4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دانلود رمان خاص

خلاصه رمان دانلود رمان خاص :

دانلود رمان خاص حنانه روی مبل نشست و گفت:«فرهاد، آموزش آیسان تموم شده، آمادست برای اولین عملیاتش» فرهاد گفت:«کیوان هم آمادست!» آیسان دست‌هایش را به هم کوبید و گفت:«امیدوارم همین امروز یه عملیات خیلی هیجان انگیز بهمون بدن!»

پشنهادی:

قسمتی از متن رمان دانلود رمان خاص :

 

به نام خدا
سخنی با خوانندگان:
از اینکه این رمان را برای مطالعه انتخاب کردید ممنونم. تمام اتفاقات و شخصیت های
داستان ساخته ذهن من است. این رمان را تقدیم می کنم به همه پلیس های خوب و
فداکار کشورم.

همچنین از دوستان خوبم فاطمه و ساجده ممنونم که در نوشتن این رمان مشوق و
همراه من بودند.
فاخته شمسوی ،
فصل اول
حنانه روی مبل نشست و گفت:»فرهاد، آموزش آیسان تموم شده، آمادست برای
اولین عملیاتش«
فرهاد گفت:»کیوان هم آمادست!«
آیسان دستهایش را به هم کوبید و گفت:»امیدوارم همین امروز یه عملیات خیلی
هیجان انگیز بهمون بدن!«

کیوان:»منم حوصلهام سررفته!«
فرهاد:»فقط خداکنه ایندفعه گروگان گیری نباشه!«
حنانه:»اووووف آره گروگان گیری خیلی داشتیم«

آیسان چند قلپ از قهوهاش را نوشید دانلود رمان خاص و بقیه را هم تشویق به خوردن کرد. خانه
فرهاد که همیشه در آن جمع میشدند، ویالیی بود با دو ساختمان مجزا، که یکی
دوبلکس بود و آن یکی سوئیت. حیاط بزرگ بود و باغچه بین دو ساختمان فاصله
میانداخت. نمای ساختمان سنگ سفید بود با پنجرههای مربع که باالیشان نیم دایره.

بود. در ورودی چوبی بود و تا در کوچه جاده موزاییکی داشت. بقیه کف حیاط هم
سنگ فرش بود و از بین سنگ فرشها گیاه درآمده بود. شروع خانه با پذیرایی بود
که داخلش مبلهای استیل مخمل به رنگ عنابی چیده شده بود و فرشها و پردهها

 

دانلود رمان خاص :

هم ست مبلها بودند. آشپزخانه کنار پذیرایی بود و پلههای طبقه باال کنار در
آشپزخانه. یک اتاق طبقه پایین و بقیه اتاقها و هال طبقه باال بود و هر طبقه سرویس
بهداشتی جداگانه داشت.

فرهاد به حنانه نگاه کرد. ابروهای خرماییاش مدل خاصی بود و چشمهای یشمیاش
در سایه مژهها به روبرو خیره شده بودند. بینی باریک و سرباالیش از نیم رخ زیباتر
مینمود و برجستگی لبهایش از مرز صورت بیرون آمده بود. فرهاد با پایش ضربهای
به پای حنانه وارد کرد و گفت:»به چی فکر میکنی؟«
حنانه فنجان قهوه را روی میز گذاشت و گفت:»هیچ، داشتم خونه رو تماشا میکردم!«
آیسان:»مگه اولین بارته اینجا رو میبینی؟«
حنانه:»نه، همینطوری!«

فرهاد هنوز داشت به آرامی قهوهاش را میخورد که گوشیاش به صدا درآمد. فورا
فنجان را روی میز گذاشت و تلفن را جواب داد:»سالم جناب سرهنگ…. بله ممنون….
کجا؟!….« دانلود رمان خاص .
فرهاد اشاره کرد که کاغذ و خودکار به او بدهند. حنانه فورا کاغذ و خودکاری در
اختیارش گذاشت و با دقت به او خیره شد. موهای مشکی اش را که بلندیشان تا
پشت گردنش میرسید، به عقب شانه زده بود. ابروهای پهن و مردانهاش همراه مژهها
به روی چشمان عسلیاش سایه انداخته بودند. بینی مستطیلی که به صورتش میآمد
و لبهایی معمولی که البته لب پایین پهنتر از لب باالیی بود.

