3.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان تقدیر تصادفی

خلاصه رمان تقدیر تصادفی :

درباره ی دختریه که با یه تصادف همه چی رو از یاد می بره. هیچ مدرکی هم همراهش نبوده که بفهمن کی هست و خانوادش کجان! خلاصه بعد از بهبود می ره پیش خانواده ای که پسرشون بهش زده بود و با اونا زندگی می کنه. اونا براش اسم نسیم رو انتخاب می کنن. تقریبا می شه عضوی از اون خانواده.. تا اینکه عاشق می شه و ازدواج می کنه

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان تقدیر تصادفی :

– ولی تو راه درستی رو انتخاب نکردی تا از دلش در بیاری! آخه کی با جنگ و دعوا از یکی عذرخواهی می کنه که تو این راه رو پیش گرفتی؟! خب معلومه با رفتاری که تو داری بیشتر ازت دور می شه! مگه چی می شه همیشه همین طوری که الان داری رفتار می کنی رفتار کنی؟! تو همیشه طوری با تکبر با دیگران رفتار می کنی که انگار تافته جدا بافته ای! اگه پیمان رو بشناسی می فهمی که هرگز از همچین دختری خوشش نمیاد! اگه تو واقعا می خوای پیمان رو به دست بیاری باید به میل اون رفتار کنی نه درست بر خلاف اون چیزی که اون دوست داره!

مهرنوش-فکر کردی اوایل دعوامون چه طور رفتار می کردم؟ هر روز می اومدم خونه شون و کلی عذرخواهی می کردم، کلی خواهش و التماس می کردم که اجازه بده دوباره با هم باشیم.

نفس عمیق و پر صدایی کشید:

– ولی فایده ای نداشت! بعد هم اگه رفتارم تغییر کرد به خاطر حرفای مامانم بود. مامانم میگه اگه می خوای حرفت همه جا پیش بره باید با تکبر رفتار کنی. واسه همین بهم گفت که رفتارم رو تغییر بدم شاید بتونم برش گردونم. این همه به خاطر داشتنش جنگیدم ولی حالا!

– و تو اصلا توجه نکردی که پیشنهاد مامانت بیشتر زندگیت رو خراب کرد تا آباد؟!

نفس بلندی کشیدم و یه قدم بهش نزدیک تر شدم:

– شاید بتونم بهت کمک کنم ولی باید یه تغییر اساسی بکنی، شاید اگه به چیزایی که میگم عمل کنی بتونی دوباره به دستش بیاری!

سرش رو در تایید حرفم تکون داد:

– اگه کارایی که میگی باعث بشه به پیمان برسم انجامشون می دم.

دانلود رمان تقدیر تصادفی

متعجب از این که انقدر راحت می خواد به حرفام عمل کنه گفتم:

– پس باید از همین امشب شروع کنی! در واقع کاری کنی حسابی پیمان رو شوکه کنی.

چشماش گرد شد:

– همین امشب؟! ولی چه طور؟!

– اولین چیزی که الان باید روش کار کنی رفتارته. با کسایی که برای پیمان اهمیت دارن درست رفتار کن! این چیزیه که تو از همین الان هم می تونی شروع کنی و مطمئنا خیلی هم تاثیر گذار خواهد بود!

این رو گفتم و از پیشش رفتم. نمی دونم چی شد که احساس کردم بهتره که به جای دشمنی با مهرنوش بهش کمک کنم! شاید دیوونه شده بودم. حتی نمی دونم از کاری که کردم باید پشیمون باشم یا نه؟! از یه طرف به خاطر کمک به مهرنوش احساس سبکی می کردم از طرفی به خاطر ناراحت کردن احسان خیلی احساس بدی داشتم، باید یه جوری از دلش در می آوردم. وقتی به محوطه باغ رفتم دنبال احسان گشتم که به پیمان برخورد کردم.

پیمان-به به، راه گم کردی؟! کجایی تو؟!

– همین جاها بودم! احسان رو ندیدی؟!

پیمان-منظورت از همین جاها اینه که پیش احسان بودی، درست نمی گم؟!

– پیمان اذیت نکن با احسان کار مهمی دارم.

پیمان-تو که همین الان باهاش پشت دیوار بودی کلک!

شاکی و معترض چپ چپ نگاهش کردم که حساب کار دستش اومد:

– خب بابا چرا می زنی؟ اون طرف نشسته.

بعد با دستش جایی رو که احسان نشسته بود بهم نشون داد. خواستم برم که اومد جلوم ایستاد و مانعم شد. ضربان قلبم شدت گرفت، همش می ترسیدم نکنه چیزی از قضیه فهمیده باشه! آره دیگه وقتی دیده من با احسان اون پشت بودم پس ممکنه دیده باشه مهرنوش هم… وای خیلی بد شد!

پیمان-نمی خوای بگی چی شده؟! چرا احسان دوباره رفته یه گوشه نشسته و عصبانیه؟!

دانلود رمان تقدیر تصادفی

نفس حبس شده ام رو با خیال راحت بیرون فرستادم، خب مثل این که چیزی نفهمیده. بی تفاوت گفتم:

– من از کجا بدونم؟!

چشماش رو ریز کرد بیشتر بهم دقیق شد:

– با هم بحثتون شده؟

سری به نشانه ی منفی تکون دادم:

– نه، برای چی؟! نگران نباش همه چیز مرتبه.

