4 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دانلود رمان حافظه شخصی

خلاصه رمان دانلود رمان حافظه شخصی :

انلود رمان حافظه شخصی _ او به همان سرعتی که عاشقِ دختر شده بود، فارغ نیز شد؛ اما مگر چقدر امکان دارد قضیه فراتر از این گمان ساده باشد؟!
حافظه‌ی شخصی، «رها»یی را روایت می‌کند که روابط ناکامی را به خود دیده. باری فردی به او علاقه‌ای نشان نداده و بار دیگر، شخصی دودِ هوا شده.
اما روزمره و زندگی او را به سمت رابطه‌ی شکست خورده‌ی پیشین سوق می‌دهند و روزگار بر مراد می چرخد.
تا پیش از آنکه دود شدگان برگردند و با هراس، اظهار کنند که این ماجرا تنیده به ریسمان و گره‌هایی از ابهام است.

پیشنهادات:

دانلود دلنوشته لبخند

قسمتی از متن رمان دانلود رمان حافظه شخصی :

سایه موهوم گذشتهای که دو سال از آن میگذرد، روی زندگی رها موحد افتاده و
روابطش را با پدرش خدشهدار کرده است.
دانلود رمان ماندن یا رفتن ) جلد دوم به یادت بیاور(
دانلود رمان پایان یک دورگه
دانلود رمان ده و ده دقیقه

دانلود رمان حافظه شخصی :

درست زمانی که سرنوشت در حال رو کردن دست دیگری ست، سایهها به مرور کنار
میروند و همه چیز را تغییر میدهند و در این میان؛ آریان، پسری که به طرز عجیبی
همیشه در کنار رهاست، بی آنکه هویتش معلوم باشد.
قبلهگاه من فقط رو به سوی آغوشش بود.
و من از خدایی سخن گفتم؛
که در اولین نگاه،

مسلمان چشمانش شدم دانلود رمان حافظه شخصی …
به آرامی چتریهام رو کنار زدم تا فضا رو بهتر ببینم. نفس عمیقی که میکشم پر
میشه از بوی قهوه فرانسوی؛ همون قدر تلخ، همون قدر خاص.
با لبخند وارد کافیشاپ شدم و نگاهم بین میزهای پر و خالی چرخ خورد اما
ندیدمش. مچ دستم رو برگردونم تا ساعت رو ببینم. هشت و نیمه و ما ساعت
هشت قرار داشتیم. ابروهام با گیجی به هم نزدیک میشه. نکنه رفته؟ !

– اگه طرف نیومده ما میتونیم در رکابت باشیم ها!

سرم به چپ چرخید. دو پسر با سبیلهای تازه جوانه زده و چشم هایی براق که
داشتن با نگاهشون دعوتنامه میفرستادن. همینه دیگه! با مانتو شلوار ساده مشکی
و مقنعه خاکستری رنگ و بدون یک مثقال آرایش، قشنگ شبیه دختر دبیرستانیها
شدم. چشم غرهای بهشون رفتم و گوشیم رو در آوردم شمارهاش رو بگیرم که یه
آقایی کنارم ایستاد.
– شما خانم موحدی؟

5 :

با تعجب سری براش تکون دادم و اون با دست به طبقهی باال اشاره کرد.
– دوستتون باال منتظر شماست.
آروم از پلهها باال رفتم و ته دلم خوشحال شدم که با وجود تاخیرم هنوز اینجاست
و نرفته. فضای باالیی کافی شاپ از پایین کوچک تره، اما خوشگلتر و مدرنتر.

نگاهم دست از کنکاش دیزاین مشکی زرشکی کافه برداشت و روی خو د خندانش
ثابت شد. هیچکس باال نبود جز خودش که با دیدن من مثل فنر جهید و اومد سمتم
و با ذوق بغلم کرد.
– اصال انگار نه انگار همین چند ساعت پیش دیدمت. دلم تنگت رفت رفیق!

