3.4 12 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دروغ شیرین

خلاصه رمان دروغ شیرین :

دانلود رمان دروغ شیرین آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که او را به انجام این شوخی تحریک کرده بود ازدواج میکند

پیشنهادی:

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند ⭐️

قسمتی از متن رمان دروغ شیرین :

خوای اینجا موندگار بشی باید حسابی خودی نشون بدی.تا اونجایی که من می دونم

بیشتر دانشجوهایی که تو دانلود رمان  اتاز دیدی از بچه های درسخونن جز یکی دو نفرشون که با پارتی بازی اومدن تو. -مثل من؟

-فکر نمی کنم پارتی آقای نوروزی به اندازه ی پدر بعضی از اونا کلفت باشه.در ضمن من روزی که اســتخدام

شــدی پروندتو دیدم نمره هات خیلی خوبه.به نظرم می تونی اینجا بمونی. ازش تشکر کردم و گفتم :

دانلود رمان دروغ شیرین :

ممنون از راهنماییتون,تمام تلاشمو می کنم. وارد بخش قلب شدیم و مستقیم رفتیم سمت ایستگاه

پرستاری.دو تا دختر اونجا بودن که یکی ش ون سرگرم نوشتن بود و یکی دیگه شون هم که پشتش

به ما و در حال زیر و رو کرد پرونده ها بود که وقتی خانم دواچی سلام کرد توجه هر دو تاشون به ما

دانلود رمان دروغ شیرین :

جلب شــد.با دیدن قیافه ی دختری که پشــتش به ما بود تعجب کردم. قیافه ش برام آَشنا بود.

مطمئنم این چهره ی گندمگون و با چشمای خاکستری رو یه جا دیدم. یادم اومد..همینطور با تعجب

به هم نگاه می کردیم که با شک دانلود رمان پرسید:آناهید…خودتی؟ با سر آره ایی گفتم که خندید و گفت :

باورم نمیشه. خانم دواچی که تا اون موقع ساکت بود پرسید :شما همدیگرو میشناسین؟ گفتم :

دانلود رمان دروغ شیرین :

بله…ما خیلی سال پیش با هم همسایه بودیم. پری ســریع اومد اینطرف میز و همدیگر و بغل کردیم

.چقدر دلم براش تنگ شــده بود.همی شه جای خواهر نداشتم دوستش داشتم.خانم دواچی که

دید ما قصد جدا شدن از هم و نداریم گفت:خب پری جان ,اگر کار نداری خودت بخش و به…اسمت چی بود؟

از بغل پری بیرون اومدم ,پری زودتر از من جواب داد :آناهید. -آها…آناهید…

همه جای بخش و خوب بهش نشون بده. پری چشمکی زد و گفت:چشم خاله زری ,شما برو خیالت راحت باشه..

دانلود رمان دروغ شیرین :

بعد رفتن خانم دواچی دوباره با ذوز همدیگرو بغل کردیم. انگار که اصــلا باورمون نمیشد…

بعد این همه سال… پری گفت: میبینی دنیا چقدر کوچیکه؟ گفتم: آره… از بغل هم بیرون

اومدیم و به چهره ی هم خیره شــدیم انگار دنبال تغییرات بودیم. با نگاه دقیق بهم گفت:

زیاد عوض نشــدی فقط یه کم پخته تر شــدی و البته جذاب تر. یادش بخیر همیشه به

دانلود رمان دروغ شیرین :

قیافه ت حسودیم میشد. با خنده گفتم: خدا شفات بده… توام عوض نشدی قیافتو از همون

چشمای خاکستریت شناختم. انگاری فقط ابعادمون بزرگ شده. داشتیم میخندیدیم که

صدای در مارو به خودمون آورد. چهره ی خانم دواچی از لای در نمیایان شد که با عصبانیت

ساختی گفت: پری خدا نکنه به تو یه مسئولیت بدم. تو که هنوز اینجایی؟ پری با خجالت

دانلود رمان دروغ شیرین :

گفت: چشم الان میریم و بعد بعد رو به من کرد: بدو بریم که کل بخشو بهت معرفی کنم.

