3 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان در امتداد باران

خلاصه رمان در امتداد باران :

وکیل جوان و موفقی با پیشنهاد عجیبی برای حل مشکل دختری از طریق خواندن دفتر خاطراتش مواجه میشود و در همان ابتدای داستان متوجه می شود که این دختررا می شناسد و در دوران دانشجویی با او همکلاس بوده است …
این رمان برداشتی آزاد است از یک اتفاق واقعی! … پایان خوش

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان در امتداد باران :

شکوفه از پشت پنجره نگاهش می کرد نیم ساعتی می شد که بیدارشده و مشغول تماشای پسرش این پنجره ایستاده بود .
کلافگی را در تمام حرکات صدرا حس می کرد . بی اختیار تلفن را برداشت و شماره دیبا را گرفت می دانست که این موقع صبح بیدار است و مشغول آماده کردن صبحانه برای شهاب .
– سلام مامانی صبحت بخیر خیر باشه این وقت صبح
– سلام یه دقه زبون به دهن بگیر همینطوری پشت هم ردیف نکن جملات رو
– خوب الان شگفت زده ام آخه
– اونکه شگفت زده است منم
– چی شده مگه
– دیبا تو میدونی صدرا چشه
– چشه ؟
– منو مسخره نکن دختر سر صبجی
– ای بابا خوب من از کجا بدونم مامان منکه ماهی یه بار هم نمی بینمش
– گفتم شاید با تو درد دل کنه
– نگرانم کردی مامان بگو چی شده
شکوفه روی لبه تخت خواب دو نفره قدیمی طرح ویکتوریایشان نشست .
– دیشب بهش گفتم که فردا شب قراره با خانواده تابان بریم ترکیه
– یعنی یهویی گفتی شاید برنامه داشته
– ای بابا زود نشو وکیل داداشت اون خودش وکیل صد نفره
– گفتم شاید بهم اومد رفتم تغییر رشته دادم

دانلود رمان در امتداد باران

– دیبا میگذاری حرف بزنم یا قطع کنم
– ببخشید غلط کردم مامان بگو
– هیچی دیگه اولش که غر زد کلی بعدش بهش گفتم یک شنبه که تعطیله شنبه و دوشنبه رو تعطیل کنه فقط . اخرش با کلی منت قبول کرد اما
– اما چی …
– بگذار حرف بزنم . هیچی دیگه تا بهش گفتم تو این سفر یه ذره به هنگامه نزدیکتر بشه تا اگر کاملا مورد تاییدش قرار گرفت بعد از سفر یه قرار بگذاریم بریم خونه تابان اینا
– خوب ؟ اون چی گفت
شیطنت از صدای هنگامه رخت بسته بود و حالا متفکر به نظر می رسید :
– عصبی شد بهم گفت که هنگامه براش مثل یه همکار و دوسته و هیچ حسی نسبت بهش نداره و دوست نداره ما با وسط کشیدن این حرفا رابطه اشون رو خراب کنیم
– خوب راست میگه مامان
– یعنی چی راست میگه ؟
– عصبانی نشو ازم اما راست میگه اونا با هم همکارن رابطه حسنه ای هم دارن . تا جایی که من میدونم صدرا دوتا دوست بیشتر نداره یکی نوید یکی هم هنگامه یه کاری نکن که همین معدود دوستهایی که داره رو از دست بده
– من نمی فهمم خوب نمیشه زن و شوهر بشن و دوست هم باقی بمونند
– خوب این دیگه به خودشون بستگی داره اگر به این نتیجه برسن خودشون بهتون میگن . مامان صدرا رو تحت فشار نگذار . تازگی به اندازه کافی فشار روش هست