این رو گفتم و قبل از این که حرف دیگه ای بزنه از کنارش رد شدم و به سمت احسان رفتم. احسان در حالی که یه سیب رو از دُم گرفته بود و مدام می چرخوندش روی صندلی نشسته بود. وقتی من رو دید سرش رو به پوست کندن سیب مشغول کرد و اهمیتی نداد که من اون جام. انگشتانم رو تو هم قلاب کردم و سعی کردم یه کم لحنم رو مظلومانه کنم:

– احسان من می دونم که تو از دستم عصبانی هستی ولی…

احسان-ولی چی؟! نکنه انتظار داری به خاطر خیانت به بهترین دوستم ازت ناراحت نباشم؟ اصلا چه طوره به خاطر کاری که داری می کنی ازت تشکر کنم!؟

هنوز تو شک بودم که به پیمان چیزی گفته یا نه؟ سرم رو انداختم پایین و از گوشه چشم زیر نظر گرفتمش:

– ام… میگم تو که به پیمان چیزی نگفتی؟!

احسان-به نظرت اگه بهش حرفی زده بودم تا الان نمیومد سراغت؟

دانلود رمان تقدیر تصادفی

خیالم راحت شد و ناخواسته لبخندی روی لبم نشست، اما در دَم احسان حالم رو گرفت:

– ولی زیاد خوشحال نشو من فقط نمی خواستم عروسی پویان رو براش خراب کنم، ولی حتما فردا بهش میگم چه نقشه ای تو سرت داری.

لبخند روی لبم ماسید. یه کم دلخور شدم! قتل که نکردم بابا این با من این طوری برخورد می کنه:

– احسان تو رو خدا این طوری حرف نزن. اگه یه کم پیمان رو بهتر می شناختی می فهمیدی که فقط از مهرنوش دلخوره ولی هنوز مهرنوش رو دوست داره، ولی همه اطرافیانش دارن به این دلخوری دامن می زنن! علاوه بر اون غرور پیمان اجازه نمی ده با مهرنوش آشتی کنه. تو اگه وقعا دوستشی چرا کمکش نمی کنی تا احساس واقعیش رو بروز بده؟ فقط بذار من بهت ثابت کنم که پیمان هنوز مهرنوش رو دوست داره!

احسان سکوت کرده بود و داشت فکر می کرد، نمی دونم به چی؟! اومدم ازش بپرسم به چی فکر می کنه که عروس و داماد وارد مجلس شدن. پویان و مهرتاش داشتن با مهمونا سلام و علیک می کردن که به مهرنوش رسیدن. مهرنوش دستای مهرتاش رو گرفت و گفت:

– وای مهرتاش درست مثل یه ملکه می درخشی. خیلی خوشگل شدی!

این رفتار مهرنوش برای همه غیر منتظره بود حتی برای خودم! پیمان هم قیافه اش دیدنی بود از تعجب چشماش گرد شده بود و با دهن باز به مهرنوش خیره شده بود! مامان نرگس اون قدر تعجب کرده بود که گفت:

– مهرنوش جان چیزی شده؟!

بدبخت انقدر مهرنوش رو تو این چند وقته بد اخلاق دیده که باور نمی کنه مهرنوش حالش خوب باشه و این طوری رفتار کنه! مهرنوش بدون این که نگاه پر از تحسینش رو از مهرتاش بگیره گفت:

– معلومه که طوری شده خاله جان…

دانلود رمان تقدیر تصادفی

یه کم مکث کرد و یه نیم نگاهی به من کرد، منتظر بودم که ببینم چی می خواد در ادامه ی حرفش بگه؟ یه آن با خودم گفتم نکنه بخواد قضیه نقشه و رابطه ی دروغی رو بگه؟!

مهرنوش-امشب عروسی پسر خاله ام با یه ملکه ی زیباست و من خیلی خوشحالم!

چشمام از زور تعجب گرد گرد شد، اما از طرفی هم خیالم راحت شد که حرفی نزد! یعنی این مهرنوش بود که با این همه احساس داشت این حرف رو می زد؟! مهرتاش رو تو بغلش کشید و بعد از چند ثانیه از بغلش بیرون اومد. چیزی که بیشتر باعث تعجب من و بقیه شد و دهن همه رو باز گذاشت این بود که اشک تو چشماش حلقه زده بود. با بهت مهرنوش رو نگاه می کردم که صدای احسان توی گوشم پیچید:

– خوب یادش دادی چه طور فیلم بازی کنه!

ناخودآگاه اخم غلیظی رو پیشونیم نشست. نگاه پر از خشمم رو بهش دوختم:

– واقعا انتظار نداشتم همچین حرفی ازت بشنوم! من فقط بهش گفتم رفتارش رو تغییر بده اونم درست داره همین کار رو می کنه. در ضمن اگه یه کم توجه می کردی از ته دلش خوشحال بود! ندیدی اشک تو چشماش حلقه زده بود؟

پوزخندی زد:

– گریه کردن کار سختی نیست، می خوای همین الان بهت نشون بدم؟ در ضمن پیمان هم انتظار نداشت که بهش خیانت کنی! خدا می دونه بعد از این که حقیقت رو بفهمه چه قدر شوکه بشه.

– همچین خیانت خیانت می کنی انگار من به اون تعهدی دارم؟

احسان-بله تعهد داشتی بهش کمک کنی!

نام رمان: تقدیر تصادفی
نویسنده: a sahar
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 274
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان تقدیر تصادفی

دانلود رمان تقدیر تصادفی , رمان تقدیر تصادفی , رمان تقدیر تصادفی pdf , رمان تقدیر تصادفی apk , رمان تقدیر تصادفی ایفون , رمان تقدیر تصادفی اندروید , تقدیر تصادفی , دانلود رمان عاشقانه تقدیر تصادفی , رمان عاشقانه تقدیر تصادفی ,