5 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم

خلاصه رمان حکم ورودت را صادر می کنم :

دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم  روایتگر داستان زندگی پسری دبیرستانی به اسم دانیال که تنها دارایی‌اش تنهاییست. در طول زندگی اتفاقاتی برای دانیال از جانب خودش می‌افته و این باعث آزار و اذیت و درگیری‌های ذهنی برای او میشه، از جمله صادر کردن حکم ورود موجوداتی از ذهنش به دنیای واقعی…

پشنهادی:

قسمتی از متن رمان حکم ورودت را صادر می کنم :

روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم.
صدای ریچل رابین توی اتاق میپیچید، با این آهنگ آرامش عجیبی بهم دست
میداد.

بلند شدم و نشستم روی تخت، دستمو بردم سمت میز تا موبایلمو بردارم و اهنگ رو
عوض کنم که یه جملهی تنفر آمیز روی صحفهی گوشی نمایان شد”.”Bottery Low
نمیتونستم
سعی کردم تا به زور گوشی رو شارژ کنم وگرنه شب رو بدون آهنگ عمرا
بخوابم. دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم

صبح رو با تلفنهای پی در پی مانی بیدار شدم. آبی به دست و صورتم زدم.
لباسهام رو عوض کردم و رفتم دم در و صبر کردم تا مانی بیاد و باهم بریم مدرسه.
امسال سال اخرمون بود. دوتامون 18 ساله بودیم و از 13 سالگی هم همدیگه رو
میشناختیم.

با آهنگ ضرب پا گرفتم و زیر ل**ب زمزمه میکردم.
تو افکار خودم غرق بودم که ماشین مانی جلوی پام ترمز کرد.
مانی: علیک سالم، بیا باال.

– اگه نمیگفتی تا صبح همینجا وایمیسادم.
مانی: همین االن هم صبحه، زر نزن بیا باال.
در ماشین رو باز کردم و نشستم روی صندلی شاگرد. داشبورد رو باز کردم و هنسفری
و ام پیتری پلیر رو گذاشتم داخلش و در داشبورد رو بستم تا توی مدرسه با وجود یه
وسیلهی الکتریکی توی درد سر نیفتم.

دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم :

سر کالس حواسم به درس نبود و توی فکر فیلمی بودم
که دیشب از تلویزیون پخش شده بود. با شنیدن صدای زنگ، کتابم رو بستم.
کیفم و برداشتم و از کالس زدم بیرون. دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم .

کالس بعدی شیمی بود؛ به سمت کالس رفتم و کیفم رو گذاشتم روی صندلیم و به
سمت آزمایشگاه رفتم.
هیچ کس به جز اقای حیدری –دبیر شیمی– توی آزمایشگاه نبود و همه مشغول
استراحت بودن.

روی یکی از صندلیها نشستم و مشغول تماشای کارش شدم.
حواسش تمام کمال به کارش بود. چندین مواد رو توی هم ریخت و باهم مخلوط
میکرد.

در کشویی رو باز کرد و یک قوطی از داخلش دراورد و
مواد داخلش رو ریخت توی مادهای که داخل بشر آزمایشگاهی بود و رنگ ماده از
بنفش به سبز تغییر کرد و باعث شد دودی از ماده بلند بشه. لولهی توی دستش رو
گذاشت توی جا لولهای و یه لولهی دیگه رو برداشت.

کمی از اون مواد توی قوطی ( دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم )رو درش ریخت و بعد با یه مادهی دیگه مخلوطش کرد.
هنوز متوجه من نشده بود.
همیشه از اینکه یه جایی هستم و افراد متوجه من نیستن و سرگرم کارشون هستن،
لذت میبردم. یکم سر جام تکون خوردم و بعد دوباره غرق استاد شدم.
لولهای که دستش بود رو آروم تکون میداد تا موادهای

6 :

داخل بشر باهم قاطی بشن. همینجور که مشغول تکون دادن بشر توی دستش بود،
آروم اروم به سمت من برگشت و وقتی متوجه ی حضور من شد لوله از دستش
افتاد.
استاد: پسرم تو که منو ترسوندی.

– ببخشید استاد… نمیخواستم مزاحم کارتون بشم.
استاد: از کی اینجایی؟
-از اول زنگ تفریح.
استاد: جالبه برات؟
– چی؟
استاد: آزمایشگاه… توی این سه سال متوجه عالقت به شیمی و آزمایشگاه شدم.
-آره… به شیمی عالقهی خاصی دارم… برخالف بقیهی شاخههای علوم تجربی.
با تموم شدن این جملم در آزایشگاه باز شد و پسرا اومدن داخل.

اصال حواسم به زنگ نبود اینقدر که غرق کارای استاد بودم.
همه سر جاشون نشستن. نگاهم و به مانی انداختم
که بغل دست من نشسته بود و بعد حواسم رو دادم به استاد.
بعد از مدرسه قرار بود با مانی بریم تا یک سر به مادر بزرگش که فقط تا چند روز
دیگه بیشتر زنده نبود بزنیم.