چانه مثلثی که فک
بیرونزدهاش را زیباتر نشان میداد. انگشتهای متناسبش خودکار را روی کاغذ
میرقصاندند. حنانه مدتها بود شیفته او بود، اما هرگز چیزی از احساسش را بروز
نمیداد. فرهاد چیزهایی را یادداشت کرد و بعد گفت:»چشم جناب سرهنگ، خیالتون
راحت باشه، عضوگیری هم داشتیم، برامون دعا کنید!«

وقتی خداحافظی کرد، حنانه و آیسان همزمان گفتند:»چی شده؟!«
فرهاد خندهاش گرفت و گفت:»بچهها، یه عتیقه فوقالعاده قدمتدار و گرون قیمته
که تازه توسط جویندگان گنج غیرقانونی کشف شده. اونا میخوان توسط

 

4 :

قاچاقچیهای کله گنده اونو خارج کنن اونطرف مرز و خالصه آبش کنن. اما اون باید
به موزه تحویل داده بشه و مال ملت ایرانه.«
حنانه:»حاال وظیفه ما چیه؟«
فرهاد:»پیدا کردن مخفیگاه قاچاقچیا، پیدا کردن خنجر، دستگیری صحیح و سالم
همهشون«

آیسان:»یا خدا« دانلود رمان خاص
حنانه:»سرنخی بهمون نداد؟«
فرهاد نگاهی به یادداشتش انداخت و گفت:»ساعت چهار کیلومتر پنج اتوبان تهران-
قم«
کیوان:»چطوری باید اونا رو پیدا کنیم؟«
فرهاد:»این دیگه دست حنانه خانومو میبوسه!«
حنانه با خنده و ناز گفت:»دیگه مجبورم بهتون لطف کنم و از نیروم استفاده کنم«
همگی خندیدند، البته آیسان و کیوان هنوز از قدرت حنانه و فرهاد اطالعی نداشتند
و فقط خندیدند. خندهشان که تمام شد آیسان گفت:»پاشید بریم دیگه! ساعت دوئه
ها!«
یک ربع بعد، هرچهار نفر با لباسهای سرتاسر سفید در حیاط ایستاده بودند. فرهاد
سراغ کادیالک طالییاش رفت که حنانه گفت:»بهتر نیست با سمند بریم؟ کادیالک
خیلی خاصه!«

فرهاد چند لحظه فکر کرد و گفت:»آره با سمند بریم«
همگی سوار ماشین شدند و راه افتادند. حنانه از داخل کولیاش نقابهای سفیدی
بیرون آورد و گفت:»بچهها نقاباتون«
آیسان نقاب را گرفت و پرسید:»این شبیه نقاب بالماسکه است!«

کیوان:»ولی نقاب بالماسکه که انقدر ساده نیست، مثل این میمونه که هنوز خامه!«

حنانه نقابش را از زیر شال به صورتش زد و گفت:»نباید شناخته بشیم، یادتون
رفته؟«

 

5 :

بقیه هم نقابشان را زدند و به خیابان خیره شدند.
وقتی رسیدند، فرهاد در کناریترین جای جاده توقف کرد و پیاده شد. حنانه هم
پیاده شد و کاپوت را باال زدند. حنانه همینطور که تابلوی خطر را پشت ماشین
میگذاشت، نگاهی به ساعتش دانلود رمان خاص انداخت. ساعت سه و پنجاهوهفت دقیقه بود. کنار
فرهاد برگشت و گفت:»هنوز حسشون نکردم«

فرهاد هم ساعتش را نگاه کرد و گفت:»دودقیقه مونده«
کمی بعد پرادوی سیاهی با فاصله از ماشین آنها توقف کرد. حنانه همینطور که الکی
آچاری را دست فرهاد میداد گفت:»فکر نکنن ماییم!«

با این حرف فرهاد چنان با شتاب برای دیدن سوژه سر بلند کرد که محکم به کاپوت
خورد و آخش به هوا رفت. حنانه زیر خنده زد و گفت:»یواشتر!«
فرهاد کاپوت را بست و دستهایش را با دستمال پاک کرد. بدون جلب توجه پرادو را
زیر نظر گرفت. دو مرد هیکلی در ماشین بودند و اطراف را میپاییدند. فرهاد
گفت:»برو استارت بزن، برق استارتو کندم!«

حنانه سری تکان داد و جای راننده نشست. کیوان پرسید:»چیزی شده؟!«
حنانه:»آره اومدن، ولی هنوز یه طرف نیومده!«
آیسان:»همون پرادوی پشت سرمون؟«

حنانه:»آره فقط زیاد نگاهشون دانلود رمان خاص  نکنید تابلو بشه!«
حنانه پیاده شد و با صدای بلند گفت:»روشن نمیشه«
فرهاد دوباره کاپوت را باال زد. در همین لحظه یک پراید زیتونی پشت پرادو ایستاد.
حنانه گفت:»فرهاد سیم استارتو وصل کن اون یکی هم اومد!«

مردی از پراید پیاده شد و ساک ورزشی کوچکی را از پنجره پرادو داخل فرستاد. بعد
هم پاکت قلمبهای را گرفت و سوار پرایدش شد. فرهاد کاپوت را بست و گفت:»خنجر
کدومه؟«
حنانه گفت:»تو ساکه، باید پرادو رو تعقیب کنیم!«

 

6 :

