کنارش اشاره کرد. اون دو تا هم داشتن ميلمبوندن.
-اون غذا مال شماست به خدا!

دانلود رایگان رمان به یادم آور نسخه:

بهراد زد به سرفه افتاد; کم مونده بود خفه شه که بابام چنان به پشتش زد که ستون
فقراتش فکر کنم از هم پاشيد.
بهراد: عه! بابا آرومتر.

بعد بيهيچ حرفي ناهارمون رو خورديم. بعد غذا ميز رو جمع کردم و مشغول سابيدنخب آروم بخور.
ظرفها شدم. بابا رفت حياط، مامان تلويزيون ميديد، اون دو تا گوريل هم مثله چي
گرفته بودن رو مبال خوابيده بودن.

بعد که کارام تموم شد باال رفتم. نشستم رو صندلي ميز آرايشم و سشوار رو برداشتم
و افتادم به جون اين موها. بهراد هميشه ميگفت از پشماي گوسفند بيشتر مو دارم.
البته که گوسفند خودشه ولي موهام خدايي زياد و زبر و مجعد بودن.

موهام رو دو قسمت کرده بودم و شونه ميکردم. اصال شونه نميشد. اعصابم خورد
شد و شونه رو پرت کردم رو تخت، بعدم خودم ولو شدم. يه فکري به ذهنم رسيد.

شونه و کش سر مو رو برداشتم و رفتم تو هال. مامان همچنان داشت تو کاناالي
تلويزيون سير ميکرد. اومدم جلوش وايستادم و قيافهم رو مظلوم کردم.

مامان هم با
ديدن شونه و کش و موهاي آشفتهم، با لبخند گفت که برم پيشش بشينم. منم يه
پارچه از تو آشپزخونه برداشتم و انداختم رو زمين جلوي مامان و جلوش نشستم.

مامانم هم آروم و با آرامش موهام رو شونه ميکرد. اگه همين داداشاي گرامي نبودن
تا االن موهام رو کوتاه کرده بودم. اوف! از آخر هم مامان يه بافت خوشگل واسم زد.

يه ب*و*س کوچولو بهش زدم و پارچه و موهاي ريخته رو مامانم جمع کرد و تو سطل
آشغال انداخت. من موندم اين همه که کنده ميشه چرا باز هم زيادن

دانلود رمان به یادم آور نسخه :

رفتم تو اتاقم و روي تختم نشستم. لپتاپم رو برداشتم و کاراي شرکت رو انجام دادم.
شرکتمون يه شرکت نرمافزارسازي-سختافزاري و برنامه نويسي کامپيوتر بود.

عاشقکارم بودم. ليسانس مهندسي کامپيوتر داشتم. ميخواستم واسه فوق هم بخونم که
رفتم سر کار وقت نشد. بماند که واسه ليسانسم هم درس نميخوندم زياد!

بهرام داداش بزرگم ازدواج کرده و االن در سفر به سر ميبرن. بهراد و بهزاد دو قلوان.
شباهت زيادي بهم دارن ولي اخالقاشون…! بچه فسقلي خانواده هم منم، بهاره.
چشم و ابرو مشکي! صورتم گردالو و دماغم هم بد نيست خوبه، چشمام هم درشته،

موهام هم خرمايي؛ منتها از اين خرما سياهها! خوشگل بودم ديگه.
وضع ماليمون بد نبود. شرکت رو خودم زده بودم حتي يه ذره هم از بابام پول نگرفتم.
دوست داشتم مستقل باشم.
رفتم رو تختم و سريع خوابم برد.

زينگ زينگ
صداي زنگ گوشيم بلند شد.
اي درد، اي مرگ، اي زهرمار، اي کوفت! گيج بودم. چشم بسته رو تخت دنبال گوشي
بودم. پيداش نشد صداشم قطع شد. بيخيال شدم که دوباره صداش دراومد. دانلود رمان به یادم آور .

خفهخون بگير ديگه المصب. چشمام رو نيمباز کردم و دنبال اين گوشي گشتم. آهان
فهميدم. دستم رو دراز کردم و در کمد لباسام رو باز کردم و کيفم رو برداشتم و گوشي
رو از توش پيدا کردم. کيف رو پرت کردم سر جاش. بدون نگاه کردن به شمارش جواب
دادم:
-اي لعنت به تو. چيه؟

دانلود رمان به یادم آور بصورت رایگان :

…-
-عه بنال ديگه!
-ببخشيد خانم حميدي؟
مثل جت از جام پا شدم، آخ آخ! بدبخت شدم.
-ب… بله شما؟
-صادقي هستم، حسابدار شرکت.
واي آبروم رفت:
-بله بله چيزي شده؟
-بله ميخواستم بدونم امروز مياين شرکت؟
-آهان، بله حتما.
-باشه پس فعال خدانگهدار.

