3.6 14 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دختری که من باشم

خلاصه رمان دختری که من باشم :

دانلود رمان دختری که من باشم بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

جوانی از جنس سنگ، لبریز از غرور، برای رسیدن به خواسته‌هایش قادر است تمام مرزها را زیر پا بگذارد. او

از شکستن‌ها، گذشتن‌ها و ویران کردن‌ها ابایی ندارد. روزی که خودش را در اوج می‌بیند، سرنوشت

دست به کار می‌شود، از جایی که فکرشد  را نمی‌کند کسی را وارد زندگی‌اش می‌کند که قصر

ساخته شده از غرورش را ویران می‌سازد و آغاز کابوس‌هایش را رقم می‌زند. اما آیا در این بازی‌ غرور می‌تواند پیروز باشد؟

پیشنهادات : 

قسمتی از متن رمان دختری که من باشم :

زل زدم تو چشماشو گفتم:ببین یه چیزی بهت میگم میخوام همیشه یادت باشه!نمیدونم تو چطور اومدی تو زندگیم ولی از همون لحظه اولی که دیدمت با همه دخترایی که تا حالا دیدم فرق داشتی و داری پس مطمئن باش هیچوقت نه مثله اونا باهات رفتار میکنم نه حسی که به اونا داشتم به تو دارم…هر چی باشه واقعیه!

از این حرفم خجالت کشید اولین بار بود که سرخ شدن گونه هاشو میدیدم! اروم خودشو از من جدا کرد و گفت:بسه دیگه!

و طرف شونه هاشو گرفتم و گفتم:و یه چیز دیگه!

سرش پایین بود!

 

با دستم چونشو گرفتم و سرشو اوردم بالا و گفتم:تا وقتی پیش منی از هیچکس و هیچ چیز نترس چون من پشتتم!تازه برات هیچ خطری هم ندارم خب؟

مثه دختر بچه ها سرشو تند تند تکون داد!

لبخندی زدم و سرمو بهش نزدیک کردم یه بوس از پیشونین کردم تمام سعیمو کردم که پدرانه باشه تا بهش اطمینان بده. بعد از خودم جداش کردم.

برای عوض کردم جو گفتم :خب نمیخوای از اولین رقصت و اولین دامنت عکس بگیری؟

اونم با خوشحالی پیشنهادمو قبول کرد این دفعه رفتم دوربینمو اوردم . گذاشتمش روی پایش و تنظیمش کردم بعد با آوا نشستیم روی مبل دستمو انداختم دور شونش . بر خلاف انتظارم سرشو گذاشت رو شونم وقت برای هیچ عکس العملی نبود رو کردم به دوربین و عکس گرفته شد.

آوا رو کرد به منو گفت:بیار ببینیمش!

 

از جام بلند شدم دوربینو برداشتم و دوباره نشستم پیش اوا!

اوا با ذوق گفت:وای چقد لباسامون به هم میان!

لبخندی زدم و گفتم:اره خودمونم به هم میایم!

آوا با تعجب برگشت سمتم!تازه فهمیدم چه گندی زدم. باید یه جوری جمع و جورش میکردم دوربینو ازش گرفتم و گفتم:اینجوری هیچکس تو مهمونی بهمون شک نمیکنه!

آوا که خیالش راحت شده بود گفت:اره!

دانلود رمان دختری که من باشم

دوربینو خاموش کردم و گفتم:خب دیگه بهتره شاممونو بخوریم!

با هم غذامونو خوردیم تمام مدت حواسم به آوا بود دوباره حسی که شمال پیدا کرده بودم تو وجودم زنده شده بود. اگه آوا یه دختر معمولی بود مطئنا باهاش دوست میشدم.شایدم یه چیزی بیشتر از دوستی!

آوا داشت لقمه های اخر تو ظرفشو میخورد در حالی که من هنوز به نصفه هم نرسیده بودم سرشو بلند کرد نگاهش تو نگاه خیره من قفل شد.

