3.6 8 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان تقدیر خورشید

خلاصه رمان تقدیر خورشید :

دانلود رمان تقدیر خورشید این رمان در مورد سرگذشت دختری هست که از اون پنهان شده و زمانی که قصد ازدواج داشته به یک باره متوجه هویت اصلی خودش میشه رمانی عاشقانه و دلنشین بیست و پنج ساله و فارق التحصیل رشته ی کودکیاری بودم،

البته بر خلاف خواهران عزیزم من در رشته ی مورد علاقه ی خودم مشغول به کار شدم

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان تقدیر خورشید :

داستان در باره ی دختری است به نام خورشید که دست تقدیر او را گریبان گیر
مشکالت می سازد و در حالیکه در یک قدمی ازدواج با پوریا است، از هویت اصلی
خود آگاه می شود .
خورشید پرستار دو کودک است و به واسطه ی شغلی که دارد با فردی به نام سیروان
آشنا می شود …
روزگار سیروان و پوریا را در مقابل یکدیگر قرار می دهد، این در حالی است که پدر
خورشید در جهت حفظ منافع شرکت از ازدواج او با فرد مورد نظرش می گوید .
من پا به پای موکب خورشید
یکروز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است، وین راه شرق و غرب چه کوتاه !
تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور …
آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه
آه !
#فریدون_مشیری
“خورشید ”
روی صندلی کنار تخت بچه ها نشسته بودم، اون روز هم مثل روزهای دیگه داشت به
پایان می رسید .

دانلود رمان تقدیر خورشید
3
با اینکه خوابوندن بچه ها حدود یک ساعت طول می کشید و گاهی این زمان اونقدر
طوالنی می شد که حتی به تهدید اون ها منجر می شد، اما هر شب که به خواب می
رفتن، به آرامش می رسیدم و حوادث اون روز رو فراموش می کردم !
اتاق بچه ها رو خیلی دوست داشتم…اتاقی تقریباً بزرگ با کاغذ دیواریِ سفید و
گلهای یاسی، دو تا تخت سفید به همراه یه کمد بزرگ سفید که لباساشون داخلش
قرار داشت.کنار تخت،یه خرس صورتیِ بزرگ با پاپیون قرمز گذاشته بودن. یه میز
کوچک بنفش هم داخل اتاق بود و قوری و فنجان اسباب بازی روی اون گذاشته شده
بود. عکس بچه ها با قاب یاسی روی دیوار نصب شده بود.پرده های کوچک چهار
خونه ی یاسی هم جلوی شیشه های یخ کرده ی پنجره ها آویزان بود …
یکی از خدمتکارا در رو باز کرد و گفت: خانم !
-هیس، خوابن !
-آخ، عذر می خوام .
با صدای آروم تری ادامه داد: خانم فالحی اومدن، کارتون دارن .
-باشه، االن میام !
پتو رو روی بچه ها- آنه و آرزو- مرتب کردم و از اتاق خارج شدم، از پله ها پایین
رفتم و به خانم فالحی- مادر بچه ها- سالم کردم، اون هم در جواب گفت: سالم
خورشید جان، خسته نباشی !
لبخندی زدم و گفتم: مگه میشه آدم از بودن با این بچه ها خسته بشه؟ !
البته حرفی که زدم با احساسم مغایرت داشت، چون اگر کسی می خواست حتی برای
یک روز هم که شده آنه و به خصوص آرزو رو نگه داره صد در صد دیوونه می شد !!
-خوشحالم اینو می شنوم .

دانلود رمان تقدیر خورشید
4
خدمتکار لیوان آبی به همراه قرص برای خانم فالحی آورد .
-دستت درد نکنه، سرم خیلی درد می کنه، حسابی خسته شدم .
پس از خوردن قرص و نوشیدن آب رو به من گفت: ببخشید که امشب انقدر دیر
رسیدم، هم بیمارستان شلوغ بود، هم ترافیک سنگین .
-خواهش می کنم، اشکالی نداره فقط با اجازتون من دیگه برم .
-برو عزیزم، مواظب خودت باش !
پس از چند لحظه گفت: راستی! فردا یکم زودتر بیا !
-می تونم بپرسم چرا؟
خانم فالحی پاسخم رو نداد، ظاهراً حوصله ی پاسخ دادن نداشت .
بدون اینکه ذهنم رو درگیر کنم، به اتاقی که نزدیک اتاق بچه ها قرارداشت رفتم و
کیف و سویشرتم رو برداشتم و بعد از خداحافظی از مریم خانم- خدمتکار اصلی
اونجا- از منزل خانم فالحی خارج و سوارماشینم شدم و به طرف خونه ی خودمون به
راه افتادم .
بیست و پنج ساله و فارق التحصیل رشته ی کودکیاری بودم، البته بر خالف خواهران
عزیزم من در رشته ی مورد عالقه ی خودم مشغول به کار شدم نه رشته ای که پدرم
برام در نظرگرفته بود !
درسته که از جانب دیگران و به خصوص خواهر کوچکم که دانشجوی رشته ی
معماری بود مورد تمسخر قرار می گرفتم اما به هر حال رشته ی مورد عالقه م بود و
تقریباٌ هر سال در منزل خانواده ای به شغل پرستاری مشغول می شدم، منظورم اینه
که پس از مدتی به علل مختلف از کار برکنار می شدم. که خوشبختانه خودم رو مقصر

