3.3 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان تب نگاهت

خلاصه رمان تب نگاهت :

رزا دختری شیطون که در پروژه ی دانشگاه با پسری اشنا میشه… عاشق میشه اما با بی خبر از تقدیری که در گذشته ی مادرش ریشه داره…ایا رزا به عشق خود خواهد رسید یا…؟درگیر و دار داستان رز داستان دختری دیگر را هم می خوانید..

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان تب نگاهت :

خنده بلندی کرد و گفت : نه عزیزم … امشب رنگ موهات با این شعله های قرمز یه هارمونی قشنگی درست کرده اگرنه تو که همیشه بهترینی !
چشمام به سمت اتیش کشیده شد … منم این حرفُ تو دلم برا حسام زدم … چقدر بد شدم … چقدر خراب شدم … کنار شوهرم نشستمُ برای یه پسر غریبه خیال میبافم …خیال میبافمُ قند تو دلم اب میکنم …
کامران : گمشو … بگیر یه اهنگ بزن یکم برقصیم!نگفتم روضه بخون که عذا گرفتی!؟
پریسا : خواهش میکنم اقا حسام …
حسام با اخمای به شدت درهم نگاهی به جمع کرد و اروم به کامران گفت : نمیتونم داداش … اصرار نکن …
سبحان : بخونید اقا حسام این هوا … این اتیش و صدای موجا واقعا فضای جالبی ساخته … من که عاشق شمال شدم …
حسام رو به کامران گفت : تو کی اینو اوردی که من نفهمیدم؟!
کامران : اَی بابا!اصول دین میپرسی؟بخون بره دیگه …هرچی دوست داری بخون …
حسام کلافه از این همه اصرار نگاهی به من کرد … این گیتارُ حسام لمس کرده بود … لمسی که من مدت هاست از گرماش بی نصیبم … بغض تو گلوش موقع صحبت رو من خوب میفهمیدم … بغضی که تو گلوش خونه کرده بود و چشماش رو رنگ خون …
دوست نداشتم جلوی همه بشکنه … خرد بشه … من حسام رو با غرورش می خواستم …

دانلود رمان تب نگاهت

خیره تو چشماش با صدایی که مطمئنم از قلبم بلند شد گفتم : من به جاش میخونم …
نگاها به سمت من برگشت … چند لحظه سکوت تو جمع پنچ نفرمون افتاد …
پریسا اولین نفری بود که جیغ زد و اظهار خوشحالی کرد : وای … رز … نمیدونید چه صدایی داره … معرکس …
سبحان با چشمای سیاهش که برق اتیش رو منعکس میکرد تو نگاه دریایم گفت : گیتار میزنی؟
-اره یه وقتایی … ارش یادم داده ..
کامران با گیتار به سمت من اومد و خوشحال گفت : ایول … دیگه منت این اخمو رو نمیکشم …
گیتار تو دستم گذاشت و خودش کنار پریسا نشست … سنگینی نگاه سیاهیُ به خوبی رو دستای لرزونم حس میکردم … از گرمای اتیش بود یا سنگینی دو چشم سیاهُ داغ … بدجور گرمم شده بود … گوشهای شالم رو پشت گوشم بردمو … گیتارُ مثل شی قیمتی میون انگشتام فشردم …
با لبخند پررنگی رو به جمع منتظر گفتم : چی بزنم ؟
قبل از اینکه از کسی نفسی بیرون بیاد … صدای حسام بلند شد : من میگم …
نفسم رو سخت بیرون دادم … تو سیاهی شبش گم شدم … چشماتو ازم بگیر بی رحم … الان غش میکنم …
گیتار تو دستم فشردم و خیره تو چشماش که اتیش رو به سمتم پرتاب میکرد گفتم : بگو …
حسام تو جاش جابجا شد و درست مقابل من نشست …
کامران : بابا کشتیمون بگو دیگه … اصلا خودم میگم …

