4.1 15 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان خیانتکار عاشق

خلاصه رمان خیانتکار عاشق :

من یه زنم، اما مجبورم مردونه بجنگم…من یه دخترم، اما مجبورم پدرم رو توی تیمارستان رها کنم…من یه معشوقم، اما مجبورم دل بشکنم…من یه پرستارم، اما مجبورم آدم بکشم…من یه عاشقم، اما مجبورم خیانت بکنمو در آخر من یه جاسوسم و مجبورم بخاطر دل بستن به دشمنم جوتنم و بدم…!باید سنگدل باشم، نسبت به هر کسی که دوسم داره، چون من یه پلیس دزدم!دزد قلب ها و احساسات، زندگی ها و اطلاعات! دوئل شیطان و فرشته ی درون، فاصله ی بین عشق و خیانت!

پیشنهادات :

دانلود رمان خیانت کار عاشق جلد دوم

قسمتی از متن رمان خیانتکار عاشق :

دست های خونیم و روی هم مالیدم و نالیدم

_نه… نه! کاره من نبود.

زانو زدم روی زمین و موهام و توی دستم کشیدم، درد موهام کمتر از درد قلبم بودن

یه چیزی توی اعماق وجودم داد می زد:

کاره توه! توی قاتل بی رحم شدی که اختیار خودت و نداری…!

به سمت درخت هجوم بردم و اسلحه رو برداشتم

_تقصیر توه مامان!

واسه چی منو تو خرابه های زندگیت جا گذاشتی و آوارشون کردی رو سرم؟

تقصیر توه بابا!

من و بین بدبختی ها جا گذاشتی و رفتی تیمارستان، توی دیوونه باید زود تر می رفتی، کاش هیچوقت نبودی، کاش یتیم بودم…!

با نوک اسلحه زدم روی عضوی از بدنم که بیشترین درد رو مهمون وجود دردمندم می کرد

تقصیر شماهاست که اسمتون برادره

شمایی که منو ول کردید!

با حق من و سارا رفتید، ولی بدون ما

زمزمه کردم

_بمیر…!

تویی که بخاطر سه تا مرد عوضی که خونوادت بودن،

زدی رو دست هر چی نامرده و شکستی قلبی رو که عاشقت بود.

اسلحه رو از خودم فاصله دادم و روی قلبم گذاشتم

بمیر تانیا! اینطوری رویا و رائیکای خیانتکار هم باهات

می میرن.

دانلود رمان خیانتکار عاشق

اگه امثال من نباشن دنیا خیلی قشنگ تر می شه، کسایی که بلد نیستن کار درست رو بدون کار های غلط انجام بدن.

کسایی که بخاطر اشتباه و خیانت چهار نفر یه دنیا رو مجازات می کنن

انگشتم و روی ماشه به حرکت درآوردم.

در آخرین لحظه دستی اسلحه رو از لای انگشت های قفل شدم درآورد

_چه غلطی می کنی؟

با کرختی روی زمین نشستم و نالیدم

_آراد من کشتمش!

اون با من کاری نداشت، حتی منو ندیده بود.

دستم رو به زمین سرد تکیه دادم…

قبل از اینکه نقش زمین بشم، دستای قدرتمند آراد بلندم کردن.

به آهستگی در گوشم زمزمه کرد

_تو باید به حرف من گوش می کردی و به این ماموریت نمیومدی!

رو به چند تا از سربازا کرد

_مثل اینکه این پرستار بیشتر از ظرفیتشو امروز تجربه کرده، می برمش بیمارستان.

صدا ها می شنیدم اما نمی تونستم روشون تمرکز کنم.

با قدم های آراد تکون می خوردم و بعد هم روی تخت گذاشتم

فشار سرنگ‌ رو توی دستم حس کردم و تصویر چشم های آرامش بخش لیندا بالای سرم جون گرفت.

قطره اشکی از گوشه ی چشمم روی گونم سرازیر شد.

دستش و روی پیشونیم گذاشت و لبخند کمرنگی روی لب های سرخش نقش بست.

خم شد سمتم و به آرومی گفت_خوب می شی!

