0 0 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان تیمارستانی ها

خلاصه رمان تیمارستانی ها :

دانلود رمان تیمارستانی ها بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

شادیِ قصه زندگی ساده ای داره.اما به خاطر محیط خانوادگی بدی که داره و اتفاقاتی که براش درگذشته افتاده دیوونه میشه و به تیمارستانی منتقل میشه که شروع کننده یه داستان‌ِ عجیبه و بامزه است.آشنایی شادی با پسری توی تیمارستان که سال هاست با کسی حرف نزده و بسی خطرناکه همه چیز و عوض می کنه.و شادی که تلاش می کنه پسر و با دیوونگیش به زندگی برگردونه اما خبر نداره بیماری و زندگی و گذشته پسر فراتر از تصورشه و …آیا دو تا دیوونه که یکی بامزه و شادو و یکی خطرناک و مرموزه با هم چه داستانی و رقم می زنن عاشقانه؟یا…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان تیمارستانی ها :

خيلي بي وجداني،حيف لازانيا ي امشب كه كوفتت كرد ي حرومت
باشه البته خودت خريد ي ولي بازم حرومت باش ه
من كه از اين تو ميام بيرون وقت ي مثل خرس روت نشستم لهت كردم
مي فهم ي
البته مي دونم فانتزيه ولي خب الكي مثلا من قو يم…
نميدونم ديان چي گفت چون دور شدن صداشون رو نشنيد م.
از لا ي صندوق د يدم كه با هم از خيابون رد شدن و دوتاشون هم
زمان كلاه سيوشرت هاشون رو سرشون كردن
لبم گزيدم و فو ر ي در صندوق رو دادم بالا
كمرم تق تق صدا داد پاها ي خواب رفتم رو تكون دادم و فور ي خم
شده نگاه كردم ببينم دارن كجا ميرن پا ي راست م
رو تكون دادم و با حرص گفت م:
-بلند شو ميخوام برم پاشو و

پام خواب رفته بود جيز جيز مي كرد و تكون نمي خورد عصبي
كوبيد م رو پام و حرصي گفتم:
-پاشو عوضي،مثل خرس گريزلي ميموني همش ميخواب ي
چند تا نيشگون ازش گرفتم تا اخر يه تكوني خورد و فور ي خودم رو
از صندوق پرت كردم پايين و درش رو همون
طور ي چفت گذاشت م.
پام كم كم درست شد و برگشتم برم از خيابون رد شم كه ديدم يه
پيرمرد كارتن خواب كنار يه مركز خريد نشسته و
با دهن باز نگام مي كنه.
چيه خب!پام خواب رفته بود

دانلود رمان تیمارستانی ها

بيخيالش شدم و فور ي كلاه سيوشرتم رو، رو سرم انداختم و از
خيابون رد شدم و ساعت احتمالا سه يا چهار بود و
خيابونم خلوت

دوييدم تو ي خيابون بعد ي و دو تا ساختمون بزرگ كنار هم قرار
داشت مثل هتل بود!از دور آركا رو ديدم دوييد
رفت پشت ساختمون دنبالش رفتم و ديانم رفت داخل ساختمون.
از پشت ستون خم شدم و ديدمش مثل مارمولك يه جور ي از
ساختمون رفت بالا كه كفم بريد!
يك دانه مارمول دسته به دسته با نظم و ترتيپ هي بالا ميره…چي
گفتم!

خلاصه كه ديدم نمي تونم مثل اون عنكبوني از ديوار مردم برم بالا
تصميم گرفتم راه ديان را پيشه ي خود قرار دهم
و دست از زل زدن و افكار ماليخوليايي خود بردارم !
دوييدم سمت ساختمون و از دور يه نگهبان خپلي ديدم با شكم گنده
تند تند داشت دكمه ها ي روپوشش رو ميزد و
ميومد سمت ورودي با سرعت از پله ها بالا رفتم و در شيشه ا ي رو با سرعت با دستم هول
دادم و دوييدم داخل
با تعجب به اطراف نگاه كردم.
يه سالن خيلي بزرگ با پله برقي وچيزا ي عجيب غريب با سرعت
دوييدم تو يك راه رو و پنهون شدم و نگهبانه اوم د
داخل و همون دم در نشست رو يك صندلي.

