2.7 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان تب دلهره

خلاصه رمان تب دلهره :

داستان، درمورد دختری به نام یاس هست که با بی بی و دو تا پسراش زندگی میکنه که بهشون داداش میگه . داداش بزرگه رفته تو کار مواد پخش کردن که سر همین موضوع بی بی سکته میکنه و فلج میشه . حالا همه بار زندگی رو دوش یاس
از اونور داداشه تو رد و بدل کردن یه محلوله که برای کسی به نام شاهرخ بوده خراب کاری میکنه و شاهرخ یاس رو اذیت میکنه

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان تب دلهره :

_ يا خدا … يا حضرت عباس … چی کار کردی پیام ؟؟؟ چیکار کردی لعنتی ؟ …. چه غلطی کردی با زندگیمون ؟؟؟!

_ ياس به قرآن من … من نمی خواستم اينطور …

صداش هرلحظه بیشتر می شد و من کف دستم رو جلوی دهنش گرفتم . ساکت شد . فهمیده بود بودنه مامان باعث اين همه خونسرديم شده و از درون از ترس روزای آينده روبه نابودی ام …

از جا بلند شدم و مچ دست پیام رو هم گرفتم .

همراه و به دنبال خودم اونو از پله ها بالا بردم . وارد اتاق شديم و در رو بستم و به سمتش برگشتم . صدام خش داشت . می فهمیدم که از عصبانیت زياد خش دار شده و من گفتم :

_ از کی ؟؟؟ از کی گرفتی ؟؟

_ رامین …

چشمام رو بستم و دوباره باز کردم .رامین ترسناک بود ، از همون اول ترسناک بود و من بیخود از اطراف پیام بودنش نمی ترسیدم….

_ چقد گرفتی ؟؟

_ 300 هزار تومن …

_ پس … پس چطور می گی 500 تومن ؟

_ نمی دونم ، به خدا نمی دونم . اصلا رامین غیبش زده … همه جا رو گشتم . نبود …

امروز دو نفر اومدن گفتن بايد تسويه کنم .

برگه نشونم دادن . سفته بود . گفتن شکايت می کنن و می افتم زندون…

دانلود رمان تب دلهره

عقب عقب رفته و با تکیه به ديوار سر خوردم و نشستم . پاهام رو بغل گرفتم . اين سند سازی و اين جعل … بازی کثیفی راه افتاده بود و من می فهمیدم که اين شروع ماجراست .پیام ترسیده به من نگاه می کرد و من ترسیده به اون …

قرار بود به کجا برسیم ؟؟

_ رامین کو ؟؟؟

نمی دونم به خدا … رفتم پیشه هومن . اونم خبر نداشت . می گفت سه روزه غیبش زده . من

… من نمی خواستم اينطوری بشه !

اونم روی زمین نشست و سرش رو بین دستاش گرفت . پیام همچنان حرف میزد و من فکر می کردم .

بايد يه کاری می کردم . اما چی کار ؟ پیام آشفته بود ….

_ ياس … حالا چی میشه ؟

_ نمی دونم … نمی دونم پیام … گفتم باهاش نگرد . گفتم کبريته ، خطر ناکه می سوزونه زندگیمون رو ، نگفتم ؟؟؟ نگفتم لعنتی ؟!

اين بار اشکاش ريخت : به خدا نمی دونستم . من فقط … فقط ناراحت می شدم که تنهايی داری جون می کنی … خواستم کمکت باشم …

_ الان چه خاکی تو سرمون بريزيم؟ ها ؟

_ باهاشون حرف میزنم …

_ تو ديگه هیچ غلطی نمی کنی پیام. شنیدی ؟

_ من نمی ذارم تنها بری …

دانلود رمان تب دلهره

_ پیام بسه . بسه هرکاری که کردی و هر حرفی که گوش ندادی . بسپرش به من ، خب ؟ حرفم رو گوش بده احمق …

نگاش گرفته شد و روش رو سمت ديگه چرخوند . من تند نرفته بودم .

من سراپا استرس بودم و هنوزم نمی فهمیدم کار کدوم يکی از گرگای اطرافمون بوده .. می دونستم که با دعوای من با کیوان و برخورد تند دفعه ی آخرم با پیمان … خبری از پیمان نمیشه تا ازش کمک بخوام . همه چیز با هم قاطی شده بود .