ناگهان آرامش غریبی به مغزم سرازیر شد و ماهیچه های چشمم رو منقبض کرد، نور لامپ کم رنگ تر شد و اتاق در تاریکی فرو رفت.

***

بعد از اون شب، شب های زیادی گذشت که من دست به اسلحه به صبح رسوندم!

اما هیچکدوم از اون مرگ ها که به دست من رقم خوردن، به اندازه ی مرگ اون نفوذی ناشناس دردناک نبودن…

اون اولین باری بود که من از خط قرمز هام گذشتم.

اگه اون شب اسلحه رو می چرخوندم روی یه نفر دیگه، الان این نبودم.

زندگی من مجموعه ای از روزهایی بود که تک تک ثانیه های رو خودم و اشتباهاتم رقم زدیم، اما من پشیمون نیستم بخاطر عشقی که به تو و اون مرد دادم…

دانلود رمان خیانتکار عاشق

(دو هفته بعد)

صدای خش خش لباسی رو در نزدیکم شنیدم و بعد از چند ثانیه نیمکت تکون خورد و گرمای بدن آشنایی رو در کنارم احساس کردم.

هم چنان نگاهم رو به رودخونه دوختم.

حضور آراد رو بدون نگاه کردن هم می شد، تشخیص داد

_حرفی نداری بزنی؟!

در سکوت به تصویر تکراری و همیشگی هرروزم نگاه کردم.

نفس عمیقی کشید و گفت_پس من حرف می زنم.!

برای گزارشت چی بنویسم؟

دستم رو روی روپوشم مشت کردم…

_می دونی اگه حقیقت و بگم، چه بلایی سرت می…

نگذاشتم جملش رو کامل کنه

_تو حقیقت و نمی دونی!

_خب تو بگو و روشنم کن.

_من نیازی ندارم اهدافم رو برای کسی روشن کنم که هیچ نقشی تو نقشم نداره.

پوزخندی زد و گفت_این تفکر شخصی توئه!

جوابش فقط سکوت بود.

_باشه؛ می دونی اگه اون چیزی که از ماجرای اون شب می دونم رو گزارش بدم، چه بلایی سرت میاد؟

پوزخند اجباری ای روی لبم شکل گرفت، به سمتش برگشتم و به چشم های جدیش زل زدم.

اون همیشه جدی بود؛ هرگز چیزی به اسم احساس رو در کارش دخیل نمی داد، حتی اگه گزارشش دخل من رو میاورد، در گفتن حقیقت ماجرا تردید نمی کرد.

منتظر بود تا راهی جلوش بزارم و نجاتم بده.

چشم ازش برنداشتم و گفتم:

_اگه گزارش بدی من چیکار کردم، کارم بی نتیجه می مونه…

حرفی نزد و اجازه داد، منظورم رو بگم

_اون مرد زنده موند، چون من خواستم.!

می خواستم زنده بمونه و کلید این ماموریتم شه، جونش رو من ببخشید، بهش صدمه نزنید و نزدیکش نشید تا من این کار رو انجام بدم.

دستی به ته ریشش کشید و گفت:

_داری دروغ می گی!

پوزخندی زدم و گفتم:

_یک ماه بهم فرصت بده تا توجهش رو جلب کنم.

اخم کمرنگی بین ابروهاش نقش بست

_تو نیازی به جلب توجه نداری!

پوزخندی زدم و گفتم:

_این تفکر شخصی توئه!

دانلود رمان خیانتکار عاشق

دستم رو توی جیب روپوشم فرو کردم و با قدم های کوتاهی از آراد و اون مکان نحس دور شدم.

اون شب چیزی در من زنده شد که بعد از دیدن چشم های رامتین مرده بود… چیزی که کلید حل این ماموریت با دست های بی رحم من بود.

قسمت دوازدهم

از مترو پیاده شدیم.

زیر چشمی بهش نگاه کردم که با ذوق و شوق به مردم و خیابون ها و پاساژ ها نگاه می کرد.

اگه سارا می تونست باهامون بیاد، بیشتر از اسما برای دیدن این تجملات و خیابون های باکلاس ذوق می کرد.

