4.8 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

خلاصه رمان دختری با چشمان سرخ :

در خانواده ی بزرگ و ثروتمند رشیدی دختری به دنیا می آید دختری با چشمان سرخ وحشتی همه خانواده را فرا می گیرد همهمه ای بر پا می شود او را دختر شیطان میدانند خانواده اش او را از خود دور میکنند و به زنی در روستایی دور افتاده می سپارند تا او را بزرگ کند آیا او واقعا دختر شیطان است؟ چه آینده ای در انتظار اوست؟

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان دختری با چشمان سرخ :

از رفتار ساواش شوکه شدم خواستم ازش جدا بشم که محکم تر به خودش فشارم داد، تازه چشم به شاهزاده وهرام افتاد که داشت با دهن باز نگامون میکرد ، یه لحظه از اینکه فکرایی در بارمون کنه ترسیدم

ـ ساواش ولم کن خفه شدم.

دستاش رو شل کرد ولی از دور کمرم باز نکرد خنده ای کرد و گفت

ـ دختر تو اینجا چه میکنی؟

دستام رو روی دستاش گذاشتم وسعی کردم با آرامش از دور کمرم بازش کنم

ـ ساواش جان ولم کن تا حرف بزنیم این طوری که تو حلقتم نمیتونم حرف بزنم.

خنده ی بد جنسی کرد و گفت ـ ولت کنم؟ بعد از دوسال تازه گیرت انداختم.

لبخندی بدجنس تر از خودش زدم و دستاش رو با قدرت از هم باز کردم، با چشای گرد نگاهی به دستاش کرد، چشمکی بهش زدم و نگاهی به شاران کردم

ـ این انصاف نیست من طرطبه رو کشتم تو پادشاه تاریکی شدی؟

خنده ی شاران بلند شد و گفت ـ هام من رو از تو لایق تر دونست.

چپ چپ نگاش کردم ـ بله هر چی کار سخته رو به من میده آسوناش رو به بقیه…

اشاره ای بهش کردم ــ مثل جناب عالی.

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

چش غره ای رفت ـ همچین هم آسون نیست خودت که چند تاشون رو دیدی هنوز بعضی هاشون برام گردن میکشن.

ـ آخی میخوای بیام کمکت؟

خندید ـ اون وقت چه طور میخوای بیای؟

حلقه ی تو دستم رو نشون دادم ـ همون طور که اومدم اینجا!

همشون با تعجب به حلقه نگاه کردن

ساواش با تعجب گفت ـ ولی این حلقه رو فقط پادشا هاو ملکه ها میتونن داشته باشن!

شونه ای بالا انداختم ـ کمتر از ملکه هم نیستم .

پوزخند وهرام تموم نشده بود که ساواش دستاش رو رو شونه هام انداخت ــ من که دو سال پیش گفتم دلم میخواد ملکه م باشی!

خندیدم ــ مگه هام میذاره من به فکر زندگیم باشم، اگه به حال خودم گذاشته بودم شاید تا الان ازدواج کرده بودم.

ساواش خندید و گفت ـ ولی نیهاد که ازت خاستگاری نکرده!

ابروهام بالا پرید ونگاه مشکوکی بهش کردم ـ تو از کجا میدونی؟

حس کردم رنگش پرید، سریع نگاش رو دزدید وبه طرف صندلی ها اشاره کرد و گفت

ـ بریم بشینیم.

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

خودش زود تر از ما حرکت کرد، چرا مشکوک میزد!؟ مطمعن شدم یه چیزی رو ازم پنهون میکرد با قدم های سریع دنبالش رفتم

ـ ساواش؟

بدون اینکه نگام کنه رو صندلی نشست کنارش نشستم نگاش رو گرفت، حالا اگه گذاشت ذهنش رو بخونم!

شاران و شاهزاده هم نشستن، از نگاه شاهزاده معلوم بود حسابی کنجکاو و متعجبِ.

نگام رو دوباره به ساواش دادم، خواستم دستام رو رو دستاش بزارم که دستاش رو کشید.

خندم گرفت ـ ساواش خان زود اعتراف کن که خوندن ذهنت همچین هم سخت نیست!

