3 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان توقع دل

خلاصه رمان توقع دل :

روایت گر زندگی تبسم؛ دختر شاد دیروز و زن بی تفاوت امروز! زنی که در ذهنش مشغول پردازش و نتیجه گیری رفتارهای اطرافیان به خصوص همسرش هست! رمان توقع دل با ریتمی آرام درست مثل زندگی های امروزی پیش می رود و نشان می دهد که چطور آرام آرام بدون اینکه متوجه شویم با رفتارهای ناخواسته توی زندگی مشترک از هم دور می شویم. آن قدر که دیگر شاید دیر شود. رمانی آموزنده و گیرا. در کنار زندگی تبسم، زندگی متفاوت و جنجالی “پریناز” زنی عاشق و بی آزاری که همسرش را به فجیع ترین شکل ممکن به قتل می رساند و طی روند ماجرا، پرده از علت این کارش برداشته می شود، روایت می شود. در بعد از ظهری آرام؛ …

پیشنهادی:

قسمتی از متن رمان توقع دل :

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه یک پنجره می خوانند
آه سهم من اینست

سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
“فروغ فرخزاد”
در بعد از ظهری آرام؛ که باد پرده ی حریر یاسی رنگ اتاق را به بازی گرفته بود، با
سر و صدای روشا و رادشین از خواب پریدم. بعد از کمی فکر کردن که منبع این
صداها از کجاست؛ با اخم های درهم و موهای ژولیده در حالی که چشم هایم را با
پشت دست می مالیدم از اتاق خارج شدم.

12

روشا با گریه به حالت دو از پله ها باال می آمد و بین راه آب بینی اش را باال می
کشید که محکم با من برخورد کرد. جیغ بلندی کشید و گریه اش به هق هق تبدیل
شد.
خواب کامال از سرم پریده بود. توی آغوشم کشیدمش، کمرش را نوازش می کردم و
آرام از پله ها پایین آمدیم. با خودم نجوا می کردم:

– ماشاهلل چقدر سنگین شده و هنوز مامان سر غذا خوردنشون حرص می خوره. آخه
مادر من، اگه این دختر بدغذاست و هیچی نمی خوره، پس چه جوری وزن گرفته؟!
چشمم به ترنم افتاد؛ بی خیال از سر و صدای اطرافش، مشغول ورق زدن ژورنال
مد بود!
“خدایا کمی از این آرامش خواهرم رو به من عطا کن، مرسی.”
با چشم دنبال مامان می گشتم که ترنم خانم، چشمش به جمالم روشن شد. با
لبخندی بر روی لب های خوش رنگش، به سمتم آمد و دو تا ب*و*سه به هوا زد.
یکی از عادت های برجسته ی خواهر نازنینم؛ بوسیدن هوا به جای صورت است.
بعد از دریافت بوسه های گرم خواهرم، سراغ مامان و رادشین را گرفتم. قبل از
اینکه ترنم جوابم را بدهد؛ مامان، که رادشین پشتش پناه گرفته بود را دیدم.

مامان جلوی روشا آمد و مقابل پاهایش زانو زد. عروسکش را به دستش داد:
– با این دستمال سری که به موهاش بستم دیگه کوتاهی موهاش توی چشم

نیست.
فکر کنم حالت صورتم شکل عالمت تعحب بود چون مامان در حالی که کامال می
ایستاد برایم توضیح داد:
– رادشین با قیچی موهای عروسک روشا رو کوتاه کرده.
برای شیطنت خواهرزاده های وروجکم ضعف کردم. ترنم خیلی ریلکس سمت میز
رفت و ژورنال را برداشت؛ دنبال صفحه ای می گشت:

د

دانلود رمان توقع دل قصر رمان

– تبسم جان… عزیزم بیا این رو ببین. برای مهمونی آخر هفته می خوام بگیرم.
با ذوق سمتش رفتم که صدای مامان از آشپزخونه آمد:
– دخترها بیاین. این ساالد دست شما رو می بوسه. من می خوام بچه ها رو ببرم
پارک، گناه دارند.