فرهاد مثلث خطر را همراه کیف ابزار پشت ماشین سوت کرد و با حنانه سوار ماشین
شدند. اول پرادو حرکت کرد و بعد پراید. فرهاد هم دنبالشان راه افتاد. گوشیاش را
بیرون آورد و شماره را گرفت. بعد آن را دست حنانه داد و گفت:»به جناب سرهنگ
شماره پرایدو اعالم کن«
حنانه باال پایین پرید و گفت:»من باهاش حرف بزنم؟«
صدای سرهنگ کیانی از آنطرف خط آمد:»الو فرهاد…«
حنانه چشم غرهای به فرهاد رفت و گوشی را کنار گوشش گرفت:»سالم جناب
سرهنگ، فرهاد پشت فرمونه!«

سرهنگ گفت:»سالم دخترم. چه خبر؟!«
حنانه گفت:»پیداشون کردیم و داریم تعقیبشون میکنیم. شماره ماشینی بهتون
میدم تا توقیف بشه!«

سرهنگ:»توقیف؟ فروشندهست یا خریدار؟«
حنانه:»فروشنده«
سرهنگ:»خوب بگو یادداشت کنم« دانلود رمان خاص
حنانه که جو پلیسی گرفته بود گفت:»پراید زیتونی متالیک به شماره
صدوچهلوشش، قاف، هجده، تهران بیستودو. دو سرنشین آقا و خانم، به سمت قم
در حال حرکته حدودا کیلومتر شش«

سرهنگ:»باشه دخترم، منو بیخبر نذارین، موفق باشین«
حنانه خداحافظی کرد و گوشی را روی داشبرد انداخت. پراید کمکم از آنها عقب
افتاد، اما فرهاد همچنان در تعقیب پرادو بود. آیسان پرسید:»حاال چطوری خنجرو
ازشون بگیریم؟!«

فرهاد:»دارم به همین فکر میکنم، باید خودشونم دستگیر کنیم، پس نمیتونیم فقط
به خنجر فکر کنیم.«
حنانه:»به نظر من باید صبر کنیم تا یه جای ثابت برن!«
کیوان:»یعنی دارن میرن قم؟!«

 

7 :

فرهاد شانه باال زد و گفت:»باالخره یه جایی میرن دیگه!!«
حنانه گفت:»مواظب باش نفهمن دنبالشونیم!«
کیوان:»اونم با این نقابای تابلومون«
حنانه:»شیشهها دودیه، زیاد معلوم نیست«

کمی بعد پرادو در خروجی که به سمت تهران برمیگشت پیچید. فرهاد هم پیچید و
گفت:»مثل اینکه دارن برمیگردن تهران«
مدتی گذشت و وارد تهران شدند. آیسان خوابیده بود. کیوان پرسید:»تا کی باید
تعقیبشون کنیم؟«

 

ادامه:

فرهاد:»تا جایی که برسن یه جای مشخص«
وارد یکی از خیابانهای قدیمی تهران شدند و جلوی در یک خانه کلنگی توقف
کردند. فرهاد از سر خیابان رد شد و در خیابان بعدی توقف کرد. رو به کیوان کرد و
گفت:»خوب، من یه نقشهای دارم!«
آیسان که بیدار شده بود چشمانش را مالید و گفت:»رسیدیم؟«
کیوان پرسید:»کجا؟!«

آیسان:»مخفیگاه خالفکارا دیگه«
فرهاد با خنده گفت:»آره رسیدیم«
حنانه گفت:»حاال چیکار کنیم؟!«
فرهاد:»کیوان باید بری داخل یه سر و گوشی آب بدی«
کیوان:»برم در بزنم بگم من اومدم سر و گوشی آب بدم؟!«

حنانه و آیسان خندهشان گرفت و فرهاد گفت:»نه روانی، من یکی دوتا میزنم در
گوشت، طوری که لبت یا دماغت خون بیاد، البته با عرض معذرت. لباسات رو هم
خاکی می کنیم که مثال ازت زورگیری کردن. تو میری در خونشون میگی میشه
کمک کنید و یه لیوان آب دستم بدید چه بدونم از همین چیزا! امیدوارم ببرنت
داخل«
حنانه گفت:»الزم نیست بزنی، گریمش میکنم!«

 

 

منبع:یک رمان

نام رمان: دانلود رمان خاص
نویسنده:فاخته شمسوی
موضوع:عاشقانه ،پلیسی ،تخیلی
تعداد صفحات:370
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان خاص

دانلود رمان دانلود رمان خاص , رمان دانلود رمان خاص , رمان دانلود رمان خاص pdf , رمان دانلود رمان خاص apk , رمان دانلود رمان خاص ایفون , رمان دانلود رمان خاص اندروید , دانلود رمان خاص , دانلود رمان عاشقانه دانلود رمان خاص , رمان عاشقانه دانلود رمان خاص ,