دانلود رمان تب نگاهت

حسام : دل اسیره فرامرز اصلانی …
با پوزخند اضافه کرد : بلدی که؟
این … این … میخواستم فریاد بزنم نه … نه بلد نیستم … نه من خفم … منو خفه کردی با اون چشمای سیاه و پر غرورت … منو خفه کردی … خفه کردی از این همه حس گناه و عذاب وجدان که به جونم انداختی … خفه کردی بس بهم فهموندی مقصر منم …
قبل از فریاد گلوم که بغض بهش چنگ زده بود صدای پریسا تو سرم خراب شد …
پریسا : اره بلده … رز یه بار تو مهمونی خوندیش … زود باش …
حسام : خوبه منتظرم …
یه بار گفتم من این بازی رو نمی بازم … گفتم به خاک میشونمت حتی اگه خودمم نابود بشم … نگفتم حسام نگفتم؟!
انگشتای لرزونمو به حرکت در اوردم و میخ تو چشماش شروع به خوندن کردم …
میدونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
میدونی بدون تو
دلم آروم نگیره
میدونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
درخشش قطره اشکی کنار چشمش صدام رو به لرزه انداخت …
دانلود رمان تب نگاهت
به من بگو بی وفـــــا
حالا یار که هستـــی
خزان عمرم رسید
نو بهار که هستی
میخوام برم دور دورا
دلم طاقت نداره
دست غم تو داره
روزامو می شماره
قطره اشک اسیرم راهی رو گونم پیدا کرد و روی گیتار داغش فرود اومد … میخ تو چشماش با بغض ادامه دادم :
میدونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
میدونی بدون تو
دلم آروم نگیره
میدونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
غرش اسمون به کمک اومد قطرهای اشکم با بارون همراه شدن …
دانلود رمان تب نگاهت
سرخی چشماش کمتر شده بود … شاید داشت با بارون همراهی میکرد بی توجه به ادمایی که دورمون جمع شده بودن فریاد زدم :
به من بگو بی وفـــــا
حالا یـــــــار که هستـــی
خزان عمرم رسید
نـــــــو بهــــــار که هستی
میخوام برم دور دورا
دلم طاقت نداره
دست غم تو داره
روزامو می شماره
دست سبحان پشت کمرم قرار گرفت … خیره به قامت بلندش که پشتش رو به من کرده بود هق هق کردم:
میدونی دل اسیره
اسیره تا بمیره
میدونی بدون تو
دلم طاقت نگیره
میدونی دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولی بیهوده جوید
بسی بیهوده پوید
صدای دست همراه با هق هق من بلند شد …
-خاموشه …
دانلود رمان تب نگاهت
“اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ” ….
“اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ”
پریسا : کجا؟؟میخوای دوباره بری دنبالش؟
کامران عصبی به سمت پری برگشت و داد زد : نـرم؟دو شد!
سبحان : میخوای بات بیام؟
کامران : نه تو پیش بچه ها باش …
خیره به برق پررنگ اسمون بودم که صدای لرزون پریسا بلند شد : وایسا منم بات میام …
فقط همین یه بار … همین یه بار … همین یه بار … همین یه بار … ارومم کن … ارومم کن … ارومم کن …” اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ وَ یَجعَلُکُم خُلَفاءَ الاَرضِ ءَاِلهٌ مَّعَ اللهِ قَلیلاً مَا تَذَکَّرُونَ”
کامران : پریسا خواهش میکنم درک کن … تو این هوا کجا میخوای بیای؟هان؟
پریسا : مــــن میام کامران … یا من میام یا توام نمیری …
کامران داد زد : تو هیچ جا نمیای پریسا … برو بشیــــن …
خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا … خدا …
-سلام …
فریاد بلند کامران قبل از غرش اسمون گوشم رو پر کرد : هیچ معلومه کدوم گوری بودی؟
حسام با سر و روی بهم ریخته و لباسای که خیسُ گلی شده بود خنده ارومی کرد و رو به کامران گفت : چته داداش … سرم داغ کرده بود رفتم باد بش بخوره …
کامران عصبی تر از قبل گفت : با این هوا؟ این موقع شب؟
عطسه ای کرد و گفت : ببخشید گوشیم خاموش شد اگرنه خبر میدادم

منبع:یک رمان

نام رمان: تب نگاهت
نویسنده: negin.t
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 850
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان تب نگاهت , رمان تب نگاهت , رمان تب نگاهت pdf , رمان تب نگاهت apk , رمان تب نگاهت ایفون , رمان تب نگاهت اندروید , تب نگاهت , دانلود رمان عاشقانه تب نگاهت , رمان عاشقانه تب نگاهت ,