4.3 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان در حصار گذشته

خلاصه رمان در حصار گذشته :

داستان روایتگر اتفاقات و کشمکش‌های دو خانواده‌ی بزرگ زند و نعیمی است.
امیر، محسن، مریم و مینا فرزندان خانواده‌ی زند.
عارف، علی و عفت فرزندان خانواده‌ی نعیمی هستند.
کجا پناه گرفته‌ای، کجا آشیان ساخته‌ای پرنده‌ی کوچک خوشبختی؟
وقتی از هر سو و هر مکان تیری از گذشته به تو پرتاب می‌شود. گذشته‌ای که در آن نبودی، سهمی نداشتی اما تاوان میدهی، بی‌دلیل، بی‌گناه.

پیشنهادات :

دانلود رمان عمارت ارباب⭐️

 

 

 

 

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان در حصار گذشته :

–هرجا ،غیر از اینجا. دلیل اینجا بودنم فرشته بود که دیگه
نیست. می خوام برم.
تشر زد:
–بی خود، لباساتو درآر .هیچ کجا نمیری، بیا بشین حرف می
زنیم.
با لجاجت لب زد:
–من حرفی باهات ندارم.
عصبی شد و صدایش بالا رفت.
–گفتم حرف می زنیم. من که دیگه کاری باهات ندارم، گفتم که
دیگه اذیتت نمی کنم، واسه چی می خوای بری؟
به خودش جرأت داد و خیره به چشمهایش گفت:
–ازت… ازت بدم اومده.

صدای زنگ آیفون بلند شد. نگاه شهنام به نازگل بود، آهسته
گفت:
–گفتی آرتان بیاد؟

سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد، دوباره صدای زنگ؛ سمت

آیفون رفت و در را باز کرد، لحظه ای بعد آرتان وارد شد. به
محض رو به رو شدنش با شهنام یقه اش را با هر دو دست چنگ
زد .با فک منقبض شده غرید:
–مگه بهت اخطار نداده بودم هان؟
دستش بالا رفت تا بزند که نازگل جلو آمد و با فریاد گفت:
–به خدا قسم آرتان بزنیش باهات نمیام.
آرتان با نگاه برافروخته اش تیز به نازگل نگاه کرد و گفت:
–معلوم هست کدوم طرفی هستی تو؟
–من طرف توام ولی حق زدن شهنام رو نداری.
شهنام آرتان را به عقب هل داد و گفت:
–توام حق رفتن نداری.
جسورانه به چشمهایش نگاه کرد و گفت:
–تو واسم تعیین تکلیف نمی کنی!
چمدانش را برداشت و بازوی آرتان را گرفت.

رمان در حصار گذشته

–بریم.
آرتان پوزخندی زد و گفت

–دادگاه می بینمت.

کور خوندی که طلاقت بدم.
آرتان عصبی شد و باز خیز برداشت سمت شهنام که نازگل
دوباره سد راهش شد و با تأکید گفت:
–بریم آرتان.
آرتان با غیظ دسته ی چمدان را گرفت و دنبال خودش کشید و
همراه نازگل از خانه بیرون رفتند .چمدان را صندلی عقب
گذاشت و هر دو نشستند .هنوز کفری بود و دستهایش را روی
فرمان کوبید، گفت:
–د آخه چرا نذاشتی حقشو بذارم کف دستش؟ حداقل یه
کشیده بهش می زدم تا اینجوری پررو بازی در نیاره. یعنی چی
که حق زدنشو نداری؟!

صدای بغض آلود نازگل می لرزید و لب گشود:
–نذاشتم بزنی چون فرگل خیلی دوسش داشت،چون فرگل
عاشقش بود.
بغضش شکست و با هق هق گفت:
–چون فرگل می گفت حق اذیت کردن شهنام رو نداری ،می
فهمی آرتان؟ شهنام عشق فرگل بود.

