0 0 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان جرات یا حقیقت

خلاصه رمان جرات یا حقیقت :

دانلود رمان جرات یا حقیقت بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

دختری به اسمِ الناز از خانواده ای معمولی با دغدغه هایِ یک زندگیه عادی. سرِ یک دنده بودن، در یک بازی کودکانه راهی رو انتخاب میکنه که توش علامت سوال زیاد هست…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان جرات یا حقیقت :

ساغر اخمِ غلیظی به هردومون کرد و گفت:
-خیلی بیشورید شما دو تا.اولندش که هرکی میره پیشِ روانپزشک دیوانه نیست و نباید درموردشون اینطوری حرف بزنید.
دومندش رو نذاشتم بگه و سریع گفتم:
-دومندش مهسا خانوم به امیر نگو دیوونه.من فقط شوخی کردم!اصلا منظورم این نبود!
مهسا خجالت زده سرشو پایین انداخت و ماهک گفت:
-خب حالا فهمید اشتباه کرده اینطوری دعواش نکنید الان اشکش در میاد!
واییی مامانم اینا!یکی منو بگیره.این دو تا از نمونه هایِ کیمیایِ خواهرشوهر و عروسِ دنیا حساب میشن!
-خاک برسرت ماهک!الان باید خواهر شوهر بازی دربیاری!
یدونه زد پسِ گردنم:
-مگه همه مثلِ تو عقده اییَن؟!
-آیا فوشِ مثیتِ هیجده دوس میداری؟!
-اوهوم.
زدیم زیرِ خنده!از رو هم نمیره بیشور!
ساغر سریع گفت:
-حالا بریم یا نه!
-سوالی نپرسیدی که!
خندید.مهسا گفت:
-نمیشه که…. من نمیام باهاتون.
بعد زیر چشمی نگاهی به هممون انداخت.
ماهک با نیشِ باز گفت:
-دیشب من خواهرشوهر شدم و توو گوشیه داداشی فضولی کردم و بهتون بگم که امروز خانوم با اقاشون میخوان برن ددر دودور!
مهسا با چشایِ گشاد یه نگاه به ماهک انداخت و داد زد:
-میکشمت!

دانلود رمان جرات یا حقیقت

ماهک مرموز زد زیرِ خنده.
کاملا مشخص بود چیزِ دیگه ای هم تو پیامکا نوشته شده بود که مهسا اینطوری سرخ شده و ماهک اینطوری میخنده!
همین جرقه ای شد واسه شروعِ دنبال بازیه این دو تا…ماهک میخندید و مهسا تهدید میکرد و من و ساغر هم نیشمون از بناگوشامون عبور کرده بود!
با صدایِ زنگِ گوشیم رو تختِ ساغر شیرجه زدم.فرهاد بود.یه لحظه کُپ کردم.نمیدونم چرا میترسیدم!واسه چی فرهاد بهم زنگ زده؟!
سریع جواب دادم:
-بله؟!
صدایِ شاد و پُر انرژیه فرهاد از اونورِ خط باعث تعجبم شد:
-سلام خانوم!چطوری آیا؟!
-خوبم ممنون.
-مرسی از شما!منم خوبم
لبخندِ ماتی زدم!چرا فکر میکردم فرهاد الان باید با صدایِ یه عاشقِ دلشکسته باهام صحبت کنه؟
-الو؟!الو؟الناز صدا داری؟!
-اوهوم.
جدی شد:
-میشه بری یه جایِ خلوت صدایِ جیغ و داد نمیذاره صداتو درست بشنوم!
یه نگاه به ساغر کردم که بهم خیره شده بود…دستشو کشیدم و با هم از اتاقش بیرون رفتیم و سمتِ درِ حیاط رفتیم.رو پله هایِ حیاط که نشستیم گوشیو رو اسپیکر گذاشتم و گفتم:
-بگو فرهاد.
-چرا انقدر خشن؟!بابا قبلا بهتر برخورد میکردی!
لبخند زدم.چی بگم اخه؟بگم ازت ترسیدم؟
-نمیخواد چیزی بگی الناز فقط خواستم زنگ بزنم تا یه حرفی رو بزنم.البته میدونم دیر زنگ زدم!حداقل دو هفته گذاشته از اون موضوع.اما اگه زنگ نمیزدم عذاب وجدان راحتم نمیذاشت.
نفسم حبس شد!نگو فرهاد !تو رو خدا!
-اوم فرهاد…
وسطِ حرفم پرید:
-هیچی نگو بزار من کامل بگم!

