3 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان خواهر خوانده

خلاصه رمان خواهر خوانده :

دانلود رمان خواهر خوانده بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

نیهان دختری ۱۷ساله، به خاطر اینکه ناپدریش می‌خواد اونو بفروشه، مجبور می‌شه از خونه فرار کنه…
حسام پسری تنها که خانوادش رو از دست داده… عشق یکطرفه‌ای به خواهرخوانده‌اش دارد.
آشنایی حسام و نیهان سرآغاز ماجراهایی می‌شود…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان خواهر خوانده :

نیهان، ناچار از جا برخاست و مقابل نگاه ماتزده ی حامد، به دنبال
حسام رفت؛ حین راه رفتن، پالتو را پوشید و از ساختمان بیرون رفتند.
باد سرد و سوزناکی به پوست صورتش خورد و تنش لرزید؛ سرش را در
یواشتر برو خب، الان میخورم «: یقه ی پالتو فرو برد و غرولند کرد
» ! زمین با این کفشا
حسام اما بی توجه به نیهان از حیاط بیرون رفت؛ ماشین را روشن کرده
بود که نیهان خودش را رساند و در را باز کرد.

همانطور که نفس نفس
میزد و توک بینی اش از سرما سرخ شده بود، در را بست. ماشین با
تیک آف از جا کنده شد و حسام که مثل انباری از باروت، تنها منتظر
جرقهای برای انفجار بود با فریادی تمام عصبانیتش را سر دخترک
خالی کرد.
– تو کنار حامد چه غلطی میکردی ها…ن؟! نشستی کنارش هِر هِر
میکنی؟! سیب بلد نیستی مثل آدم پوست بگیری، تیکه کنی بخوری
که وسط جمعیت دهنتو مثل اسب آبی باز میکنی؟!

نیهان سرش را در یقه فرو برده و خودش را جمع کرده بود که حسام
بازویش را کشید.
– با توام… کری؟ با حامد چی میگفتین به هم؟!
نیهان ماتزده و با مظلومیت حسام را نگاه کرد؛ اصلا آن آدمی که
همیشه میشناخت نبود! بازویش را عقب کشید و آهسته لب
»! هیچی «: زد
– خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم؟! تا وقتی اسمت به عنوان
همسر تو شناسنامهی منه، حواست به رفتارت باشه. طلاقت که دادم
بعد برو هر غلطی دلت خواست بکن!

دانلود رمان خواهر خوانده

نیهان باز هم دندان روی جگر گذاشت و حرفی نزد؛ به خودش قول
داده بود، یک امشب را برّهای سر به زیر باشد و زباندرازی نکند. مراعات
حال آشفته ی حسام را میکرد و لب از لب برنمیداشت. ماشین مقابل
خانه متوقف شد؛ حسام اخمآلود، کلید خانه را سمت نیهان گرفت.
– بگیر برو تو!

دخترک نگاهی به کلید توی دست حسام انداخت و پرسید
»!؟ نمیای
– نه!
با تأنی کلید را برداشت و از ماشین پیاده شد؛ صدای جیغ لاستی کهای
ماشین روی آسفالت بلند شد. نیهان نگاه غمبارش به انتهای کوچه و
رفتن حسام مانده بود که صدای غرش ابرها بلند شد و لرز به تنش
انداخت؛ بغض آسمان ترکید.

کلید را توی قفل چرخاند و وارد حیاط
شد؛ سلانه سلانه سمت خانه رفت. باران شدت گرفته و شلاقوار
میبارید؛ صدا ی کوبیده شدن قطرات درشت باران بر تن زمین،
شیشهی پنجرهها و رعد آسمان به گوش میرسید. فضای تاریک خانه
هر از گاهی با برخورد ابرها به یکدیگر، کمی روشن میشد.

سمت
اتاقش رفت و چراغ را روشن کرد، نگاهی به آینه انداخت و پوزخندی
زد. چقدر برای این ظاهر آراسته و اولین مهمانی ذوق داشت!

دوش گرفت و با بلوز شلوار راحتی و گرمی که به تن داشت، روی کاناپه دراز
کشید؛ دلواپس حسام بود و خواب به چشمانش نمیآمد. ساعت از سهی
نیمه شب گذشته بود که صدای بر هم کوبیده شدن در، دخترک را از

جا پراند. سمت در سالن دوید و چند قدمی فاصله داشت که در باز شد؛

با دیدن حسام حینی کشید و دستش را مقابل دهان گرفت. آهسته لب
»! حسا…م «: زد
موهای خیس و ژولیدهی حسام و لباسهای چسبیده به تنش خبر از
پیادهروی زیر باران را میداد. کتش را روی دوش گرفته و یقهی
پیراهنش پاره بود. جلوتر که آمد روی گونه و پیشانیاش کبود شده و
ردی از خون دیده میشد.

