4.3 8 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان حصارتنهایی من

خلاصه رمان حصارتنهایی من :

درباره دختری به اسم آیناز است که نه قشنگی افسانه ای داره که بر سر زبان ها باشه، نه مال و منالی که پسرا برای ازدواج با اون به ردیف بایستند ، دختری با چهره معمولی که تو همین جامعه زندگی میکنه و بر خلاف تمام دخترا که عزیز کرده باباشون هستن ایناز اینجوری نیست …

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان حصارتنهایی من :

با عصبانيت بلند شد، دستشو گذاشت رو گلوم و چسبوندم به ديوار. رو انگشت پام وايساده بودم. چشمام گشاد شده بود.
آراد با فک منقبض شده گفت: هيچ کس جرات نکرده بود با من اينجوري حرف بزنه. اون وقت تو بي سر و پا، تو روي من وايمیسي؟!
دستشو بيشتر به گلوم فشار داد.جونم داشت به لبم مي اومد.
صدام در نيومد ولي با همون حال گفتم: ازت متنفرم!
هنوز عصبي نگام مي کرد. دستشو از گردنم برداشت و گفت:
– احتياجي به دوست داشتن تو ندارم! اونقدر سيندرلا دورم ريخته که کوزت توش گمه! گمشو بيرون!
نفسم نمي اومد. تند تند نفس مي کشيدم. به طوري که قفسه سينم ميومد بالا… با اشک تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
– هيچ وقت کسي رو بخاطر صورتش تحقير نکن!
خواستم برم که صدام زد:
– به خاتون بگو مهموني فردا شبو يادش نره؟ صبح نمي خواد بيدارم کني… به رجبم بگو بياد بالا کارش دارم.

دانلود رمان حصار تنهایی من

با چشم پر از اشک نگاش کردم و گفتم: چشم آقا!
تو راه گريه هامو کردم. به خونه که رسيدم، شير روشورو باز کردم، چند مشت آب به صورتم زدم و صورتمو خشک کردم. چند تا نفس عميق کشيدم و رفتم تو. سفره پهن کرده بودن و داشتن شام مي خوردن. به رجب گفتم آراد باهاش کار داره.
بعد از شام رفت پيشش، من و خاتونم رفتيم به اتاقم و مشغول دوخت دامنش شديم. کتو که پوشيد، خيلي ازش خوشش اومد.
گفتم: خاتون؟

خاتون کنارم نشسته بود و سيب برام پوست مي گرفت. با خنده گفت: بپرس!
– چرا آراد ريششو نمي زنه؟
– وا! بدبخت کجاش ريش داره؟!
– خوب همون ته ريش ديگه؟ چرا هميشه ته ريش مي ذاره؟
– نمي دونم والا! شايد دل و دماغ زدنشو نداره!
– خوب بده من تا براش بزنم!
– تو چيکار به ريش اون داري؟
– نمي دونم! دلم مي خواد ببينم صورتش بدون ريش چه جوريه! مي شه؟
– دخترا اين بدبختو با ته ريش کشتنش؛ اگه ته ريششم بزنه درسته قورتش مي دن!
– حالا همچين تحفه اي هم نيست! تا حالا ريششم زده؟
با تاکيد گفت: ته ريش! آره اگه جايي دعوت باشه.
بلند گفتم: به اميد يه روز مهموني!
خنديد و گفت: الان بحث مهم تر از ريش آقا نيست؟!
– نه! اول بايد به اين رسيدگي بشه!
خاتون خنديد و گفت: زودتر کارتو بکن، فردا صبح زود بايد بيدار شيم، عمارتو براي مهموني حاضر کنيم.
– فقط من و شماييم؟!

دانلود رمان حصار تنهایی من

– نه بابا! من و تو اگه بخوايم کار کنيم که شيش روز طول مي کشه؟! سه تا کارگر ديگه هم ميارم.
بعد از اينکه دامن خاتونو تموم کردم، خوابيدم.
صبح موعد رسيد! طبق فرمايش آقا، بيدارشون نکردم! من و خاتون، با سه تا خانم ديگه مشغول تميز کردن خونه شديم. يه سکوت عجيبي حکم فرما شد.
دلم گرفت و گفتم: يکي يه چيزي بگه! حوصلم سرازير شد!
خانمي که اسمش پريسا بود، گفت: چي بگيم؟!
خاتون: آيناز برامون بخون!