دانلود رمان در امتداد باران

شکوفه هشیار شد :
– چه فشاری ؟ تو چی میدونی که من نمی دونم
– شما هم که منتظر سوژه گرفتن هستید ها . یه چند تا پرونده سنگین داره همین
– این که همیشه هست یعنی تا اخر عمرش باید با پروند هاش زندگی کنه ؟
– نه مادر من ! بلاخره وقتش که بشه همه چیز اتفاق می افته . اصلا به این فکر نکردی که شاید صدرا یک نفر دیگه رو دوست داشته باشه
– خوبه خودت میدونی اون جز قاضی و پرونده و کتاب قانون هیچ چیز دیگه دور و برش نیست ….
– نمی دونم والا . فقط بهش فشار نیار که به زور به هنگامه فکر کنه بگذار خودش تصمیم بگیره ….
– من و باش تازه می خواستم ازت بخوام با صدرا حرف بزنی
– نیازی نیست من باهاش حرف بزنم همین حرفی که شما دیشب زدی حواسش رو جمع کرده …. و مطمئن باش تو سفر حسابی رو هنگامه فکر می کنه
شکوفه شانه بالا انداخت و گفت :
– امیدوارم همینطور باشه که میگی …
صدرا نفس بریده از دویدن باز ایستاد ، خم شد و دست بر زانوانش گذاشت. به خوبی می دانست که بدترین کار ممکن بعد از یک نرمش طولانی و نفس گیر ایستادن ناگهانی است اما در آن لحظه دیگر توان حتی برداشت یک گام دیگر نداشت . صورتش به شدت برافروخته و موهای سرکشش خیس از عرق به پیشانی اش چسبیده بودند. زیپ لباس ورزشی سفید و سرمه ای اش را بالا کشید . و به آهستگی به سمت ساختمان به راه افتاد با کشیدن نفس های عمیق سعی در کنترل ضربان شدید قلبش داشت .
دانلود رمان در امتداد باران
دقایقی بعد دیگر موهایش خیس از عرق نبود بلکه بوی خوش کاج که ناشی از شامپوی مخصوصش بود سر میز صبحانه در مشام همه می پیچید .
شکوفه خانم رو به شهلا کرد و گفت :
– شهلا جان لطفا برای صدرا یه لیوان شیر گرم بیار می ترسم بعد از اون عرق کردن و بعد اون حموم سرما بخوره
صدرا به چهره نگران مادر نگاهی کرد و لبخند زد . شکوفه حس می کرد چقدر چهره صدرا این روزها روشن و نگاهش درخشان است . تا دیشب فکر می کرد این درخشش به خاطر وجود هنگامه است ؛ اما حالا با برخورد صدرا کاملا گیج شده بود . شهلا خانم قاشقی عسل در شیر گرم صدرا ریخت و بعد از اینکه آن را به دقت هم زد مقابل صدرا روی میز گذاشت .
صدرا نگاه مهربانی به شهلا خانم کرد او را مانند مادر دومش دوست داشت . عاشق بوی عطر بلو لیدی قدیمی بود که همیشه از شهلا خانم به مشام می رسید . نه به خاطر علاقه اش به رایحه آن بلکه چون او را به یاد روزهای خوب زندگی اش می انداخت . از وقتی به خاطر می آورد شهلا عاشق این عطر بود و همیشه یکی از آنها حتی اگر شده تمام بازار را زیر پا می گذاشت تا در روز زن برای او این عطر را پیدا کند . همیشه فروشند ها از این تلاش آنها تعجب می کردند که این عطر قدیمی و ارزان قیمت با ظاهر این مشتریان شیک پوش و امروز اصلا سنخیت ندارد .
صدرا اندکی از لیوانش را نوشید و از مادر پرسید :
– امشب ساعت چند پروازه ؟
شکوفه سبد نان را به طرف صدرا هل داد و گفت :
– نه و نیم اما باید هفت و نیم از اینجا حرکت کنیم خودت که میدونی تا فرودگاه کلی راهه .
دانلود رمان در امتداد باران
– طاها میاد ؟
– نه میگه نمیتونه کارش رو تعطیل کنه ! اما دیبا و هستی میان !
صدرا لبخندی از سر شادمانی زد :