دانلود رمان خواهر خوانده

انگار اصلا نیهان را نمیدید و با چشمهایی
نیمهباز تلو تلو میخورد؛ با عبورش از کنار نیهان، بوی تند سیگار در
مشام دخترک پیچید. بدون اینکه حتی کفشها را درآورد سمت اتاقش
رفت و با لباسهای خیس روی تخت افتاد.

نیهان آب دهانش را فرو برد و کنار درگاه اتاق ایستاد؛ چشم به حسام
«: دوخته بود و جرأت نزدیک شدن نداشت. در دل به خودش نهیب زد
از چی میترسی دختر؟! تو که کتک خورت ملسه! نهایتش اینه چک و
»!؟ لگدت بزنه… برو جلو ببین چه مرگشه
» … حسام… حسام جان «: با احتیاط جلو رفت و صدا زد…

جوابی نداد؛ بغض گلوی دخترک را میفشرد. دستش سمت بازوی
»!؟ حسام… حسام صدامو میشنوی «: حسام رفت و آهسته تکان داد
صدایی گنگ و نامفهوم که بیشتر شبیه ناله بود شنید؛ دست روی
گونهی حسام گذاشت.

پوستش داغ بود، داغ و سوزان! اشک روی
گونههای دخترک غلتید و هراسان سمت گوشی تلفن دوید. مضطرب و
با عجله، شمارهی حامد را گرفت. بعد از چند بوق پیاپی صدای
خوابآلود در گوشش پیچید.
– الو… بله؟!
حامد جون مادرت «: نیهان با صدایی مرتعش، میان گریه لب باز کرد
»! پاشو بیا… حسام حالش خیلی بده
-نیهان تویی؟ چی شده؟!
– حسام تا الان بیرون بوده، فکر کنم دعوا کرده… نمیدونم! ولی الان
تب داره حالش بده بیا.
– باشه… باشه اومدم!

تماس را قطع کرد و سمت اتاق رفت؛ تا رسیدن حامد باید کاری
میکرد. پشت دستها را روی گونههایش کشید و بغضش را مهار کرد.
نزدیک حسام رفت و کفش و جورا بها را از پاهایش بیرون کشید ؛
دکمههای پیراهنش را باز کرد.

روی گردن و سینهاش قرمز و جای
خراشیدگی بود؛ لحظهای نگاهش رو سینهی عضلانی و ستبر حسام
ثابت ماند؛ لب گزید و دلش لرزید اما فورأ نگاهش را دزدید و سعی
کرد پیراهن خیس را از تنش بیرون آورد.

دانلود رمان خواهر خوانده

دستهای ظریف و کوچکش
حسام… «: توان حرکت دادن جسم سنگین او را نداشت؛ ملتمسانه گفت
»! حسام صدامو میشنوی؟ یه تکونی بخور، بذار پیراهنو درآرم… حسام
فقط نالههای خفیف حسام را میشنید؛

دست از تقلا برنداشت. با کمی
از این پهلو به آن پهلو گرداندن حسام، پیراهن را از تنش جدا کرد؛ پتو
را تا روی سینهاش بالا کشید و حوله ی کوچکی برداشت. نم موهایش را
میگرفت که صدای زنگ خانه بلند شد؛ سراسیمه سمت آیفون دوید و
با دیدن تصویر حامد، فورأ کلید را فشرد و در باز شد.
طولی نکشید که حامد وارد خانه شد.
– کو؟ کجاست؟ مگه با هم نیومدین خونه؟!

نیهان سمت اتاق اشاره کرد.
– بیا ای نجاست! منو رسوند خودش رفت. انگار بیرون کتک کاری کرده؛
سر و بدنش خراشیدگی و کوفتگی داره!
من میرم بیرون، کاری داشتی «: حامد وارد اتاق شد و نیهان گفت
». صدام بزن
از اتاق بیرون رفت و روی مبل به انتظار نشست؛ نیم ساعتی طول
چیشد؟ «: کشید تا در اتاق باز شد. از جا پرید و دستپاچه پرسید
»؟ حالش خوبه
بهتره، نگران نباش؛ فقط «: حامد نفسش را بیرون داد و گفت
»! سرماخورده
ببینم چون با من حرف «: اخمآلود سمت نیهان آمد و با کلافگی پرسید
»؟ میزدی، میخندیدی ناراحت شد و دعواتون شد
نه، یعنی آره. تو مسیر باهام دعوا کرد، «: نیهان لب کج کرد و جواب داد
»! بعدم منو رسوند خونه و خودش رفت…

نام رمان: خواهر خوانده
نویسنده: صدیقه سادات محمدی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 466
منبع : –
دانلود نسخه pdf
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان خواهر خوانده

دانلود رمان ,دانلود رمان خواهر خوانده , رمان خواهر خوانده , رمان خواهر خوانده pdf , رمان خواهر خوانده apk , رمان خواهر خوانده ایفون , رمان خواهر خوانده اندروید , خواهر خوانده , دانلود رمان عاشقانه خواهر خوانده , رمان عاشقانه خواهر خوانده ,