3.4 94 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان حاملگی اجباری

خلاصه رمان حاملگی اجباری :

دانلود رمان حاملگی اجباری بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

آوایی که اینقدر شاد و سر زندست که همه با دیدنش به وجد میان… این آوا خانم قصه ی ما با دوتا از دوستاش به اسم سارا و سحر جاهایی میرن که همزمان با اونا سه تا پسر,دیگه هم هستن.. کل کل های این سه تا تا جایی که ادامه پیدا میکنه که… این سه تا پسر هم دسته کمی از اونا نداشتن.. مخصوصا این آقا رایان اخمو ولی مهربون.. بعد از مدت ها آوا متوجه میشه که رایان همون…

پیشنهادات :

دانلود رمان رئیس و کارمند⭐️

قسمتی از متن رمان حاملگی اجباری :

روبه روی مهرداد ایستاده بودم
با عصبانیت گفتم :
_ به خدا این روزا دل و دماغ درستی ندارم
مهرداد خندید و گفت :
_ چه خبرته از عالم و آدم طلبکاری
نفسم را بیرون دادم
دوباره پشت مانیتور نشستم و گفتم :
_ می خوای بدونی چی شده؟
اومد روبرویم روی صندلی نشست و گفت :
_ خوب معلومه می خوام بدونم چی شده رفیق ما اینقدر کله خراب شده باز نفسی
به سینه دادم

با حالت آه و افسوس گفتم :
_ چند روز دیگه عروسیمه

اینبار چنان خندید و قهقه ای سر داد
برای حرص دادنم و با خنده گفت :
_ بالاخره دم به تله دادی احمق
نگاهم را از مهرداد به مانیتور دادم و گفتم :
_ آره قرار ازدواج کنم
اونم با همون دختره

دانلود رمان حاملگی اجباری

این بار با تعجب زیاد گفت :
_ دروغ میگی ؟
سرم را انداختم و زمزمه کردم :
_ اون حامله است مجبورم
سرش را خم کردسمتم و گفت :
_ دیوونه شدی داره دروغ میگه
نفسم را به سینه دادم گفتم :
_ نه مجبورم این همون دختر ه است که مادرم انتخاب کرده
به گفته خودش از من حامله است

دستی به موهای بردم و چنگی به موهایم دادم و گفتم :
_ واقعا نمیدونم چیکار کنم اصلا یه گوهی خوردم که واقعا توش موندم هنوز
مطمئن هم نیستم
خم بود که گفت :
_ تو دیوونه شدی پسر این چه کاریه یه پولی چیزی بده براش ر ر و کم کنه
_ با قاطعیت تمام میگه که بچه از من حاضر نیست بچه رو سقط کنه

دیوونه شدی پسر تا چشم بذاری رو هم شکمش بالا میاد و دیگه چجوری
میشه بچه بزرگ و سقط کرد
باز دستی به موهای بردم
کلافه و عصبانی و گفتم :
_ نمیدونم یاقید آپارتمان میزنم یا قید زندگیمو
اصلاً کلاً دل و دماغ هیچی ندارم فعلا عروسی رو بگیرم از مادرم و
خواستگاری و زن و دختر و همه چیز خلاص بشم

( آوا )
نگاه مامان به سرویسهای طلا بود و گفت :
_ چقدر خوشگلن اینا سلیقه خودته ؟
وای خدا چقدر نازند

دانلود رمان حاملگی اجباری

لبی تر کردم خودم برای اولین بار بود آنها را می دیدم
چقدر ناز بودن سه تا سرویس طلای ۲۱ عیار است
دو تاش سفید بود یکیش زرد لبخندی تلخ زدم
مادر ندید حواسش به سرویس ها بود و گفتم :
_ نه تقریب ا اینا رو رایان انتخاب کرده
منم تایید کردم.