***** تو سلف ن ش سته بودیم. پری از زندگی شون برام گفت که بعد از اینکه به خاطر

کار سال اونجا موندن تا اینکه پدرش فوت 8پدرش رفتن جنوب و از محله ما کوچ کردن ,

کرد و مادرش طاقت نیاورد و برگشتن. داداششم بعد از ازدواج طلاز گرفت ولی همون جنوب

موند و کار پیدا کرد. از من در مورد پدر و مادم پرســید که فقط تونســتم بگم حالشون خوبه

دانلود رمان دروغ شیرین :

چون باید بر میگشتیم سر کارمون.تا آخر ساعت شیفتمون حسابی مشغول کار بودیم.مسئولیت

رسیدگی و چک کردن بعضی از بیمار ها رو به من م حول کردن.چون کار من توی روز اول

کم بود زودتر از پری رفتم خونه. وقتی رسیدم خونه بر خلاف همیشه تو اتاقم نرفتم و بعد

از گفتن سلام بلندی رفتم توی هال و روبروی پدر و مادرم نشستم ,راستش دوست داشتم

از پری براشون بگم . انگار انتظار این کار و نداشتن چون هر دو تاشون به هم نگاه کردن و بعد از چند لحظه.

دانلود رمان دروغ شیرین :

بابا با لبخند گفت: سلام وروجک ,چی شد که امروز من و مادرتو قابل دونستی تا دو کلمه باهامون

حرف بزنی؟ با این حرفش دلم گرفت ولی حقو بهشــون می دادم تو این دو ماه همه ش توی اتاقم

بودم و جز چند کلمه باهاشون صحبت نکردم. می دونم که این چند وقته به خاطر من کلی غصه خوردن

و منم خیلی اذیتشون کردم.مامان گفت :وا… بچم همیشه حواسش به ما هست…خب مادر جون

امروز چطور بود؟از محیط کارت راضی هستی؟ خندیدم و گفتم:بیمارســتان خوبیه ,ولی از همه ی

دانلود رمان دروغ شیرین :

اینا بگذریم.حدم بزنین کی رو امروز دیدم؟ هر دوشــون اول یه ذره فکر کردن اما بعد از چند لحظه با

نگرانی نگاهم کردن .میتونســتم حدم بزنم که به کی دارن فکر می کنن .نا خودآگاه اخمام تو هم

رفت و گفتم :اونی که شما فکر می کنین نیست. مامانم با ناراحتی نگاهم کرد و بابام سریع گفت:

دانلود رمان دروغ شیرین :

خودت بگو دیگه وروجک ,من یکی که با این حافظه ی ضعیفم نمی تونم حدم بزنم عزیزم. حسابی

تو ذوقم خورده بود ولی با این حال لبخندی از روی اجبار زدم و گفتم:پری رو یادتونه؟دختر آقای سرمدی

…همسایه ی قدیمی مون؟ مامان سریع گفت:دختر پروانه؟ با لبخندی سرمو تکون دادم که مامان دوباره گفت:

اون اونجا چی کار می کرد؟ -مثل اینکه یادتون رفته ها اون از بچگی عشــق دکتر شــدن داشــت.

دانلود رمان دروغ شیرین :

الان به عنوان پرستار اونجا کار می کنه. مامان گفت:خانوادش خوبن؟چی کار می کنن؟کی اومدن؟

-یکی یکی مادر من.اولا که پروانه خانم خوبه ولی متا سفانه آقای سرمدی فوت کرده س الی

میشه که برگشتن.اونطور که پری 3دوما دارن زندگیشون و می کنن و سوما هم میگفت رفتن

توی همون محل خونه گرفتن. مامان گفت:میبینی کیومرث دنیا چقدر کوچیکه؟باورم نمی شــه

بعد ده ســال باز پیداشون کردیم.خدا آقای سرمدی رو بیامرزه مرد نازنینی بود..