درحالی که مانتویش را تن می کرد؛ سمت جالباسی دم در رفت. از آنجا روسری و
کیفش را برداشت. دست روشا و رادشین که از ذوق زیاد باال و پایین می پریدند را
گرفت و از خانه خارج شد.

من نیز بی خیال دیدن ژورنال شدم. به سمت سرویس بهداشتی رفتم تا آبی به سر
و صورتم بزنم.
بعد از اینکه کمی مرتب و سرحال شدم موهایم را باالی سرم جمع کردم و به
آشپزخانه رفتم. ترنم را مخاطب قرار دادم:
– شهروز کی میاد؟
– دیگه کم کم پیداش می شه.
و صدایش نزدیک شد. رو برگرداندم و ترنم را در ورودی آشپزخانه دیدم. از این
مدل تکیه زدنش فهمیدم که خواهر کوچکم، باز التماس دعا دارد.

ترنم سه سال از من کوچکتربود ولی چهارسال زودتر از من ازدواج کرده بود. خیلی
سر این عشق آتشینی که سال اول دانشکده گریبانش را گرفته بود جنگید تا به
هدفش رسید. کال درس را بوسید و کنار گذاشت. همان سال اول دوقلو باردار شد و
اگر مادر شدنش را در نظر نگیرم می توانم بگویم که مسیر زندگی دلخواهش را پیش
گرفت؛ اینکه مدل به مدل رنگ مو و آرایش عوض کند و تمام دغدغه اش، خرید
لباس و آماده شدن برای مهمانی هایش باشد.

کامال رفته بودم در حال و هوای چند سال پیش که دست های مانیکور شده ی
ترنم، جلوی صورتم چندبار تکان خورد و من را از عالم گذشته رها کرد، با لبخندی
تصنعی جوابش را دادم:

دانلود رمان توقع دل آیفون

– همینجام.
– می دونی تبسم جان این سری بچه ها گفتن دوره ی همیشگی رو بریم ویالی
شمال و…
دستم را باال بردم و اجازه گفتن بقیه ی جمله اش را ندادم:
– پس به جای یه شب، دو سه شبی باید پذیرای فسقلی هات باشیم…
ترنم با چشمای گرد شده از تعجب، خندید. نزدیک تر آمد و هوا را بوسید:

– عاشقتم خواهری که انقدر ماهی، و حرفم رو می فهمی.
هم زمان که دستش را از گردنم رها می کردم، گفتم:
– ترنم! اشتباه نکن. من نگفتم که مواظبشونم. صبر کن جمله ام تموم شه؛ آخر هفته
قراره مامان، بابای سعید از شهرستان بیان؛ و این چند روز کلی کار دارم.
می دونی که بیان چند روزی هستند و تو مهمونی هاشون همراهیشون می کنیم.
ترنم ابروهای قهوه ای رنگش را در هم کشید:
– اما…
وسط حرفش پریدم:
– اما بچه هات به تفریح و اینکه کنار مادر و پدرشون باشند، احتیاج دارند. انقدر این
بچه ها رو از سر خودت باز نکن!

ترنم صورتش را برگرداند و قری به گردنش داد:
– من خودم هنوز بچه ام.
خیارهایی که پوست کنده بودم را جلویش گذاشتم تا حلقه حلقه کند. ادامه دادم:
– مامان کوچولو، مسئولیت این فرشته ها با شماست.
صدای زنگ، مانع از تکمیل نصیحت کردنم شد.

دانلود رمان توقع دل رایگان

عادت بدی که داشتم این بود؛ وقتی تو فاز نصیحت می رفتم، بدون اینکه طرف
مقابل را درک کنم، خودم را عالمه ی دهر فرض می کردم و یک بند، مشغول پند و
اندرز می شدم.