– چه عالی …
– بله دیگه برای شما که سالی یه بار هم فرصت نمی کنی به خواهرت و بچه اش سر بزنی عالیه ؛ اما من بیچاره باید اونجا هم بچه داری کنم !
صدرا ابروهایش را بالا برد :
– مامان کمی داری بی انصافی می کنی ! بنده خدا دیبا که خودش همه کارهای هستی رو میکنه … در ضمن منکه میدونم حرفات از ته دلت نیست . یه عزیز جون که بهت میگه دلت زیر رو رو میشه !
– نگو نگو که دلم خونه ! هر چی سعی کردم بهش یاد بدم منو مادر جون صدا کنه اصلا انگار نه انگار . اگر بدونم این عزیز جون رو کی تو دهنش انداخته … انگار من صد سالمه
صدرا خندید . به خوبی می دانست که مادر هم می داند این شیطنتها فقط و فقط مختص طاهاست …
صدرا لیوانش را سر کشید و از جا برخواست .
– من برم یه سری کارها رو مرتب کنم
– صدرا دیر نکنی ها امروز چهار شنبه است عصر خیابونها خیلی شلوغه شاید اصلا ساعت هفت از اینجا راه بیافتیم !
– من شش خونه ام مادر !
– وسایلت رو کی میخوای جمع کنی !
– چیزی با خودم نمیارم . یه چند دست لباسه که اونم لحظه آخر جمع اش میکنم .
شکوفه دیگر چیزی نگفت و تنها نگاهش را به قامت کشیده فرزند محبوبش دوخت که از پله ها بالا می رفت تا به سمت اتاقش برود . باز ذهنش به سمت حرفهای آن روز صبح کشیده شد . دلش می خواست دلیل اینهمه تغییر در صدرا را پیدا کند . هنوز ندایی در ذهنش می گفت که او اشتباه نکرده است و صدرا تنها به خاطر وجود هنگامه است که اینهمه تغییر کرده .
دانلود رمان در امتداد باران
صدرا رو به ملاحت کرد و گفت :
– خانم ملاحت امروز زودتر میریم . من شنبه و دوشنبه هم نمیام . شما هم نیازی نیست بیایید . فقط تلفن دفتر رو روی همراهتون دایورت کنید که اگر کسی کار فوری داشت بتونه باهاتون ارتباط برقرار کنه
– چشم آقای ثابت
– چیزی سوغاتی نمیخواهید ! داریم میریم ترکیه اگر لوازم شروع زندگیتون رو کامل تهیه نکردین و چیزی لازم دارید بگید براتون میارم !
ملاحت متعجب از این محبت و توجه صدرا سری تکان داد و مبهوت گفت :
– خیلی ممنون آقای ثابت چیزی لازم ندارم انشالله به سلامتی بریدو برگردید و بهتون خوش بگذره .
صدرا لبخند عمیقی از سر قدرشناسی به او زد و نگاهی به ساعتش انداخت ساعت سه بود . شماره سهند را گرفت :
– سلام سهند جان
– سلام آقای وکیل خوبی؟
– قربانت خوبم . شما خوبی ؟
– شکر !
– خونه ای
– نه تو راه مطبم چطور؟
– می خواستم اگر خونه باشی بیام دیدن باران خانم برای احوالپرسی !
– من نیستم اما بقیه خونه اند البته فکر می کنم باران و پونه بخوان برن بیرون . اما قرارشون ساعت شش بود
– پس با اجازه من با هنگامه هماهنگ می کنم تا یه سر به باران بزنم
– لطف میکنی صدرا جان
نام رمان: در امتداد باران
نویسنده: سارا
ژانر: عاشقانه , معمایی
تعداد صفحات: 990
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان در امتداد باران

دانلود رمان در امتداد باران , رمان در امتداد باران , رمان در امتداد باران pdf , رمان در امتداد باران apk , رمان در امتداد باران ایفون , رمان در امتداد باران اندروید , در امتداد باران , دانلود رمان عاشقانه در امتداد باران , رمان عاشقانه در امتداد باران ,