دانلود رمان دروغ شیرین :

تا موقعی که برم بخوابم مامانم دانلود رمان هی ازم در مورد پری سوال می رسید .آخر گفتم:مامان می خوای

دعوتشون کنم خونمون؟ -چرا به ذهن خودم نرسید ؟آره فکر خوبیه.آخر هفته شیفت ندارین؟

-من که ندارم فردا از پری هم می رسم .بهتون خبر میدم. با گفتن شــب بخیر رفتم توی اتاقم

.امشــب نســبت به شــبای دیگه احســام بهتری دارم.هم به خاطر دیدن پری و هم به خ اطر

اینکه بعد از چند وقت کنار پدر و مادرم نشستم و باهاشون حرف زدم. با شنیدن صدای زنگ

رفتم در و باز کرد .پری و مادرش لبخند به لب وایستاده بودن و منو نگاه میکردن لبخند زدم و گفتم:

دانلود رمان دروغ شیرین :

سلام…خیلی خوش اومدین بفرمایین داخل. با پروانه خانم رو ب*و.س ی کردم. خیلی شکسته شده بود

.خوب یادمه که چقدرآقای سرمدی رو دوست داشت.اومدم با پری رو ب*و.س ی کنم که زیر گوشم گفت:

باورم نمیشه. از اون موقع تا الان تو شـُکم. با سر حرفشو تایید کردم و به سمت هال راهنمایی شون کردم.

دانلود رمان دروغ شیرین :

مامانم ذوز زده اومد و پروانه خانومو بغل کرد دانلود رمان  و شــروک کردن به گریه کردن.حتما یاد اون موقع ها افتاده بود

که همیشــه با هم بودن. منو پری هم ســعی می کردیم آرومشــون کنیم.از آغوش هم بیرون اومدن.

مامان رو به پروانه خانوم گفت:اصلا عوض نشدی. پروانه خانوم لبخند کم جونی زد ,مطمئنا فهمید که

مامان این حرفو برای خوشــحال کردنش زده وگرنه اولین تغییری که توی پروانه خانم خیلی به چشــم

دانلود رمان دروغ شیرین :

میومد ,چین و چروک زیاد صــورتش بود. مامان ســراغ پری رفت . به ســر تا پاش نگاه کرد و گفت: ما

شالله … ما شالله. چه خانومی شده وا سه خودش. کی فکر شو میکرد پری با اون شیطنتاش اینقدر

خانوم بشه. ماشالله. بعد از کلی حرف زدن و حال و احوال کردن با پری رفتیم توی اتاقم و گذاشــتیم

دو تا دوست قدیمی حسابی با هم دردودل کنن .پری چرخی تو اتاز زد و رفت سمت قاب عکسای

روی دیوار. یه ذره نگاهشون کرد و با اشاره به یکی از عکسا پرسید : -این کیه.

دانلود رمان دروغ شیرین :

-میترا ,دختر عموم. -همون که هلش دادم تو آب؟ -بله… چقدرم خوب یادته. -یادش بخیر.

چقدر اون روز دعوام کردن. این کیه؟ -دوست دانلود رمان  دختر عمه ام. -نمیشناسم. -نه تورو خدا بیا و بشنام

. -این کیه؟ -دوست دوران دانشگام -راستی…گفتی دانشگاه. چی شد پزشکی خوندی؟

تو که عشق وکیل شدنو داشتی. یادته بچه بودیم هر کی ازت می ر سید میخوا ی چی کاره ب

دانلود رمان دروغ شیرین :

شی میگفتی (ادای منو در آورد و گفت): میخوام وکیل بشم. خندیدم. نمیخواستم متوجه بغضم