با ورود شهروز، جو خانه شاد شد. شخصیت شهروز شاد و پر از انرژی هست.
– سالم تبسم جان.
با لبخندی برلب، پاسخگوی سالمش شدم.
هنوز روی مبل ننشسته بودم که صدای در اومد مامان که روشا توی بغلش بود و
رادشین که یکی از بندهای لباس سرهمی اش، از روی شونه اش به بازو ُسر خورده
بود، با خستگی پشت سرش تلو تلو می خورد، وارد هال شد.
به کمک مامان رفتم و ترنم، از آشپزخانه خارج شد و بدون توجه به بچه هایش،
سمت شوهرش رفت.
من و مامان بچه ها را داخل اتاق خوابوندیم.
البته رادشین بعد از کمی نق زدن که چرا مامان روشا را بغل کرده، به خواب رفت.
به ساعت نگاهی کردم. سراغ گوشی ام رفتم تا به سعید زنگ بزنم، که صدای زنگ
آیفون بلند شد، پس در را باز کردم.

سالم و احوال پرسی کردیم.
خیلی ساده تر از زن و شوهرهای اطرافم. با بیرون دادن نفسم سعی کردم خودم را
آرام کنم و انقدر نسبت به همه چیز حساس نباشم.
“خب طبیعیه، کارش زیادتره” در صورتی که می دانستم؛ با این حرف ها فقط خودم
را گول می زنم!
سعید اگر سرکار هم نرود، باز هم نمی تواند مثل مردهای اطرافم ابراز احساسات
کند.

دانلود رمان توقع دل پی دی اف

وقتی به خودم آمدم که سر میز شام، همه از دستپخت بی نظیر مامان تعریف می
کردند. برای اینکه مثل بقیه شاد و سرزنده خودم را نشان دهم؛ با لبخندی به لب
تایید کردم.
موقع جمع و جور کردن آشپزخانه، از مامان پرسیدم:

– بابا و مهران کی از شیراز برمی گردند؟
مامان با تعجب گفت:
– تبسم؟! سر میز که گفتم یکشنبه میان! چون قراردادشون مشکل داشته.
” آهانی” گفتم و ادامه دادم:
– آره، اما منظورم این بود که نمی شد تلفنی رفع اشکال کنند و زودتر برگردند؟ دلم
برای بابا تنگ شده.
جمله ی آخر را با لحنی کامال لوس گفتم. مامان درحالی که من را توی آغوش گرم
و نرمش می کشید، گفت:
– مگه برای بار اولشه؟
و من که دلیل بغض های این چند وقتم را نمی دانستم، لبم رو گزیدم تا اشک هایم
جاری نشوند و مامان مهربانم را نگران نکنم.

موقع برگشت توی ماشین؛ مثل این چند وقت اخیر و شاید مثل همیشه، سکوت
بود و سکوت و سکوت.
هنگام خواب با خودم مرور کردم از زمان کودکی خودم و ترنم، از حمایت ها و
مراقبت های مهران برادر بزرگ و مهدی برادر کوچک ترم.
و از شیطنت های پایان ناپذیر من و خواهر و برادرهایم.

از محبتی که بین مامان و بابا بوده و هست.
از عشقی که مهران، نسبت به گلرخ خانمش دارد.

دانلود رمان توقع دل اندروید

و صد البته که این عشق با، باردار شدن گلرخ هزار برابر شده است.
از تصور گلرخ که موقع ویارش، اول از خجالت سرخ می شد، بعد می رفت سمت
سرویس، لبخندی روی لبم آمد.
از بس که این دختر با حیا و ماخوذ به حیا هست.

هنوزم که هنوزه، برایمان جای سوال دارد که چطور این دو شخصیت؛ یعنی گلرخ
آرام و نجیب و چادر به سر، در کنار مهران شر و شیطون و قرتی و آتیش پاره
هست. چکار کرده که مهران قید آن همه دوست دخترهای رنگ و وارنگش را زده؟

“خدایا مرسی بابت این خانواده ی شاد، سالم و مهربان، که تا می خواهم توی ذهنم
گله کنم، آنقدر چتر حمایت اطرافیانم را گسترده می بینم که فقط می توانم شاکرت
باشم.”
مرد من، سعید من، شاید … آرزوی خیلی از زنها باشد.
مردی صبور، مهربان و با ایمان که تمام تالشش برای رفاه زندگی مان هست. تا
حاال نشده چیزی را بخواهم و دریغش کند.