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

پفی کشید و دستاش رو تو موهاش فرو برد ـ آسا کنجکاوی نکن دوست ندارم چیزی بدونی!

بدون حرف نگاش کردم ولی همچنان نگاه می دزدید، شاران منو مخاطب قرار داد

ـ آسا چرا اومدی اینجا!؟ ماموریت داری؟

نگام از ساواش گرفتم و به شاران دادم سری تکون دادم و به شاهزاده نگاه کردم با بد جنسی و شیطنت زوم چشاش شدم ـ آره اومدم یه نفر رو بکشم.

ابرو های شاهزاده بالا پرید ،

از کنجکاوی رو به موت بود، متوجه نگاه ساواش هم شدم سریع سرم رو برگردوندم و نگاش رو غافلگیر کردم ولی زرنگ تر از من نگاش رو گرفت

خندیدم ـ تا کی میتونی پنهون کنی!

عصبی بهم نگاه کرد و گفت ــ باشه میگم بهت ولی اجازه نداری ازم ناراحت بشی!

سرش رو زیر انداخت و گفت ــ بستن دهان نیهاد کار من بود!

گیج و کنجکاو منتظر موندم ـ منظورت چیه؟

غمگین نگام کرد ـ منو ببخش آسا ولی من مهر سکوت به دهن نیهاد کاشتم تا هیچ وقت نتونه بهت ابراز احساسات کنه!

با دهن باز نگاش کردم، پس تقصیر نیهاد نبوده! پس غرور نبوده که نیهاد رو از حرف زدن نگه داشت!

ـ چرا ساواش؟ چرا همتون بازیم دادین؟ اون از هام اینم از تو!

نگاهی به شاران کردم ـ تو چی؟ تو چیزی برای گفتن نداری؟

شاران دستاش رو بالا برد ـ.من بی تقصیرم، هیچی نمیدونستم به جون آرسام!

چش غرهای بهش رفتم ـ جون آرسام رو قسم نخور!

خواستم از جام بلند شم که ساواش دستم رو گرفت ـ آسا میخواستم بیای زمرد وملکه م بشی! فقط به خاطر همین این کار رو کردم.

چشام رو بستم و لعنتی به بخت بدم فرستادم ، آهسته چشام رو باز کردم ـ ساواش از اینکه دهن نیهاد رو بستی ناراحت نیستم، چون اون الان نامزد کرده و کار تو ربطی به اون موضوع نداره، اگه منو دوست داشت جلوی چشمم با تینا نامزد نمیکرد،

ولی خستم و دلگیر دو ساله تو بازیم دادی حالا هم هام یه بازی جدید و پیچیده شروع کرده

ولی این اخرین بازیه بعد از این ماموریت میرم جایی که نه دست تو بهم برسه نه هام.

از جام بلند شدم که ساواش گفت ـ آسا بعد از این ماموریت به زمرد بیا، قول میدم خوشبختت کنم!

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

لبخند تلخی زدم ــ میدونم ساواش تو خیلی خوبی ولی خیلی چیزها هست که نمیدونی! راستش وقتی دیدمت خیلی خوشحال شدم، فکر کردم دوست خوبم رو دیدم و میخواستم بیام و همه ماجرا رو بهت بگم تا دلم سبک بشه ولی فهمیدم که همچنان باید تو قلبم مثل یه راز باقی بمونه تا موقعه ش برسه.

برای بعد از ماموریتم هم بعدن تصمیم میگیرم الان ذهنم درگیره بزار برای بعد…

ازشون دور شدم و به سالن رفتم ، دیگه نمیزارم کسی بازیم بده ، بسه اسا خنگ بودن بسه! چه طور از اولم توجه ی علاقه ی ساواش به خودم نشدم؟ چرا همش رو شوخی میدونستم؟

دردم اینجاست که دلم نمیاد بزنم لهش کنم دلم خنک شه.

وهرام #

ساواش بعد از رفتن آسا حسابی تو فکر فرو رفته بود و ناراحت بود، مگه این دختر چی داشت که پادشاه زمرد اینکار رو برای بدست آوردنش کرده بود؟

دلم برای پادشاه سوخت، شاید اگه من نپذیرمش ساواش رو قبول کنه و همسرش بشه!