بشه. جوابی نداشتم بدم. فقط گفتم: همینطوری. -همینطوری پا روی علاقه ت گذاشتی؟ بازم جوابی نداشتم

. دیگه نمیخندیدم. متوجه تغییر حالتم شد. با همه ی این شرایط بازم دلم نمیخواست بفهمه. لبخند تصنعی

دانلود رمان دروغ شیرین :

زدم و گفتم:همچین زیادم به وکالت علاقه نداشتم. معلوم بود که حرفمو باور نکرده اما دیگه سوالی

ازم ن رسید. ادامه داد:خب… از خودت بگو . تو این چند سال چیکارا کردی؟ سال بعد از اونجا بلند شدیم

.اتفاز خاصی تو این چند ساله 2 -بعد رفتن شما ما هم برامون نیوفتاد که قابل تعریف باشه.

-از بچه های کوچمون خبر داری؟ -نه . خبر ندارم. فقط تا چند سال پیش با الناز در ارتباط بودم

که اونم از ایران رفت. -جدی؟؟؟؟؟؟ رفت؟؟؟؟؟ یادمه اونم مثل من عاشق پزشکی بود.

-بورسیه ی یه دانشگاه معتبر و گرفته بود. گفت همونجا تو یه بیمارستان کار میکنه..

دانلود رمان دروغ شیرین :

-خوش به حالش ،خدا کنه بیمارستانای اونجا مثل اینجا نباشه.انقدر گیر ندن. -چطور؟

به نظر من بیمارستانی که توش کار می کنیم خیلی خوبه. با ذوز اومد نشــســت روی تخت

و دســتاشــو به هم مالید و گفت :آا جون بیا غیبت کنیم.راستش و بخوای بیمارستان خوبیه

ولی انقدر کار میریزن سرت تا نتونی دو کلمه حرف بزنی .منم که میدونی اگر حرف نزنم روزم شب

نمی شه. تازه بع ضی وقتام که وقت آزاد دارم نمی تونم حرف بزنم یا شیطنت کنم. -چرا نمی تونی؟

دانلود رمان دروغ شیرین :

-مگه با وجود اون دوتا جادوگر میشه کاری کرد؟ با تعجب پرسیدم :دو تا جادوگر؟ -دیروز که شیفت بودی

,اون دختره رو دیدی داشت سر اون پرستار بدبخت داد میزد؟ -خب؟ -اسمش طنازه البته من هنوز

نفهمیدم دکتر سرفراز و زنش چه فکری پیش خودشون کردن که اســم اون میمون و گذاشــتن طناز

,آخه حیف نیســت اســم به این قشــنگی؟؟بگذریم…اون با یکی دیگه از دخترا به اســم مهدیه که

دانلود رمان دروغ شیرین :

اونم دختر دکتر جوهری با پارتیه پدراشــون اســتخدام شــدن.دکتر ســرفراز و جوهری خیلی آدمای

خوبین اما نمیدونم چرا اینا فکر میکنن از دماغ فیل افتادن . پیش خودشــون فکر میکنن چون باباهاشون

توی بیمارستان سهام دارن ,حالا اونا صاحب همه چی هستن .تا می بینن بچه ها یه ذره بگو بخند

دانلود رمان دروغ شیرین :

دارن می پرن بهشون و کسی هم از ترم بی کار شدن باهاشون در نمی افته. -خب کارای شما به

اونا چه ربطی

نام رمان: دروغ شیرین
نویسنده: saghar* و sparrow
ژانر: عاشقانه, اجتماعی
تعداد صفحات: 526
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان دروغ شیرین , رمان دروغ شیرین , رمان دروغ شیرین pdf , رمان دروغ شیرین apk , رمان دروغ شیرین ایفون , رمان دروغ شیرین اندروید , دروغ شیرین , دانلود رمان عاشقانه دروغ شیرین , رمان عاشقانه دروغ شیرین ,