البته باید گفت که توقعاتم کامال در حد معمول هست؛ نه مثل خواسته های غیر
معقول ترنم که همیشه من و مامان بهش متذکر می شویم خیلی پرتوقع و ولخرج
شده. ولی کو گوش شنوا؟

ترنم از بچگی همیشه دنبال برندها بود و دوس داشت از بهترین پاساژها
خریدهایش را انجام دهد.
بابا هم که جانش بود و ته تغاری لوسش!

این وسط فقط مهدی که یک سال از ترنم بزرگتر بود، بهش خرده می گرفت و مثل
موش و گربه بهم می پریدند.
ترنم به تقلید از مهدی، رشته معماری را انتخاب کرد. در همان سال اول با ازدواجش
قید رشته اش را زد.

دانلود رمان توقع دل رایگان قصر رمان

مهدی هم یک سالی می شود که درسش تمام شده و توی شرکت مهندسی مشغول
به کار هست. تا فرصتی گیر می آورد، پز موقعیت کاریش را به ترنم می دهد.

اما من، توی دانشگاه ریاضی محض خواندم. بعد از اتمام درسم همزمان با تدریس
برای شاگرد خصوصی، برای کنکور ارشد خودم را آماده می کردم. آشنا شدن با
سعید، مسیر تصمیماتم را تغییر داد.
حاال که فکر می کنم به چند سال قبل؛ به یاد می آورم خواستگارهای رنگ و وارنگ
و عدم تمایل من به آغاز زندگی مشترک؛ در صورتی که ترنم در آن زمان، زمزمه
های عاشقانه اش آغاز شده بود. بعد از یک سال اشک ریختن، باالخره بابا و مامان
راضی به سنت شکنی ازدواج خواهر کوچکتر شدند. من کامال راضی و خرسند از
اینکه به تصمیمم اهمیت داده بودند، سخت مشغول درس خواندن شدم.

ترنم غرق خوشبختی که به دنبالش بود. همراهی شهروز در خریدهایش و بعد هم
شرکت در مهمانی های دوستانه اشون، نهایت آرزوی خواهر کوچکم بود.
اما من نمی خواستم که سقف آرزوهایم کوچک باشد.
برای خوشبختی دنبال کسی نبودم که آن را به من هدیه دهد و بخواهم وابسته ی
کسی باشم. عشق من؛ درس خواندن و درس دادن به شاگردانم بود. افق پیش رویم
را روشن می دیدم.

تصمیم داشتم بعد از اتمام درسم، داوطلبانه به یکی از روستاهای محروم کشورم
بروم و عاشقانه آنچه از ریاضی می دانستم را در اختیار شاگردان زحمتکش آن
منطقه قرار بدهم.

بچه هایی که بچگی نکردند و از طفولیت مزه ی تلخ کار کردن رل به جای شیرینی
بازی کردن، به زور چشیده بودند.
وقتی به این همه بی عدالتی که در حقشون می شود فکر می کنم، بغض به گلویم
چنگ می اندازد. تصمیم گرفتم که حداقل از خودم برای پایان دادن به این بی
عدالتی شروع کنم.

دانلود رمان توقع دل

وقتی ترنم در جریان فکر و ایده ی من قرار گرفت؛ آنقدر زیر گوش مامان و بابا خواند
تا حرف من پیش آنها بی اعتبار شد و گفتند توی همین شهر تهران از دانش آموزانی
که بضاعت مالی مناسبی ندارند، شهریه ی پایین تری بگیرم و خودم را آواره ی دیار
غربت نکنم.