رمان در حصار گذشته

خشمش فروکش کرد و متأثر شد، نازگل را در آغوش کشید و
دستش را نوازشگونه روی سرش کشید.
–گریه نکن نازگلم، آروم باش خواهری .باشه ،دیگه به شهنام
کاری ندارم آروم باش.
ماشین را روشن کرد و راه افتاد. تمام مسیر بینشان سکوت
سنگینی بود. جلوی آپارتمانی متوقف شد و وارد پارکینگ
شدند .نازگل از ماشین پیاده شد و به آرتان نگاه می کرد.
پیراهن اسپرت و سفید که جذب اندام هیکلی و رزمی اش بود،
شلوار کتان مشکی. قد بلند و چهار شانه، روزگاری نزدیک چقدر
از دیدن این آدم به شور و شعف میامد.

امروز برای اولین بار
قرار بود پا به خانه اش بگذارد ولی نه به عنوان عشق، نه
همسر ،به عنوان خواهر… نفسش را سنگین بیرون داد. آرتان در
ماشین را بست و چمدان نازگل را برداشت. جلوتر از او سمت
آسانسور رفت. طبقه ی سوم متوقف شد. آرتان کلید انداخت و
در چوبی قهوه ای رنگ را باز کرد و با لبخند گفت:
–بفرمایید خانوم خانوما… به کلبه ی حقیرانه ی ما خوش آمدید…

وارد خانه شد. کوچک و نقلی بود، روی مبل ها پیراهن و شلوار
و پر از وسیله بود و روی میز هم پر از ظرفهای نشسته. آرتان با
لبخندی شیطنت آمیز گفت:
–ببخشید دیگه، یهو زنگ زدی گفتی می خوای بیای آمادگی

رمان در حصار گذشته

نداشتم. خونه یه کم بهم ریخته اس.
نازگل ابرو بالا انداخت و گفت:
–یه کم آرتان؟ !خیلی بهم ریخته اس ،اصلا فکر نمی کردم
اینقدر شلخته باشی.
–دیگه خونه ای که زن نداشته باشه بهتر از این نمیشه.
بی هوا گفت:
– الکی بهونه نیار ،شهنام از تو خیلی مرتب تره.
نگاهش به آرتان افتاد که اخم کرده بود و با دلخوری نگاهش
می کرد. هنوز عادت نکرده بودند که برای هم فقط خواهر و
برادر باشند. هنوز آرتان بی اختیار روی نازگل حساس بود. گفت:

–حالا دیگه شهنام از من بهتره؟
نازگل لب گزید و لب زد:
–منظوری نداشتم، ببخشید

خواست بحث را عوض کند و با خنده گفت:
–خب ببینم، اتاق من کدومه؟
آرتان سمت راهرو آمد و گفت:
–سمت راست اولی اتاق تو، رو به روش اتاق من، کنار اتاقت
حمام و باز رو به رو توالت. حله؟
با لبخند گفت:
–حله، پس من برم لباس عوض کنم!
وارد اتاق شد. اتاق دوازده متری که یک فرش کوچک وسط
پهن بود و تختخواب یک نفره. میز مطالعه و قفسه ای از
کتاب. در کمد دیواری را باز کرد .کمی خرت و پرت بود و مابقی
خالی .چمدان کوچکش را باز کرد و بلوز شلوار راحتی برداشت.
لباسهایش را که عوض کرد از اتاق بیرون رفت .از دیدن آرتان که
مشغول جمع و جور کردن سالن بود چهره اش متبسم شد و
گفت:
–به خودت زحمت نده، بیا برو استراحت کن فردا خودم همه

منبع:یک رمان

نام رمان: در حصار گذشته
نویسنده: صدیقه سادات محمدی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات:682
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان در حصار گذشته

دانلود رمان در حصار گذشته , رمان در حصار گذشته , رمان در حصار گذشته pdf , رمان در حصار گذشته apk , رمان در حصار گذشته ایفون , رمان در حصار گذشته اندروید , در حصار گذشته , دانلود رمان عاشقانه در حصار گذشته , رمان عاشقانه در حصار گذشته ,