گفتم: چي؟ من صدام کجا بود که بخونم؟!
خاتون: شکسته نفسي نفرماييد! صداتو شنيدم؛ ناز نکن، بخون!
مولود: خوب اگه صدات خوبه، برامون بخون! اينجوري شارژ مي شيم بيشتر کار مي کنيم!
گفتم: باشه اگه آقا بيدار شد و دعوام کرد چي؟!
خاتون: آقا خوابش سنگينه! بخون!
سينمو صاف کردم و شروع کردم به خوندن. صدام تو سالن مي پيچيد:
– کجايي که بي تو داره نفسم مي گيره /تو رو مي خوام کنارم بي تو آروم ندارم/ نمي تونه کسي جاتو تو دلم بگيره/ فقط تو رو مي خوام من بي تو آروم ندارم/ بي تو زندگي محاله بي تو يه روز يه ساله / دلم برات چه تنگه،
دنيا با تو قشنگه /مي بوسمت يه عالمه آروم مي شه خيالم/ با تو همش رو ابرام، نباشي خيلي تنهام /تو دنيا هيچ کسو از تو بهتر نديدم،
دانلود رمان حصار تنهایی من
يه تار موتو عزيزم به صد تا دنيا نمي دم/ به آرزوم مي رسم با تو من خوشبختم/ تمام عمرم شب و روز دنبالت مي گشتم/ قلبم ،مال تو، جونم، مال تو عشقم به تو مي نازم/ نفسم، قلبم مال تو، جونم مال تو عشقم من تو رو دوست دارم عزيزم/ کجايي که بي تو داره نفسم مي گيره /تو رو مي خوام کنارم بي تو آروم ندارم.
نمي تونه کسي جاتو تو دلم بگيره. فقط تو رو مي خوام من بي تو آروم ندارم / عشق هميشگيمي تمام زندگيمي/ همش تو روياهامي و مثل نفس باهامي /تو خوبي و خواستني پاکي و دوست داشتني/…
هر جاي دنيا باشي الهي زنده باشي/ تو دنيا هيچ کسو از تو بهتر نديدم/ يه تارموتو عزيزم به صد تا دنيا نمي دم/ به آرزوم مي رسم با تو من خوشبختم/ تمام عمرم شب و روز دنبالت مي گشتم/ قلبم،
(همه با هم مي خونديم) مال تو… جونم، مال تو عشقم به تو مي نازم/ نفسم …قلبم مال تو … جونم مال تو عشقم من تو رو دوست دارم عزيزم …
داد زدم : کجايـــــي که…
داد زد: چه خبره خونه رو گذاشتي رو سرت؟
سرمو برگردوندم؛ آراد با اخم روي راه پله وايساده بود. سريع روسريمو کشيدم جلو .
– براي چي صداي نکير و منکرتو انقدر بلند کردي؟ فکر کردي صداي قشنگي داري؟!
حولشو رو شونش انداخته بود. از پله ها اومد پايين: يه ليوان آبميوه بيار استخر.
دانلود رمان حصار تنهایی من
وقتي رفت، گفتم: ديديد گفتم بيدار مي شه؟!
خاتون با خنده گفت: فکر کرده صداي حورالعينه که داره از خواب بيدارش مي کنه! به خاطر همين بيدار شد!
همشون خنديدن. براي من دردسر درست مي کنن و بعدش به ريشمم مي خندن!
سيب موز و براش بردم به استخر. وقتي ديدم شنا مي کنه، سريع روم رو برگردوندم. اين بچه انگار شرم و حياشو مي خوره! پشتمو کردم بهش، رفتم ليوانو گذاشتم رو ميز. خواستم فَلنگو ببندم که از تو استخر داد زد:
– کجا؟!
يه روز خيري بياد من از دست اين راحت شم! پشتم بهش بود؛ گفتم:
– مي رم…
حالا چي بگم؟! گفتم: مي رم…آها مي رم نماز بخونم.
صداش از پشت سرم اومد: يک ساعت داشتي فکر مي کردي که چيکار مي خواي بکني؟! ساعت ده صبح چه نمازي مي خواي بخوني؟!
فقط سرمو برگردوندم، به صورت پر اخمش نگاه کردم.
دونه هاي آب رو صورتش بود. چقدرسفيد شده! معلومه آب استخر بهش مي سازه!
با همون اخم گفت: انقدر نگاه نکن! چشمت انحراف پيدا مي کنه! اون حوله رو بده به من.

منبع:یک رمان

نام رمان: حصارتنهایی من
نویسنده: پری بانو
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 508
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان حصار تنهایی من

دانلود رمان حصارتنهایی من , رمان حصارتنهایی من , رمان حصارتنهایی من pdf , رمان حصارتنهایی من apk , رمان حصارتنهایی من ایفون , رمان حصارتنهایی من اندروید , حصارتنهایی من , دانلود رمان عاشقانه حصارتنهایی من , رمان عاشقانه حصارتنهایی من ,