دانلود رمان جرات یا حقیقت

ادامه داد:
-ببین الناز، نمیخوام سوتفاهم بوجود بیاد.کتک کاریه اون شبِ من فقط به خاطرِ این بود که تو هم مثلِ مهسا و خواهرِ نداشتم عزیزی.شاید همیشه تو همه ی شیطنتا همپاتون بودم….
مکث کرد:
-ولی خب….اون لحظه..اون ساعت…ذهنیتِ دیگه ای تو ذهنم به وجود نیومد!
میخواستم بگم پس شُل شدنِت تو شمال چی؟!اما خفه خونی گرفتم!خودم کرم داشتما…
احساس میکردم فرهاد برایِ حفظِ غرورِش این حرف رو میزنه.انگار نمیخواست غرورِ مردونش بشکنه.اخه اون حسی که من موقع رفتن تو چشاش دیدم…
دستی به چتریهام کشیدم و کلافه نگاهی به ساغر کردم که لبخند میزد!اینم خوشه واسه خودشا.
-همین؟
-اره.بازم معذرت میخوام که امیرتو کتک زدم
لحنِش یه طوری بود…خیلی یه طوری…خیلی سنگین جملرو گفت.
-من معذرت میخوام به خاطرِ دادی که زدم.خب حالا بیخیال ؛گذشته ها گذشته!
انگار منم میخواستم مثلِ اون برم تو کوچه علی چپ!الحق که آب و هوایِ سواحلِ قناری رو داشت لامصب!
-خب دیگه من برم بچه ها کارم دارن خدافظ!
گوشیو قطع کرد!ای بیجنم حداقل میذاشتی جوابتو بدم!!!!!!
ساغر گفت:
-اینم از اقا فرهاد!
کجا اینم از اقا فرهاد!این هنوز واسم علامت سواله!حرفاش واقعی بود یا برایِ حفظِ غرور؟!
شونه بالا انداختم!خب یه سری مسائل هست تا اخر زندگی واسه ادم سوال میمونه و طوری هم هستن که ادم جرات نمیکنه بره از طرف بپرسه راست گفتی یا دروغ!
والا!مثلا من میتونم برم یقه ی فرهادو بچسبم و بگم فرهاد زود تند سریع اعتراف کن که آیا من رو دوست داری؟!
خندم گرفت!فکر کن!!!!یه درصد همچین کاری رو بکنم….
ترجیح دادم رو این اساس بزارم که راستِشو گفت.
با ساغر واردِ خونه شدیم که موردِ هجومِ وحشیانه ی ماهک و مهسا قرار گرفتیم.
مهسا-کجا بودید بیشورا؟!
ماهک-بدونِ ما میرید آتو زنی کثافتا؟!
ساغر خندید…شانس اوردیم مامان باباش خونه نبودن وگرنه میفهمیدن ساغر چه دوستایِ خُلی داره!
-رو پله ها بودیم دیوانه ها!
-میگم بچه ها دقت کردید تو جمله هایی که بهم میگیم حداقل یدونه فوش هست؟!
با جمله ی ماهک همه زدیم زیرِ خنده!خو راست میگه بچه!
مهسا سریع گفت:
-اینو بیخیال!منو ماهک تصمیم گرفتیم با شماها نیایم!
دانلود رمان جرات یا حقیقت
-ا؟چرا ماهکو داری زور میکنی؟!تو با ماهانی…ماهک بیاد مزاحم بشه!؟
ماهک یکی خوابوند پسِ گردنم!بشکنه دستت که انقدر هرز میگرده.
-مزاحم چیه؟!من هم میخوام برم خو حقمه!
خندیدم:
-خوبه نمیخواستی خواهر شوهر باشی!
ماهک ایشِ کش داری گفت:
-بابا با دوستایِ ماهان میخوان برن….دوستاشم یه سریاشونم دوس دختراشونو میارن…مهسا میره..خو منم برم دیگه….با شماها بیام که ضایع تره!تو میری پیشِ امیر جونِت اون یکی میره اتاقِ محمد جونِش.
خندیدیم….الهی ماهک تو باقالیا موند!
حسِ تیپ زدن نبود.همون مانتو شلواری که باهاشون خونه ی ساغر اینا اومدم رو پوشیدم.