صبح با صدای در، از خواب بیدار شدم. سعید نان تازه گرفته بود. با لبخند از من
خواست تا در آماده کردن صبحانه عجله کنم تا دیرش نشود.
به آشپزخونه رفتم تا کتری را، روی اجاق گاز بگذارم اما سعید از قبل گذاشته و
آبجوش آماده بود. چایی را دم کردم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. توی آینه
به خودم خیره شدم، بینی ام را با دو انگشت گرفتم، کمی بزرگ بود و ترنم اصرار
داشت برای عمل بروم. ولی من همین بینی خودم را دوست داشتم یا بهتر است
بگویم خودم را گول می زدم که اینجوری بیشتر بهم میاید.

چند بار پلک زدم و به خودم امید دادم که حداقل رنگ چشمهایم با موهای کوتاه
قهوه ای رنگم تناسب دارد و چیزی از ترنم که عمل زیبایی کرده، کم ندارم.
ناگهان یادم می افتد که سعید منتظر من است. سریع به آشپزخونه می روم و پشت
میز می نشینم.

نمی دانم چرا این روزها انقدر حساس شدم و آرام بودن سعید در خوردن صبحانه
با، شر و شیطنت شهروز در قاپیدن لقمه از دست ترنم را مقایسه می کنم.
چقدر دلم خواست.
با خود می گویم شاید من همپای خوبی برایش نیستم.

پس بهتر است روی خودم کار کنم.
حاال که انقدر قشنگ و با دقت لقمه می گیرد، یکی از این لقمه هایش سهم من
باشه، مگر چه می شود؟
زیر چشمی آمار لقمه اش را دارم. تا نزدیک دهانش می برد با صدای بلندی می
گویم:

دانلود رمان توقع دل رایگان

– من!
سعید با تعجب به لقمه اش که در دهان من است، نگاه می کند. لبخند کجی می
زند و لقمه ی بعدی را می گیرد.
و من دلم می گیرد از اینکه توقع داشتم غش غش بخندد و بگوید “قربون خانوم
کوچولوی گرسنه ام بشم من!”
و بعد مثل این فیلم ها من را روی پاهایش بنشاند و مربایی را که از قصد گذاشتم
دور لبم بریزد، با انگشتش پاک کند و بخورد.

اه لعنت ب من!
اگر بخواهم فیلم عاشقانه ای ببینم؛ در حالی که عاشقی سینه چاک ندارم.
مثل توپی که بادش خالی شده، بودم. مثل یخی که آب شده و کتلتی که وا رفته.
شاید هم حس کوهی را داشتم که ریزش کرده.
احساسم به من می گفت:
– خوب شد؟ خرد شدی؟ ضایع شدی؟ چه خوب بلدی خودت را کوچک کنی تبسم
خانوم! خاک هفت عالم بر سرت. به تو هم می شود گفت زن؟ زن باید ناز کند. نه
اینکه خودش را اینجور خفت بدهد تا دیده شود. آهی کشیدم و توی دلم گفتم”خیلی
خوب حاال، مگه چی شده؟”. و سعی کردم خودم را به آن راه بزنم.
سعید متوجه ی حال گرفته ی من نمی شود و این برایم دردناک تر از هرچیز دیگه
ای هست.

با خودم مرور می کنم که یک عاشق کوچکترین تغییر را توی چهره و رفتار معشوقش
می فهمد.
و بعد با خود می گویم “یعنی سعید عاشقم نیست؟”.
از این فکر، قلبم به شدت مچاله می شود.
خیره می شوم به مردی که دم در ایستاده و طبق معمول می پرسد:

نام رمان: توقع دل
نویسنده: فاطمه نیساری
اجتماعی،عاشقانه
تعداد صفحات: 319
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان توقع دل , رمان توقع دل , رمان توقع دل pdf , رمان توقع دل apk , رمان توقع دل ایفون , رمان توقع دل اندروید , توقع دل , دانلود رمان عاشقانه توقع دل , رمان عاشقانه توقع دل ,