به زحمت لبخندش رو جمع کرد، اما آثارش رو توی برق چشم هاش می دیدم_خب… قراره کجا بریم خانم داناوان؟

شونه ای بالا انداختم و به مرکز خرید روبرومون اشاره کردم

_بریم لباس بخریم.

دنبالم قدم برداشت و گفت_مشکوکی عجوزه!لبخند مرموزی زدم و گفتم_می خوام تمام هنر عشوه و دروغ و خیانتم رو به کار ببندم تا ازین ماموریت جون سالم به در ببرم.

ابرویی بالا انداخت و در حالیکه به مغازه ها نگاه می کرد، زیر لب گفت_ترسناک شدی!

توجهی نکردم و به ویترین مغازه ها نگاه کردم.

ناگهان صدای جیغ اسما دراومد_مگه می خوای باهاشون عروسی کنی؟ بابا یه کوفتی بخر تا بریم، کل مرخصیمون صرف ایرادای خرکی تو شد.

با اخم سری تکون دادم و گفتم_هیچکدومشون جذاب نیستن.

اشاره ای به باکس توی دستش کرد و با لحن بامزه و مظلومی گفت_حتی مال من؟

لبخندی به چشم های خوشگلش زدم و گفتم_تو که فقط کفش خریدی!

_هر چی!

خیره به جلوم گفتم_بهتر نبود صبر می کردی تا با لباسی که می خری ست کنی؟

_من اگه از چیزی خوشم بیاد تو انتخابش تردید نمی کنم.

دانلود رمان خیانتکار عاشق

پوزخندی زدم و تو دلم گفتم:

تنها انتخابی که تو زندگیت می تونی به اختیار و دل خودت بکنی هم همین انتخاب کفش و لباسه.

به آخرین مغازه ی پنجمین مرکز خریدی که اومدیم، رسیدیم.

اگه همینجا انتخاب نمی کردم، اسما می کشتم.

خواستم پام و بزارم داخلش که صدای احوال پرسی اسما اومد.

با کنجکاوی عقبم رو نگاه کردم که از تعجب ابروهام بالا رفتن.

برگشت سمتم و نگاه نافذش رو به سر تا پام دوخت و گفت_سلام خانم داناوان.

آخرین باری که دیدمش همون شب نحسی بود که رایان تیر خورد.

لبخند مصنوعی ای زدم_خوب هستید آقای راینر؟

برخلاف دفعات قبلی که دیده بودمش لبخند دوستانه ای زد و رو کرد سمت اسما…

_شما هم به پارتی امشب میاید؟

اسما ذوق زده لبخند زد و گفت_آره؛ اما هنوز تو انتخاب لباس موندیم.

_این پاساژ بهترین مزون های لباس مجلسی رو داره، چطور هنوز انتخاب نکردید؟

نامحسوس چشم غره ای به عشوه ای که از سر و روی اسما می ریخت، رفتم

_سخت پسندی!

آندره خنده ای کرد و گفت_پس بزارید کمکتون کنم.

اسما یه تای ابروش و بالا انداخت و با حرصی پنهان گفت_مثل اینکه توی انتخاب لباس های زنونه تجربه و مهارت دارید.

_وقتی یه خواهر افراطی توی لباس خریدن و مهمونی رفتن داشته باشی، ناخواسته ماهر می شی…

اسما با ذوق خندید و دنبالش وارد مغازه شد.

عنترا چه زود گرم گرفتن!

همین چند هفته پیش بود که اسما گفت‌ ملاقات هامون همیشه ختم به جنگ و جدال می شه.

ندایی از درونم که متعلق به رویا خانم بود، به حرف اومد:

منبع:یک رمان

نام رمان: خیانتکار عاشق
نویسنده: ف عبدالله‌زاده
ژانر: عاشقانه، جاسوسی، هیجانی، اکشن
تعداد صفحات:660
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان خیانتکار عاشق

دانلود رمان خیانتکار عاشق , رمان خیانتکار عاشق , رمان خیانتکار عاشق pdf , رمان خیانتکار عاشق apk , رمان خیانتکار عاشق ایفون , رمان خیانتکار عاشق اندروید , خیانتکار عاشق , دانلود رمان عاشقانه خیانتکار عاشق , رمان عاشقانه خیانتکار عاشق ,