پیام کم حرف شده بود . از من خجالت می کشید .

دو روز بود که بهش اجازه ی بیرون رفتن نداده بودم . مترو هم نمی رفتم و فقط کار پرستاريم با همون شیوه ی سرد و ساکت به راه بود … من می ترسیدم برای برادر کوچیکم … فکر مجید هم از طرفی اعصابم رو به هم ريخته بود … منتظر بودم که خبری شه از طلبکارا و فعلا خبری نبود . روز سوم کیفم رو برداشتم و پیام همچنان به من خیره بود .

_ من می رم مترو… هرکسی که در زد درو باز نکن ، خب ؟ …

اخم کرد : من بچه نیستم ياس …

از کوره در رفتم و با صدای کنترل شده ای بهش توپیدم : کسی نمی گه تو بچه ای ، پس حرفه مفت نزن … فعلا که بیفکر بودنت ثابت شده و من خواب و خوراک ندارم ازترس اينکه کسی بیاد و جلوی راهمون رو بگیره . مثل اينکه تو متوجه نیستی که توی چه مردابی افتاديم و من می دونم همه ش از گوره اون بی شرفايی بلند میشه که پیمان ازشون خط میگی

_ …

صدای در از حیاط نطقم رو کور کرد و من کیفم رو روی زمین گذاشتم و مانعه از جا بلند شدن پیام شدم .

_ تو همین جا میشینی . پیام به خدا من ديگه نمیکشم با توام سر و کله بزنم . ساکت بمون همینجا . خب ؟

_ ولی …

دانلود رمان تب دلهره

بسه . مرگه مامان يه بارم که شده به حرفم گوش بده . باشه ؟

چیزی نگفت که بلند تر و عصبی تر پرسیدم :

باشه ؟

ناراضی سرش رو تکون داد که بیرون رفته و از پله ها پايین رفتم . باز صدای در بلند شد و اين بار در رو با استرس باز کردم . دو غول تشن با چهره هايی خشن پشت در بودن و من از اين همه تفاوت ظاهريم با اونا باز عصبی شدم اما چیزی نگفته و با ابروهای گره خورده پرسیدم : بفرمايید …

مرد ريشو جواب داد : با پیام کار داشتیم .

بگین بیاد …

_ باهاش چیکار دارين ؟

مرد ديگر

_ شما برو خونه خانوم . برو بگو اون جوجه بیاد !

_ من همه کارشم هرچی که هست به من بگین …

مرد ريشو

_ خیله خب 500 بده بالا تا سره ماه اسکونت نره روش . در جريانی که …

مرد ديگر

_ ببین ضعیفه ، يا الان پول رو میسُلفی بالا …. يا از حلقومه داداشت می کشم بیرون …

دانلود رمان تب دلهره

مرد ريشودستش رو روی شونه ی دوستش گذاشت و گفت : آقا گفته فقط پول ، اگه نداد بريم شکايت … همین ..

_ آقا غلط کرده …

مرد با چشمای گشاد شده به من نگاه کرد و گفت : خیلی بلبل زبونی … بترس ازش !

دهن باز کردم تا جواب بدم که مرد ريشو گفت :

ای بابا ، خانوم ما نیومديم بحث . اومديم دنبال طلب …

_ آشه چی ؟ کشکه چی ؟ اون فقط 300 گرفته ….

مرد ريشو

_ من نمی دونم . اومدم وصول . چیزی که نشونم داده 500 …

_ اخه يه پسر 17 ساله 500 میلیون برا چشه ؟ اصلا … اصلا با عقل جور در میاد ؟؟؟

پوفی کلافه ای کشید و مرد ديگه به حرف اومد

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

برای ورود به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید

نام رمان: 111
نویسنده: 222
ژانر: عاشقانه , طنز
تعداد صفحات: 333
منبع : 444
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان تب دلهره

دانلود رمان تب دلهره , رمان تب دلهره , رمان تب دلهره pdf , رمان تب دلهره apk , رمان تب دلهره ایفون , رمان تب دلهره اندروید , تب دلهره , دانلود رمان عاشقانه تب دلهره , رمان عاشقانه تب دلهره ,