دانلود رمان تقدیر خورشید
5
این اتفاق نمی دونستم چون دالیل خانواده ها برای این کارشون چندان محکمه پسند
نبود !
پدر و مادر من صاحب چهاردختربودن. پدرم عالقه ی زیادی به فرزند پسر داشت،
چون از نظر ایشون تنها پسربود که می تونست جانشین پدر در شرکت و کارخونه و
همچنین دستیارش در سایر امور باشه. البته پدر حق داشت اما نمی تونست با تقدیر
بجنگه .
گاهی اوقات با خودم فکر می کردم که پسر این خانواده چه ویژگی هایی می تونه
داشته باشه؟ شاید شبیه دختر اول خانواده- نیلوفر- کامال جدی می شد. این سؤال
همیشه در ذهنم وجود داشت که همسر نیلوفر چطور باهاش زندگی می کنه؟! نیلوفر
جراح مغز و اعصاب بود و تقریباٌ تمامی ساعات روز رو در بیمارستان سپری می کرد .
من بارها نیلوفر رو با لباس پزشکی در خواب می دیدم که با حالتی عصبانی و در
حالی که تیغ جراحی در دست داره به سمت من میاد اما من پیش از اینکه به اهداف
پلیدش برسه از خواب می پریدم !
به آرومی در رو باز کردم و وارد خونه شدم، در خونه ی تریبلکس پدرم، من، مادر و
خواهر کوچیکم نسیم زندگی می کردیم؛ البته به همراه خدمتکاران محترم، خانواده
ای هفت- هشت نفره رو تشکیل می دادیم .
خواهر دومم خاطره ازدواج کرده بود و مثل نیلوفر مستقل از ما زندگی می کرد .
ظاهراٌ همه خوابیده بودن. پدر و مادرم همیشه زود می خوابیدن، اما مطمئن بودم که
نسیم داخل اتاقش بیداره. می خواستم از پله ها باال برم که با شنیدن صدای نسیم
جاخوردم: سالم…چرا انقدر دیر اومدی؟
سرم رو چرخوندم و با دیدن نسیم گفتم: سالم! کارم طول کشید تو چرا اینجایی؟

دانلود رمان تقدیر خورشید
6
-اومدم یه چیزی بخورم، گرسنه م شده بود !
-من می رم بخوابم…توام سعی کن شبا زودتر بخوابی که مامان منو صبح ده بار
نفرسته دمِ در اتاقت !!
-نه دیگه یه کار ضروری دارم انجامش بدم می خوابم !
در حالی که از پله ها باال میرفتم گفتم: واقعاً جای تعجبه که چطور دل از لپ تابت
کندی و اومدی پایین !
-آخه نت قطع شده بود گفتم بیام یه جیزی بخورم، اونم حتماً تا اون موقع وصل میشه
دیگه !
نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم، اون هم لبخندی زد و در رفتن به سوی اتاق از
من پیشی گرفت .
⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰ ⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰⃰
-سالم مریم خانم، حالت خوبه؟
-سالم دخترم الحمدالهلل !
-بچه ها کجان؟
-خوابن، دیشب نتونستن خوب بخوابن .
-دیشب که خودم خوابوندمشون !
پیش از اینکه مریم خانم پاسخ بده یکی ازخدمتکارا اومد و چیزی بهش گفت، پس
ازگذشت چند ثانیه، مریم خانم رو به من گفت: خورشید جان، من چند دقیقه می رم
باال کار دارم، توام برو پیش بچه ها .
به سمت اتاقی که وسایلم رو داخلش می ذاشتم رفتم که تلفنم زنگ زد، پوریا بود !

دانلود رمان تقدیر خورشید
7
-الو .
-سالم خورشید حالت خوبه؟
-ممنون، تو خوبی؟ کاری داشتی االن زنگ زدی؟ !
-حواسم نبود اشتباهی شماره ی تو رو گرفتم؛ گفتم یه صبح به خیری بهت بگم .
خندیدم وگفتم: صبحت به خیر !!
با شنیدن صدای بچه ها گفتم: آخ پوریا، بچه ها بیدار شدن باید برم پیششون؛ تو
کاری نداری؟
-نه، مزاحمت نمی شم برو به کارت برس. خداحافظ .
-خداحافظ .
تلفنم رو داخل جیب مانتوم گذاشتم. وقتی دستم رو به سمت دستگیره ی در اتاقم
بردم، صدای مریم خانم رو شنیدم: خورشید جان، چیکار می کنی؟ !
با تعجب بهش نگاه کردم .
در حالی که به طرفم می اومد گفت: شما نباید در این اتاقو باز کنی دخترم .
-برای چی؟ من همیشه وسایلمو داخل همین اتاق میذاشتم !
دستم رو از دستگیره ی در کشید وگفت: می دونم دخترم، اما از این به بعد اینجا اتاق
آقاست !
-آقا؟ منظورتون چه کسیه؟ !!