مادر گردنبند یکی از سرویس ها را برداشت روی گردنم گرفته و گفت :
_ خدای من چقدر خوشگله چقدر خوش سلیقه است این پسر
نفسی به سینه دادم و خیلی زیبا بود
یکی از آنها خیلی ظریف و خواستنی بود که واقعا من عاشق شدم
گردنبند را از روی گردن ام که مادرم گرفته بود برداشتم و گفتم :
_ آره خیلی قشنگه منم خوشم اومد
مادر نگاهش به من بود

و با لبخند گفت :
_ پسر خوش سلیقه ایه
چشمکی زد و ادامه داد :
_ که دست رو دخترم گذاشت و دو دستی دخترمو چسبید
لبخندی زد و ادامه داد :
_ خب معلومه چشمای آبی تو سگ داره عزیزم
که میبین همه عاشقش میشن
سرم را انداختم
سکوت کردم نفسی به سینه دادم
که مادر گفت :
_ حالا چرا سه تا زیاد نیست؟ زشت نبود کاشکی نمیذاشتی زشت بود
بعد خودش لبخندی زد و ادامه داد :
_ خوب ماشالله دارندگی و برازندگی
داره چرا نخره

دانلود رمان حاملگی اجباری

فقط نگاهم به او بود که لبی تر کرد و گفت :
_ امروز مامانش زنگ زد و گفت برای خرید عروسی پول میریزه به حساب
هرچی که خودتون دوست دارید بخرید منم گفتم فعلا که هیچی احتیاج نیست همه
چی تقریبا داری خودم از قبل برات آماده کردم
فق چند دست لباس خواب میخواستم بگیرم
گفتم خودت با سلیقه خودت بخریم
گردنبند و سرویس ها را روی میز توالت گذاشتم و گفتم :
_ باشه مامان حالا بعد خودم رفتم بیرون که دوتا میخرم فعلا عجله نکن
_ این طور که مهشید میگفت دوست مادرش خیاط مزون لباس عروس داره قرار
شد فردا باهم بریم لباس عروس ببینیم
وقت داری فردا بریم؟

دراز کشیدم روی تخت و گفتم :
_ آره مامان وقت دارم
مادرم با آب و تاب و ذوق و شوق زیادی از عروسی تعریف میکرد
از لباس عروس از این خرید و طلا برای بابا از پولی که به حسابم ریخته بودند
تا برای خرید عروسی خودم هر چه دوست داشتم بخرم
همه چیز که آماده بود
فقط مانده بود آرایشگاه که آن هم خاله مهشید دوستش کارش حرف نداشت
آرایشگاه بسیار معتبری داشت
یکی دو روز بود رایان را ندیده بودم
خیلی سرش شلوغ بود
اینطور که من متوجه شدم که خودش درگیر شرکت بود

دانلود رمان حاملگی اجباری

و مادرش دنبال کار های تالارعروسی بودن
خاله مهشید هم پا به پای ما یا مادرش در رفت و آمد بود
دو سر قضیه در حال کمک کردن بود
و من بودم که هیچ اشتیاقی برای عروسی نداشتم
دقیقا عین رایان وقتی شب دنبالم آمد
برای پروه لباس عروسی رفتم هیچ دلخوشی لباس عروسی نداشتم
داخل ماشین نشستم ترسیدم دعوایم کند متلکی حواله ام کند قبل از هر چیزی
سرم را پایین انداختم و گفتم :
_ سلام

ماشین ماشین را روشن کرد
با سرعت از جا کنده شد
و با پوزخند گفت :
ه به به چه دختر حرف گوش کنی
رویم را ازش گرفتم
و با کمی لحنی که بسیار ناراحت بودم گفتم :
_ تو حق نداری منو مسخره کنی
دیگر مگر دست خودم بود

تا میدیدمش اشک هایم جاری می شد
اما این بار سعی کردم بغصم را فرو خوردم
اشکهایم را پنهان کنم
نگاهم سمت پنجره مخالفش بود
که نفسی به سینه داد و گفت …

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

برای ورود به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید

برای دانلود رمان اینجا کلیک کنید

نام رمان: حاملگی اجباری
نویسنده: ویدا دهداری
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 324
منبع : –
برای دانلود وارد کانال تلگرام بشین
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان حاملگی اجباری

دانلود رمان ,دانلود رمان حاملگی اجباری , رمان حاملگی اجباری , رمان حاملگی اجباری pdf , رمان حاملگی اجباری apk , رمان حاملگی اجباری ایفون , رمان حاملگی اجباری اندروید , حاملگی اجباری , دانلود رمان عاشقانه حاملگی اجباری , رمان عاشقانه حاملگی اجباری ,