با خنده مشتی به بازوش کوبیدم و روی صندلی نشستم و پاهام رو کشیدم تا
خستگیم رد بشه.
– حاال نمی تونستی بیای خونه مون و دلت رو گشاد کنی رفیق؟ حتما باید نصفه شبی
من رو میکشوندی این جا رمان حافظه شخصی ؟
با ناخن الک خورده نارنجی رنگش روی شمعی که روی میز بود خط انداخت و
خندهکنان گفت:
– هشت شب تازه سر شبه خانم مرغه اوالً، دومًا گفتم یه خرج رو دست خودم
بذارم. تو چرا شاکی میشی؟

– شاکی کجا بود؟ دمتمگرم که دعوتم کردی. راستش رو بخوای همون جلوی در
بوی قهوه هوش از سرم برد.
ل**بهاش رو با انزجار جمع کرد.
خ – یه امشب رو به جای اون ماده
ی تل قهوه
ُج به چیزهای جدید ا غدساز،
فکر کن .

انگشتان خستهی دستم رو شکوندم و از حس رهاییش لبخند زدم.

6 :

– چرا اونوقت؟
دستی روی شونهام قرار گرفت و صدایی با نشاط و مردونه کنار گوشم زمزمه کرد:
– همهی مردم شب تولدشون این کارو میکنن !

با کمی تعجب سرم رو برگردوندم سمتش و لبخندم در لحظه از بین رفت، وقتی
دماغم رو محکم کشید و بدون توجه به قیافهی درهم من کنار مریم نشست و با
عشق خیرهی نگاهش شد.
– احوال خوشگل من چطوره؟
مریم با ابرو اشاره ای به من کرد و کمی خجول لبخند زد. با خنده دستم رو روی هوا
تکون دادم و شونههام رو با بیخیالی باال انداختم.

– من دیگه به این هندی بازیاتون عادت دارم. راحت باشین .
حامد چشمان گردش رو موذیانه جمع کرد و با شنیدن حرف من، دستش رو انداخت
دور گردن مریم و با شیطنت گفت:

– من از فیلم هندی و بالیوودی خوشم نمیاد . میشه هالیوودی بشه قضیه؟
مریم با خندهای که نتونست سرکوبش کنه، دست حامد رو از دور گردنش باز کرد
و ل**بهای ظریفش رو داخل دهنش کشید.

– خجالت بکش فضا عمومیه.
حامد با شیطنت گفت دانلود رمان حافظه شخصی :
– یعنی اگه خصوصی بود مشکلی نبود؟ این که ناراحتی نداره عزیزم بیا زودتر از
این جا بریم. آخ که من میمیرم برای فضای خصوصی!
مریم مشتی حواله ی کلیه حامد کرد و با حرص گفت:
– مسخره بازی درنیار، امشب تولد رهاست.

7 :

حامد نیمنگاهی بهم انداخت و کمرش رو صاف کرد و لبخند زد.
– ما هم که یه رها بیشتر نداریم.

صدای ریتمیک قدم هایی به میزمون نزدیک شد و چشمهام با دیدن کیکی که روی
میز قرار گرفت برق زد و خندهام بیاراده بود؛ طرح باب اسفنجی و پاتریک!
– اینو نگاه! جای پدرام خالی! مگه واسه بچه دو ساله تولد گرفتین شماها!

حامد انگشتش رو تا ته توی چشم باب اسفنجی فرو کر د و ریلکس توی دهانش
گذاشت.
– برو خدارو شکر کن طرح تام و جری گیر نیاوردم.
لبخندی زدم و گل آبنباتی که روی شلوارک پاتریک بود رو برداشتم. از شیرینی
زیادش ل**ب هام جمع شد.
– آره واال از تو بعید نبود دانلود رمان حافظه شخصی .
مریم با صورتی درهم کیک رو سمت خودش کشید.
– شماها چهقدر کثیفین ! رها مثل آدم ببرش به منم برسه. نگاه کن توروخدا! حامد
داشتی زیرش تونل میزدی؟

با شوخی و خنده کیک خورده شد و انصافا بهمون خوش گذشت. شمع هایی که
عدد بیست و چهار رو نشون میدادن روی میز افتاده بودن و حامد چقدر سر آرزو
و فوت کردنشون اذیتم کرد.

با لبخند به این زوج دوست داشتنی نگاه کردم که داشتن سر آخرین تکه کیک دعوا
میکردن. مچم رو برگردوندم تا به ساعت نگاه کنم. دیگه داشت دیر میشد. بچهها
هنوز داشتند کلکل میکردند که سریع خم شدم و کیک رو برداشتم و چپوندم توی
دهنم! دستم رو با دستمال پاک کردم و با خونسردی به قیافه های خشمگینشون
نگاه کردم.