گوشي رو به سمتي پرت کردم. بيا همين يه ذره آبرو هم پيش آقاي صادقي رفت. آبروخدانگهدار شما.
واسم نموند!
بلند شدم. از ديروز که مامانم موهام رو بافته بود همچنان باز نکرده بودم، حوصله
نداشتم باز کنم. از تو کمد يه مانتو زرشکي و شلوار کتان و شال مشکيم رو برداشتم
و پوشيدم.
يه آرايش کمي هم کردم و سوار جک خوشگلم شدم و به سمت شرکت حرکت کردم

ادامه :

به منشي سالم مختصري کردم. چندتا پرونده بهم داد و بهش هم گفتم تا بيست
دقيقه ديگه آقاي صادقي رو به اتاقم بفرسته.
بعد بيست دقيقه صداي در اومد.

آروم در باز شد و آقاي صادقي اومد تو و پشت ميز بزرگ نشست. منم به احترامشبفرمائيد.
پا شدم و ر فتم رو به روش نشستم. چهرهش يه لبخندي داشت.

مطمئن بودم از گندکاري صبحم بوده. رو آب بخندي! با چشمام صورتش رو آناليز
کردم. چهرهي مردونه معمولياي داشت. چشماش بادومي و خاکستري بودن،
پوستش گندمي بود; دماغش هم به چهرهش ميخورد، در کل بد نبود. چهرهي
مردونهاي داشت.
-چيزي شده؟

متعجب زل زدم بهش. آخ بازم گند زدم، خاک تو سرم. پسر مردم رو درسته قورتهان؟
دادم. چشمم رو ازش گرفتم و به پوشهي دستش نگاه کردم.
-نه. خب چي کار داشتين؟
حاال يه جوري پوزخند ميزنه انگار اونم منو اسکن نميکرد. پررو!
-خب ميخواستم ليست خريد و فروشهاي شرکت و رسيدهاي بانکي رو بهتون بدم
که بررسي کنيد.
-آهان، خب چه مشکلي دار

ادامه قسمتی از متن :

-راستش بعضي رسيدها وجود دارن ولي در اون تاريخها و حتي قبل و بعد اون، هيچ
انتقال بانکياي صورت نگرفته!
-خب يعني چي؟

يه جوري نگاهم ميکنه انگار خنگم! خب قشنگ بگو ديگه!
يه بر گه رو آورد جلو و نشون داد.
-خب نگاه کنيد، اين تاريخ، ما رسيد 2 ميليوني داريم که بايد در همين تاريخ به
حساب ما واريز ميشده ولي تو اسکن حساب بانکي شرکت هيچ پولي واريز نشده.
-اين رو فهميدم، بعدش؟ دانلود رمان به یادم آور .

-خب يعني اون شرکت اين پول رو واريز نکردن.
-خب چرا تو همون تاريخ اين موضوع گزارش نشده؟
-ممکنه يا از دست در رفته باشه يا اين که حسابدارتون نخواسته که پيگيري کنه.
-هوف! خب شما پيگيري کنيد.
-چشم ولي شما هم يه نگاهي بندازين! اينا يه سري کپي از مدارکه.
-باشه.
پرونده رو گذاشت و رفت. منم وسايلم رو برداشتم و به سمت خونه راه افتادم.
***
-سالم، کسي هست؟
مامانم: سالم عزيزم خسته نباشي.

به یادم آور :

-سالم مامان گلم، بابا هم که…؟
مامانم: بله ديگه.
آروم خنديد و منم خنديدم:
بابام: خانوما غيبت ميکنين؟!
-سالم بابايي.
بابام: سالم دخترم.

رفتم و لباسام رو عوض کردم و دوش مختصري گرفتم و واسهي ناهار خوردن پايين
رفتم. بعد هم برگشتم تو اتاقم. اون دوتا بادمجون هم تو اتاقاشون بودن.

پرونده رو
برداشتم و رفتم دم در اتاقشون. خيلي خانومانه با پا در زدم.
بهراد: کندي در رو، بيا تو!

در رو سريع باز کردم و رفتم تو. بهراد رو ميز کارش نشسته بود و بهزاد رو تخت بود.
بهزاد که رو تخت بود يه بالشت برداشت و به سمت من پرت کرد. منم جا خالياز خداتون هم باشه در زدم يه وق…
دادم و بالش به در خورد. رفتم و رو تخت نشستم.

-به هر حال بايد احتماالت رو در نظر گرفت.
بهراد پا شد بياد سمت من و يه کتک مفصل بهم بزنه.
-به خدا اگه بهم دست بزني جيغ ميکشم ها

منبع:یک رمان

نام رمان: به یادم آور
نویسنده: Bahareh
ژانر: عاشقانه , طنز ,پلیسی
تعداد صفحات: 328
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان به یادم آور , رمان به یادم آور , رمان به یادم آور pdf , رمان به یادم آور apk , رمان به یادم آور ایفون , رمان به یادم آور اندروید , به یادم آور , دانلود رمان عاشقانه به یادم آور , رمان عاشقانه به یادم آور ,