دانلود رمان تقدیر خورشید
8
من رو از اتاق دور کرد و پاسخ داد: برادرشوهرِخانم فالحی، نصفه شب رسیده برای
همین بچه ها بد خواب شده بودن؛ دیشب خانم بهت گفت که امروز زودتر بیای تا
باهات صحبت کنه، آخه قراره یه مدت آقا سیروان اینجا زندگی کنه .
-حاال خانم فالحی کجاست؟
-حدود ساعت شیش بود که از طرف بیمارستان بهش تلفن زدن، مجبورشد بره .
-باشه پس من وسایلمو کجا بذام؟
به همراه مریم خانم به یکی از اتاق های مظلوم تهِ راهرو رفتم،قرار شد تا و سایلم روبیا بریم تا بهت بگم .
اونجا بذارم،در اتاق کوچکی که یک تخت خواب وآباژور کوچکی که کنارش روی میز
قرار داشت بیش از هر چیز دیگه ای خودنمایی می کرد !!
در مدتی که بچه ها مشغول خوردن صبحانه بودن،کنار دختر مریم خانم نشسته بودم
ودر رابطه با برادر شوهر خانم فالحی ازش سئوال می کردم .
-حاال چه شکلی هست؟
-واال قیافه ش که خوبه، در ضمن خیلی ام با جذبه ست. نگاهشم یکم خوف داره! یه
جورطلبکارانه. یعنی ازوقتی که برگشته احساس می کنم خیلی تغییر کرده. اگه
ببینیش فکر می کنی سنش باالست، اماخودت می دونی اینطور نیست. به نظرم فوت
آقا آرمان باعث شده انقدر شکسته بشه. موهاش تقریباًجوگندمی شده !
در حالی که به صحبت هاش گوش می دادم در ذهنم چهره ی اون آقا رو تصورمی
کردم: فردی بسیار جدی، چهار شونه، مثل اژدهایی خشمگین که هر لحظه احتمال
داره بهت حمله کنه! سؤاالت بعدی درباره ی قد و این چیزا بود اما از پرسیدنشون
منصرف شدم، چون بیش از این دیگه فوضولی بود .

دانلود رمان تقدیر خورشید
9
داخل اتاق آنه و آرزو نشسته بودم. هر کدومشون سرگرم نقاشی کشیدن بودن. آنه
حدوداً شش سال و آرزو تقریباً چهار سال، خیلی هم شیطون و بازیگوش و البته
حاضر جواب بود. با اینکه سن کمی داشت چندین بار با من جروبحث کرده بود، حتی
یکبار نزدیک بودکه بهش سیلی بزنم اما خودم روکنترل کردم .
چهره ی جذابی داشت… پوستی به روشنایی برف و چشمانی گرد با مژه های بلند و
ابروهای نازک، درست مثل خانم فالحی !
اما آنه به پدرمرحومش شباهت بیشتری داشت…پوستی گندمی، چشمهایی روشن
وگرد، البته نه به اندازه ی آرزو، دست وپایی کشیده مثل شخصیت جو در رمان زنان
کوچک،طوری که هنگام راه رفتن به کره اسبی شباهت داشت، چون نمی دونست با
پاهای کشیده ش چکار کنه؟! با وجود آرامش ظاهری، گاهی اوقات کارهای عجیب و
مرموزانه ای انجام می داد !
به سمت آنه رفتم و با دیدن نقاشی ش که یک خانه ی زرد با جزئیات کامل و درها و
پنجره های صورتی کشیده بود…گفتم: وای آفرین خاله چقدر قشنگ کشیدی !!
آرزو در حالی که مداد دریک دستش و دفترنقاشیش در دست دیگرش قرارداشت،
اومد کنار ما، آنه رو کنار زد، دفترش رو روبه روی من گرفت و گفت: بیا خاله قشنگه؟
لبخندی زدم و به نقاشیِ سرشار از خط خطی آرزو کوچولو نگاه کردم و گفتم: چه
میمون نازی! …میمونه دیگه؟ !
با لحنی عصبی جواب داد: اینکه میمون نیست، این گربه ست !
-واقعاً؟ پس چرا انقدردمش درازه؟ گوشاشو نکشیدی خاله؟
مداد رو از دستش گرفتم وگفتم: نگاه کن ،گربه این شکلیه …
پیش از اینکه دستم حرکتی کنه، مداد رو ازم گرفت وگفت: بده من! خودم بلدم .

منبع: رمانکده

نام رمان: تقدیر خورشید
نویسنده: زهرا مفیدی
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
تعداد صفحات: 330
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان تقدیر خورشید

دانلود رمان تقدیر خورشید , رمان تقدیر خورشید , رمان تقدیر خورشید pdf , رمان تقدیر خورشید apk , رمان تقدیر خورشید ایفون , رمان تقدیر خورشید اندروید , تقدیر خورشید , دانلود رمان عاشقانه تقدیر خورشید , رمان عاشقانه تقدیر خورشید ,