دانلود رمان تیمارستانی ها

عصبي نفس عم يقي كش يدم و مثل كاراگاها خودم رو كج كردم و به
اين طرف و اون طرف نگاه كردم.
پشتم ته راه رو پله بود كه م ي ر سيد به همون طبقه بالايي كه سالن
اصليش پله بر ق ي داشت.
دوييدم از پله ها بالا و وارد طبقه دوم و بعدش سوم شدم.
گيج دور خودم تاب مي خوردم نه خبر ي از اركا بود نه ديان…تف به
اين شانس پس كجان اين دو تا مارمولك!

چشم گردوندم و يهو سمت چپ سالن ديان و ديدم كه اسلحه به
دست به سمت راه رو مي رف ت
با بهت به اسلحه زل زدم يا قمر بني هاشم!
اينا دارن چه غلط ي مي كنن ؟
دنبالش آروم دوييدم و هيچ صدايي از هيچ كدوم از اتاقا ي داخل
راهرو نميومد فقط يه آرم از يه شركت حا لا
هرچيز ي كه انگار اسم ساختمون يا مالكش بود همه جا به چشم مي
خورد.

ديان رفت سمت اخرين اتاق راه رو
منم پشت ديوار پنهون شد م.
خم شد سمت دست گيره در و تند تند با قفل در ور رفت و من با
استرس خم شده و نگاهش مي كردم

خوب نمي ديدم داره چي كار م ي كنه اما يهو بلند شد و با شدت وارد
اتاق شد و اسلحه اش رو موقع ورود به اتاق با لا
گرفت.
با چشما ي گرد شده دوييدم تو راه رو و رفتم سمت اتاق صدايي از
اتاق نميومد.
آروم از لا ي در ن يمه باز سرم و خم كردم و ديان و ديدم با يك دختر!
دختره پشتش به من بود و رو تخت دراز كشيده بود و دست و پاش با
طناب سياه رنگ ي بسته بود.

دانلود رمان تیمارستانی ها

و ديان تند تند داشت دستا ي دختره رو باز مي كرد…
با شنيدن صدا ي پا با ترس خودم رو پرت كردم تو راه رو ي سمت
راست و عقب عقب تو ي تاريكي گم شدم.
دو تا مرد كه كچل و غول پيكر بودن با كت و شلوار به اتاق رفتن و
يكيشون با ديدن در باز به فرانس و ي داد زد:

-احمق!
منظورش با مرد كچل كنارش بود هر دو دو ييدن تو اتاق و صدا ي
شليك تير انداز ي باعث شد چشمام گرد شه و
دستم رو گذاشتم رو دهنم.
ترسيده دوييدم سمت در اتاق كه صدا ي تند قدم ا ي كسي رو شن يدم
و صدا ي مرد ي كه نفس نفس زنون مي گفت:
-اره فكر كنم دزدن!فور ي خودتون رو برسونيد اسلحه دارن
داشت با پل يس حرف مي زد فكر كنم. خودم رو چسبوندم به ديوار و
اومد و بدون ديدن راه رويي كه من داخلش
بودم در اتاق رو باز كرد و همون نگهبان سي چهل ساله ي خپلي بود.
تا در اتاق و باز كرد درست تو ي طاق در بود كه صدا ي شليك اسلحه
شنيد م و روپوش نگهبانه خوني شد و دست ش
رو گذاشت رو ي شكمش و با وحشت آروم گفت م:
-تير خورد!

نام رمان: تیمارستانی ها
نویسنده: مرجان فریدی
ژانر: عاشقانه , طنز
تعداد صفحات: 779
منبع : –
دانلود نسخه pdf
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان تیمارستانی ها

دانلود رمان ,دانلود رمان تیمارستانی ها , رمان تیمارستانی ها , رمان تیمارستانی ها pdf , رمان تیمارستانی ها apk , رمان تیمارستانی ها ایفون , رمان تیمارستانی ها اندروید , تیمارستانی ها , دانلود رمان عاشقانه تیمارستانی ها , رمان عاشقانه تیمارستانی ها ,