چند ثانیه به هم خیره شدیم حرکاتم دیگه دست خودم نبود اروم سرمو جلو بردم اونم هیچ حرکتی نمیکرد . لبخندی زدم و نزدیک تر رفتم نمیدونم از تعجب بود یا چیز دیگه به هر حال انگار سر جاش خشکش زده بود قاشق پرش هم هنوز دستش بود .

 

صورتامون کمنر از 20 سانت فاصله داشت . نگاهمو از چشماش مشکیش گرفتم و به لباش خیره شدم خواستم برام جلو که یه دفعه خودشو عقب کشید با دست پاچگی از جاش بلند شد و گفت:بهتره من دیگه برم!

اینو که گفت منم به خودم اومدم . خواستم یه چیزی بگم که دیدم از جلوی چشمم غیب شد . فقط صداشو شنیدم که گفت:خدافظ! بعد در بسته شد.

دستمو کشیدم تو صورتم همین چند دقیقه پیش داشتم بهش اطمینان میدادم که خطری از جانب من براش نیست حالا داشتم چی کار میکردم!

بلند شدم و رفتم تو اتاق خواستم حولمو بردارم که دیدم کیف و لباساش هنوز تو اتاقن!

 

لبخند زدم و جمعشون کردم کلیدش حتما تو کیفش بود. همون موقع دوباره درو زد با وسایلشو رفتم دم در بدون این که نگاهم کنه گفت:کیفمو…

از حرکاتش کاملا معلوم بود دستپاچس.

وسایلشو گرفتم سمتش و گفتم:یادت رفت ببری!

بدون این که بهم نگاه کنه اونا رو از دستم گرفت و گفت:ممنون! بعد با شتاب از پله ها بالا رفت.وقتی تو پیچ پله تا پدید شد لبخندی زدم و رفتم تو خونه!

دانلود رمان دختری که من باشم

آوا

در خونه رو قفل کردم و تکیه دادم بهش چند تا نفس عمیق کشیدم تا ظربان قلبم منظم بشه!

خدایا اون چش شده بود؟حالا اون به کنار من چرا هول کردم؟!چرا نتونستم همون اول از جام بلند شم؟

دستامو مشت کردم و چند باز اروم زدم به سرم!نمیدونستم اینقد بی جنبه شدم.اون پسر بود کنترل بعضی چیزا دست خودش نبود ولی من چی؟راستی راستی داشتم جلوش وا میدادم.

 

یه نگاه به اطرافم کردم کاش اینجا نمی اومدم همون خونه خودم بهتر بود. اینجوری هیچوقت مهرانو نمیدیدم.

اهی کشیدم و گفتم:حالا چطور دیگه تو چشماش نگاه کنم؟

رفتم سمت اتاق خواب لباسامو عوض کردم و نشستم روی تخت تکیه دادم به بالشت و پاهامو تو بغلم جمع کردم.دیگه نمیخواستم باهاش برقصم هیچوقت دیگه نباید بغلم میکرد ارامشی که هیچوقت نداشتم تو اغوش اون بود نباید بهش عادت میکردم اینجوری زندگیم خراب میشد.

پوزخندی زدم.

زندگی؟چه زندگی؟اصلا مگه من چیزی به اسم زندگی داشتم؟این که صبح تا شب کار کنی تا با شکم گرسنه سرتو رو بالشت نذاری که فردا بتونی باز کار کنی اسمش زندگی بود؟

سرمو بالا گرفتم و گفتم:خدایا قبل از این که اتفاقی بینمون بیفته منو بکش.اون نمیتونه جلوی خودشو بگیره میدونم داره تمام سعیشو میکنه ولی به هر حال اون مرده یه کاری کن من بهش عادت نکنم.اصلا چرا باید نجاتم میداد چرا منو اورد تو خونش چرا اینقدر باهام مهربونه؟!

 

اهی کشیدم و گفتم:خدایا دیگه بس نیست؟

همون لحظه یادم اومد که نمازمو نخوندم. از جام بلند شدم وضو گرفتم و چادرمو سرم کردم و رفتم سراغ سجادم.اصلا نفهمیدم چی دارم میخونم همش گریه کردم.دلم خیلی شور میزد یا به خاطر هیچ جوابی واسه رفتار خودم پیدا نکردم!