روزهای آخر عمرش بود و مانی دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم هم تنها نوهی پسرش بود

7 :

و قصد داشت که تمام اموالش رو به نام مانی بزنه.
توی ماشین نشسته بودیم و به سمت خونهی مادربزرگش راه افتادیم.
تمام طول راه مانی کالفه بود و مدام دستش رو توی موهاش میکشید.

دستم رو بردم سمت ضبط و صداش رو کم کردم.
-چته؟
مانی: هووف، یاسمین.
– یاسمین چی؟
مانی: داره میره ترکیه… برای همیشه.

-خب بره، چیش به تو میرسه؟ مانی خودت رو درگیر یه دختر نکن داداش.
مانی: نمیشه دانیال، از 15 سالگی همدیگه رو میشناسیم.
بعد از تموم شدن مدرسه تا تابستون کاراشو میکنه که واسه دانشگاه اونور باشه.
االن که مادر بزرگ هم میخوادچرا تو هم کاراتو جور نمیکنی تا باهاش بری؟

مانی: نمیتونم اینجا رو ول کنم و برم، مخصوصا
اموالشو بزنه به نام من بزنه، نمیتونم همه چی رو ول کنم و راه بیفتم دنبال
یاسمین.

-پس داداش باید بیخیال یاسمین بشی… یا یاسمین یا اینجا، یکی رو باید انتخاب
کنی.
بهش فکر کن شاید الزم باشه با یاسمین بری و یا شاید همینجا بمونی

8 :

لبخندی زد و دستش رو زد رو شونم.
مانی: مرسی که هستی داداش.
چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم.
رسیدیم دم در خونهی مادربزرگ مانی، خاتون.

در رو برامون باز کردن و با ماشین وارد خونهی چند صد متری خاتون شدیم.
حیاط تقریبا 100 متری با کلی گل و گیاه، کال حیاط سرسبز و بزرگی داشت.
وارد خونه شدیم، خونه دو طبقه بود، اتاقها باال بودن به عالوهی یه نشیمن طبقهی
دوم و سالن پذیرایی و آشپزخونه هم طبقهی پایین. دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم .

خونهی شیکی بود. با اون سلیقهای که خاتون داشت باید هم خونه این قدر قشنگساخته و چیده شده بود.

خاتون خودش هم زن شیک پوش و فوقالعاده مرتب و تمیزی بود و حساسیت نسبتا دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم
زیادی روی مانی داشت.

رفتیم توی سالن پذیرایی و خاتون رو عینک روی چشم
و مشغول مطالعه دیدیم. نگاهی به کتاب توی دستش کردم، “مادام کوری” همیشه
دوست داشتم کتابش رو بخونم از جریان کامال باخبر بشم ولی نه وقتش رو کردم نه
حوصلش رو داشتم.
به جاش مانی چندین بار این کتاب رو خونده بود و برای من ماجراش رو تعریف کرده
بود.

مانی آروم به سمت خاتون رفت، جلوی پاش زانو زد و دستش رو بوسید.

9 :

خاتون تازه متوجه مانی شده بود، کتابش رو بست و عینکش رو درآورد.
صورت مانی رو با دستاش قاب گرفت و بو*س*ه بارونش کرد.اشک توی چشمهای
مانی جمع شده بود و نمیتونست حرفی بزنه. تمام مدت مانی سرش پایین بود.
خاتون با دستاش سرش رو باال آورد و با لبخند تو چشماش زل زد.
خاتون: خوبی پسرم؟

مانی: عالیم خاتون.
خاتون هیچی نگفت و فقط به صورت تنها نوهی پسرش نگاه میکرد.
خاتون روش رو از مانی گرفت و به من زل زد. باز هم همون لبخند مهربون.
از وقتی که یادم میاد خاتون برای هردوی ما مثل مادر بود. مانی از دو سالگی مادرش
رو از دست داده بود و منم از سن 7 سالگی خانوادهام از هم جدا شدن و با پدرم
زندگی کردم تا اینکه که پدرم وقتی 16 سالم شد تصمیم گرفت بره اروپا و من از اون
موقع تنها ولی زیر نظر خانوادهی مانی بودم تا مشکلی برام پیش نیاد.

خاتون برای هردوی ما مادری کرده بود، آروم به سمتش رفتم دستش رو بوسیدم.
در جوابم همون لبخند مهربونی رو که 11 ساله ازم گرفته شده رو بهم زد.
خاتون: خوبی دانیال جان؟- ممنون خاتون، به خوبیتون دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم .
خاتون: مانی جان امروز رو گفتم بیاین اینجا تا راجعبه اموالم باهم صحبت کنیم.

منبع:یک رمان

نام رمان: حکم ورودت را صادر می کنم
نویسنده : Daniall
ژانر: درام/عاشقانه/ترسناک
تعداد صفحات: 122
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

حکم ورودت را صادر می کنم

دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم , رمان حکم ورودت را صادر می کنم , رمان حکم ورودت را صادر می کنم pdf , رمان حکم ورودت را صادر می کنم apk , رمان حکم ورودت را صادر می کنم ایفون , رمان حکم ورودت را صادر می کنم اندروید , حکم ورودت را صادر می کنم , دانلود رمان عاشقانه حکم ورودت را صادر می کنم , رمان عاشقانه حکم ورودت را صادر می کنم ,