8 :

– دمتون گرم بچه ها، خیلی وقت بود این جوری خوش نگذشته بود، مرسی.
مریم ل**ب آویزانش رو کش داد و لبخند نصفه نیمهای زد:

– به ما هم خوش گذشت. از بس این چندوقت درگیر بودیم که یه تفریح درست و
حسابی نداشتیم.
حامد جعبهی طالیی رنگی روی میز گذاشت و عمیق لبخند زد:
– تولدت مبارک رها.
لبخند دندون نمایی زدم و با ذوق حاصل از کادو گرفتن گفتم:
– چرا زحمت کشیدین بچهها؟ همین که یادم بودین خودش برام یه دنیاست.
مریم نیشخند زد و چشم هاش رو توی کاسه چرخوند دانلود رمان حافظه شخصی .

– آره جون پدر جدت؛ اگه برات کادو نمی گر فتیم که ما رو به هم پاپیون میزدی!
حامد لبخند بزرگی زد .
– هنوزم دیر نشده ها!

مریم سقلمهای به کلیهاش زد و لبخندش رو به زور جمع کرد. با تاسف سری براشون
تکون دادم و خواستم جعبه رو باز کنم که حامد دست بزرگش رو روی دستم
گذاشت. نگاهش کردم، جدی بود.

– درسته که پسرخالتم رها اما از خواهر برام کمتر نیستی. مریم صمیمیترین دوستته
و از ب د روزگار زن بندهست اما همیشه خواهرته. اینا هیچوقت عوض نمیشن رها
حتی اگه جای آسمون با زمین عوض بشه.
دستم رو روی دستش گذاشتم و با لبخند چشم هام رو تاییدوار باز و بسته کردم.
لبخند کمرنگی زد و به صندلیش تکیه داد. مریم چشم غره ای به حامد رفت و رو به
من با استرس گفت:

9 :

– میدونم زمان زیادی گذشته اما… یعنی چون امروز روزیه که… .
با لحن بی خیالی پریدم وسط حرفش:

– مریم همه چیز تموم شده رفته. چرا اصرار داری چند وقت یه بار منو بندازی تو
گذشته؟ منو میشناسی مگه نه؟ پس باور کن همه چیز برای من تموم شدهست.
دیگه بحثش رو پیش نکش لطفًا! دانلود رمان حافظه شخصی

با لبخندی مصنوعی کنار کشید و زیرزیرکی به حامد نگاه کرد. حامد با اخم سر تکون
داد:
– امیدوارم واقعًا این طوری باشه.
دستم که برای باز کردن کادو پیش رفته بود برگشت.
– میشه بگین شما دوتا چتونه؟ چرا باز گیر دادین به من؟
حامد با جدّیت زل زد توی چشم هام:

– چون چند وقته خودت نیستی رها، هی گفتم صبرکنم بلکه خوب بشی یا حداقل
بیای باهامون حرف بزنی، اما دیدم انگار ما رو گذاشتی کنار و خودت یه تنه داری
میتازونی و… .
بیحوصله پریدم وسط حرفش:

– خبر داری از پروژه مجتمع یاس؟ مریم بهت گفته؟
با کمی تعجب سرش رو تکون داد. ابروهام رو آگاهانه باال فرستادم و چتری های
سرکشم رو بردم پشت گوشم.

– محض اطالعت حامدجان این پروژه به شدت عظیمه و بخش اعظم طراحیش پای
منه، اونم فقط ظرف یک ماه! به من گفته دانلود رمان حافظه شخصی شده این طراحیها رو باید زود و دقیق
و نوین به دستشون برسونم. به نظرت با این حجم کار و استرسی که بهم می داد
میتونستم مثل قبل با شما دوتا وقت بگذرونم؟ مریم تو مگه نمی دونستی من چقدر

منبع:یک رمان

نام رمان: دانلود رمان حافظه شخصی
نویسنده: رها امینی
ژانر: عاشقانه / معمایی / اجتماعی
تعداد صفحات: 881
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان دانلود رمان حافظه شخصی , رمان دانلود رمان حافظه شخصی , رمان دانلود رمان حافظه شخصی pdf , رمان دانلود رمان حافظه شخصی apk , رمان دانلود رمان حافظه شخصی ایفون , رمان دانلود رمان حافظه شخصی اندروید , دانلود رمان حافظه شخصی , دانلود رمان عاشقانه دانلود رمان حافظه شخصی , رمان عاشقانه دانلود رمان حافظه شخصی ,