ولی چرا ملکه شدن رو رها کرده و میخواد محافظ من بشه؟

و اینکه کی رو میخواد بکشه! با اینکه چشاش پر از خباثت بود و برای ترسوندنم این حرف رو زد ولی دروغی تو چشاش نبود!

باید باهاش حرف بزنم شاید اگه بهش قول بدم محافظم بشه همه چیز رو بهم بگه!

پارت: هشتاد و شش

وهرام#

روز مسابقه رسیده بود همه در قسمت مخصوص منتظر شروع مسابقه بودیم. شرکت کننده ها به صف ایستاده بودن، صورت همه با دستمال سیاه پوشیده شده بود و فقط چشم هاشون معلوم بود و لباس های همه یک شکل و فرم داشت.

اولین مسابقه تیر اندازی بود همه خیلی خوب تیر انداختن ولی اونایی که هر ده تا تیرشون به هدف خورده بود برای مرحله ی بعد انتخاب شدن که سی و دو نفر میشدن و از دخترا فقط دو تا شون انتخاب شد.

ـ دومین مسابقه شمشیر زنی بود نگام به دخترا کشیده شد، معلوم نبود کدومش آسا س چون صورتشون پوشیده بود، شمشیر زنی شروع شد

رقیب دخترا مرد بود چون اسم ها از تو قرعه کشی انتخاب میشد نگام به سمت ساواش کشیده شد نگاش رو یکی از شمشیر زنا ثابت بود انگار مطمعن بود اون آسا س.

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

رد نگاهش رو گرفتم، مرد روی زمین افتاده بود و شمشیر دختر روی گلوی مرد نشسته بود، دختر برنده اعلام شد و شمشیر رو از رو گلوی مرد برداشت و پشت به او در حال خارج شدن از محل شد که مرد شمشیرش رو برداشت و پشت به دخترک دوید، دلشوره گرفتم دلم نمیخواست بلایی سر اون دختر زبون دراز بیاد.

از جام بلند شدم همه نگاه ها به سمتم کشیده شد و مسیر نگام رو دنبال کردن، شمشیر مرد به سمت گردن دختر فرود اومد نزدیک بود فریاد بزنم که دختر جا خالی داد و به سرعت پشت مرد چرخید و شمشیر رو روی گلوش گذاشت، باچیزی که درِ گوش مرد گفت شمشیر از دستش افتاد و دستاش رو بالا برد.

باز به ساواش نگاه کردم رد لبخندی رو لباش بود، برای خودمم عجیب بود که چرا اینقدر رو رفتار این دو نفر زوم کردم.

مرحله ی سوم مسابقه ی تن به تن بدون هیچ سلاحی بود و از شانزده نفر هشت تاشون به مرحله بعد میرفتن، و این مرحله فقط یه دختر بود که اونم معلوم بود کیه!

رقیبش یه مرد هیکلی با عضله های برجسته و پر بود

همه رو از نظر گذروندم بیشترِ نگاه ها روی آسا و مرد گنده بود، آسا تو شمشیر بازی مهارت خوبی داشت ولی تو جنگ تن به تن اونم با همچین مردی!

به خودم قول دادم که اگه اول شد ردش نکنم ، چون این کار بازی با جون خودم بود… حالا که فهمیده بودم قصد کشتنم رو دارن، قوی ترین باید محافظم میشد!

نام رمان: دختری با چشمان سرخ
نویسنده:مریم
ژانر: عاشقانه ,تخیلی،فانتزی
تعداد صفحات: 465
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ

دانلود رمان دختری با چشمان سرخ , رمان دختری با چشمان سرخ , رمان دختری با چشمان سرخ pdf , رمان دختری با چشمان سرخ apk , رمان دختری با چشمان سرخ ایفون , رمان دختری با چشمان سرخ اندروید , دختری با چشمان سرخ , دانلود رمان عاشقانه دختری با چشمان سرخ , رمان عاشقانه دختری با چشمان سرخ ,