همون حال و هوای نماز و گریه بهم ارامش داد!

دانلود رمان دختری که من باشم

از جام بلند شدم و دراز کشیدم رو تخت .

باید رفتارمو عوض میکردم این تقصیر خودم بود که بهش اجازه دادم اینقدر بهم نزدیک بشه.حالا فهمیده بودم نه تنها اون بلکه خودمم جنبه ندارم که کسی حریم تنهاییمو زیر پا بذاره.

من تنها بودم تا اخر عمرم باید تنها میموندم اون فقط یه نفر بود که میاد و میره عادت کردن بهش حماقت محض بود. من برای اون یه تفریح بودم نباید میذاشتم مثه یه اسباب بازی باهام رفتار کنه .

 

با صدای تق تقی که به شیشه میخورد از خواب بیدار شدم رفتم سمت پنجره همون لحظه یاکریمی که پشت شیشه بود پرواز کرد و رفت.

رفتم تو اشپز خونه.برای خودم چایی گذاشتم و نون و خامه برداشتم و رفتم نشستم کنار بخاری!

غذامو خوردم و از جام بلند شدم رفتم سر یخچال یه ذره از برنجی که از قبل تو یخچال بود رو برداشتم و رفتم سمت در . در خونه رو که باز کردم دیدم یه یادداشت چسبیده به در روش نوشته بود:زودتر برو مطب قرارا رو از ساعت شیش و نیم به بعد کنسل کن.

کاغذو کندم و تا کردم گذاشتم تو جیب شلوارم و برنجایی که تو دستم بود پاشیدم پای پنجره تا پرنده ها بخورن و برگشتم توخونه نشستم روی مبل کاغذو باز کردم یه ذره نگاهش کردم چرا در نزده بود؟یه نگاه به نوشته ها کردم و دست خط افتضاح دکتریش.لبخند زدم هیچ مردی تا به حال اینقد برام دوست داشتنی نبوده چرا به اون یه حس دیگه داشتم من بین مردات بزرگ شده بودم نباید اینجوری میشد. ورقی که تو دستم بود مچاله کردم و انداختم رو به روم.

دانلود رمان دختری که من باشم

ظهر شده بود ناهارمو خوردم و لباسامو پوشیدم و رفتم مطب تا کارامو انجام بدم مهرانم اومد. میخواستم عادی رفتار کنم .سر خودمو گرم کردم به کاغذا مهران اومد بالا سرمو گفت:سلام!

بدون این که سرمو بیارم بالا گفتم:سلام!قرارا رو کنسل کردم …

همون طور سر جاش ایستاده بود گفت:خوبه باید زود بزیم خونه که اماده بشیم!

تو همون حالت موندم و گفتم:باشه!

_:اووم میگم آوا؟

اینبار سرمو بردم بالا و گفتم:بله؟

 

لبخندی زد و گفت:هیچی من میرم تو اتاقم برام قهوه بیار اگه میشه!

من:باشه میارم!

لبخند دیگه ای بهم زد و رفت تو اتاقش!

از جام بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه قهوشو اماده کردم و رفتم تو اتاق داشت روپوششو میپوشید . بدون هیچ حرفی رفتم جلو و قهوشو گذاشتم رو میز خواستم برم بیرون که گفت:چیزی شده؟

من:نه!

یه ذره به صورتم نگاه کرد و گفت:ولی یه جوری شدی!

نام رمان: دختری که من باشم
نویسنده: نیلوفر ۷۲
ژانر: عاشقانه , طنز،کلکلی
تعداد صفحات: 487
منبع :-
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان دختری که من باشم

دانلود رمان ,دانلود رمان دختری که من باشم , رمان دختری که من باشم , رمان دختری که من باشم pdf , رمان دختری که من باشم apk , رمان دختری که من باشم ایفون , رمان دختری که من باشم اندروید , دختری که من باشم , دانلود رمان عاشقانه دختری که من باشم , رمان عاشقانه دختری که من باشم ,