مهسا و ماهک سریع رفتن خونه ی ماهک اینا!چقدر قبل از رفتنشون ماهک عزوجز زد که الهی بمیرید من یالغوز موندم!چرا هیشکی منو نمیگیره و اینا!حالا نه اینکه ما هم گرفتن!؟
والا حالا شاید مهسا و ساغر به یه جایی برسن اما من که به امیر امیدی ندارم!فقط به خودم امید دارم!
ساغر خودشو خفه کرد.کثافت انقدر خوشگل کرد که اگه کنارش راه میرفتیم مثه شاهزاده و گدا میشدیم!من با اون مانتویِ نخیه سرمه ای و شلوارِ لیِ سرمه ای و مقنعه مشکی شبیه بچه دبیرستانیا شده بودم!انگار نه انگار که همین امسال دبیرستان رو بوسیدیم گذاشتیم کنار!بخدا!اصن یه وضعی!
همه ی ارایشم یه عالمه ریمل به مژه هام بود.خو بعضی وقتا ادم دنگِش میگیره بعضی وقتا دنگِش نمیگیره دیگه!الان من رو مودِ انجامِ میزامپیلی نبودم.والا!
چتریهامو رو صورتم ریختم و مقنعمم بردم عقب!خیره سر به من میگن!فکر کنم این دفعه امیر موهامو ببینه نخ و سوزن برمیداره مقنعمو تنگ میکنه!
وای فکر کن!امیر همچین ژستی بگیره!خدایِ خندس!
کتونیه یغورِ مشکی سفیدمو پوشیدم!کشته مرده ی تیپَم بودم!اصلا این ساغر رو میبینم افسردگی میگیرم!امیر منو با یه لگد به باسنِ مبارک شوت نکنه بیرون!؟
بالاخره همه ی راه رو با مسخره بازی که در اوردم و هِی غر میزدم که چرا حسِ تیپ زدن نبود و چرا تو انقدر خوشتیپ کردی من الان شبیه اُمُل هام ،ساغر رو خندوندم.
دانلود رمان جرات یا حقیقت
وقتی ساغر به تاکسی تلفنی گفت همینجا نگه داره چشامو گشاد کردم تا تا میتونم اطرافو تجزیه تحلیل بکنم!حالا انگار گشاد کردنِ چشمام تاثیری هم جز اینکه شبیه جِن بشم؛ داره!
وقتی پولو حساب کردیم از ماشین پیاده شدیم…دستمو به بندِ کوله ی مشکی و سفیدم که شبیه کیفِ مدرسه بود گرفتم و همپایِ ساغر سمتِ ساختمونِ مشکی رفتم!ای جانم اقامون چه جایِ باکلاسی کار میکنه…
سریع پشتِ ساغر مثلِ جوجه اردکا حرکت کردم.
جلویِ یه درِ قهوه ای وایسادیم.در باز بود…وارد شدیم…یه خانومِ جیگیلی پشتِ میز نشسته بود.یه اقایِ جوون هم رویه مبلِ چرمیه قهوه ای نشسته بود.فکر کنم وقت داشت!
-سلام.بفرمایید.
ساغر با لبخند گفت:
-با آقایِ محمد ستایش کار دارم.
اِه فامیلی ممدِ خودمون رو گفت الان!چه جالب بعدِ این همه مدت من تازه فامیلیه دوستِ فابِ اقامون رو فهمیدم!چه شاسیَم من!
-عزیزم وقتِ قبلی داری؟
-راستِش نه!ولی به خودشون بگید اجازه میدن برم پیششون…
دخترِ با همون اعتماد به نفس و لبخندِ خوشگلش گفت:
-باشه ولی باید منتظر باشید.ایشون هنوز یه ملاقاتگر دارن
نام رمان: جرات یا حقیقت
نویسنده: nafas_me
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 377
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان جرات یا حقیقت

دانلود رمان ,دانلود رمان جرات یا حقیقت , رمان جرات یا حقیقت , رمان جرات یا حقیقت pdf , رمان جرات یا حقیقت apk , رمان جرات یا حقیقت ایفون , رمان جرات یا حقیقت اندروید , جرات یا حقیقت , دانلود رمان عاشقانه جرات یا حقیقت , رمان عاشقانه جرات یا حقیقت ,