5 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود

خلاصه رمان دستهای تو تصمیمم بود :

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

 نگار،زنی تنها با زندگی پر از فراز و نشیب،در جدال با بیماری مادرش پا به بیمارستانی می‌گذارد که مردی قدرتمند در آن حکمرانی می‌کند،مردی که بعدها بهترین و بدترین اتفاقاتِ زندگی‌ِ نگار را رقم خواهد زد
داستانی که ارزش خواندن دارد با پایانی خوش اما متفاوت!

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان دستهای تو تصمیمم بود :

_من دوست داشتم،از همون ابتدای بچگی،اگه تو رو از من نمی‌گرفتن،الآن پیش من خوابیده بودی، خانمِ من بودی.

با دست سعی در پس زدنش داشتم اما زور من کجا و زور اون کجا.

_خیلی دوست دارم عزیزم،دیره ولی بی نتیجه نیست.

صدای اغواگری که شاید برای هر زنِ دیگه ای جذاب و خواستنی به نظر می‌اومد و برای من مثل سیخِ داغی بود روی پوست صورتم دوباره تو گوشم پیچید:

_تو مال من بودی،تو رو ازم گرفتن،اما برای احقاق حق هیچوقت دیر نیست.

تنها فکری که به ذهنم رسید استفاده از دست های آزادم بود.

از جا ظرفی کنار سینک بشقاب چینی رو برداشتم و محکم به زمین کوبیدمش،بعدی رو برداشتم، لیوانی که دستم بود تا باهاش آب بخورم رو هم.

_نکن لعنتی، نکن.

عصبیش کرده بودم،حالا اون بود که تقلا می‌کرد تا دست های من رو اسیر کنه و در این بین دستی که محکم دهانم رو فشار می‌داد از روی لب هام کنار رفت و جیغ بلندم توی آشپزخانه پیچید:

_مهبد،مهبد…

از زیر دستش فرار کردم،دوباره جیغ زدم:

_عمه.

به سمت پذیرایی می‌رفتم که موهام رو کشید و لیز خوردم روی ظرف هایی که شکسته بودم،

چشم هام رو بستم و دست هام رو حفاظ صورتم کردم.

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود

تا آرشاراد به خودش بجنبه برق های پذیرایی روشن شد و من دوباره جیغ زدم:

_کمک،کمکم کنید.

اینبار صدای دردآلودم با گریه در آمیخته شد

صدای فریاد مهبد رو که شنیدم از وضعیت خودم خجالتم اومد.

دست دراز کردم تا شلوارم رو درست کنم که صدای عمه و بعد از اون آقاجون و مادرجون رو شنیدم.

عمه زیربغلم رو گرفت،با صدایی که بی شباهت به جیغ نبود گفت:

_آرشاراد،چه غلطی داشتی می‌کردی؟

مهبد به سمتش هجوم برد،دست به یقه شدن و مشت هایی بود که به این طرف و اون طرف پرتاب میشد.

بلند شدم و همه رو پس زدم،بی اهمیت به خورده شیشه های روی زمین که یکی یکی مهمان پاهای برهنه ام میشد از آشپزخانه بیرون دویدم

در رو قفل کردم و خدا خدا کردم که موبایلم از جیب شلوارم بیرون نیافتاده باشه.

خدا رو شکر هنوز همونجا بود، با دست های لرزان شماره ساها رو گرفتم.

صدای گرم و خواب آلودش هق هق من رو به اوج رسوند،با نفس هایی مقطع و اشک هایی که روی صورتِ زخمی شده ام راه افتاده بود و می‌سوزندم گفتم:

_ساها بیا اینجا،بیا من رو ببر،تو رو خدا ساها…

صدای کوبیده شدنِ در ترسم رو دو برابر کرد،جیغ خفه ای کشیدم.صدای آرشاراد رو شنیدم.

_نگار، باز کن درو تا نشکستمش.

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود

ساها نگران تر از من گفت:

_کجایی تو،چی شده؟

جیغ زدم:

_فقط بیا،بیا اینجا،من خونه پدربزرگم هستم،تو رو خدا زودتر بیا.

_الآن میام،همین الآن میام،تو آروم باش،دارم میام.

ارتباط که قطع شد مانتوم رو پوشیدم و شالم رو سر کردم،کیفم رو برداشتم و به سمت پنجره رفتم

اتاق من طبقه دوم بود و چندان ارتفاعی تا حیاط نداشت‌.قبل از اینکه آرشاراد که انگار کسی جلودارش نبود در رو می‌شکست و داخل می‌شد باید جون خودم رو نجات می‌دادم.

از نرده های محافظ آویزان شدم و در حالی که به شدت میترسیدم و باز هم اشک هام جاری شده بود، خودم رو رها کردم.

خوشبختانه بجز کمی کوفتگی دردی توی پاهام حس نکردم و دویدم سمت درِ حیاط.

تو خیابون قایم شده بودم تا مبادا آرشاراد و بقیه اینجا رو دنبالم بگردن.

ماشین ساها رو مثل کشتی نوح،وسط طوفان و بارون شناختم،قصد پیاده شدن داشت که به سمتش دویدم.

نمی‌دونم تو صورتم چی دید که نگران و رنگ پریده گفت؛

_نگار،چی شده؟

_سوار شو،سوار شو بریم.

ماشین که به راه افتاد ذره ذره آرامش به جونم برمی‌گشت و حالا وقت جواب پس دادن به این مردِ نگران و از بی‌جواب موندن سوال هاش تا حدی عصبانی بود.

_بریم خونه،میگم بهت.

با بی‌قراری ساکت شد و با سرعت توی خیابان های خلوت رانندگی کرد.

در که پشت سرم بسته شد خودم رو روی کاناپه رها کردم.ساها به طرف اتاق خواب رفت و چند دقیقه بعد با بلوز و شلواری از لباس های خودم برگشت،یادم رفته بود که چمدانم تو خونه اون مونده.

خوبیش به این بود که لااقل اینجا دیگه با این شلوارلی کذایی نمی‌خوابیدم.

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود

رو به روم زانو زده نشست،دست های ذره ذره با خورده شیشه زخمی شده ام رو بین دست هاش گرفت و گفت:

_نمی‌خوای بگی چی شده؟ساعتت رو دیدی؟ جونم به لبم رسید وقتی زنگ زدی،نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم اونجا.

باز هم بغض مهمان صدام شد.

_ساها.

_جونِ ساها.

از روی زمین بلند شد و اینبار کنارم نشست.

_به من بگو چی شده آخه،کی این بلا رو سرت آورده؟

_اون، اون…

بغضم شکست

_من رفتم آب بخورم،اون…

لحظه به لحظه سفیدیِ پوستش قرمز تر می‌شد.

_داشتم آب می‌خوردم اون اومد.

_اون کیه؟چی کار کرده؟

_اون…

گریه ام شدت گرفت،برام سخت بود که بهش بگم پسرعموی نازنینم قصد تجاوز به من رو داشته.

_می‌خواست…

صدای فریاد بلندش ترسوندم.

_می‌خواست چه غلطی بکنه،دِ حرف بزن دیگه لعنتی.

_اینجوری که نمی‌تونم،تو هم سرم داد می‌کشی؟

نفس عمیقی کشید،شروع کرد قدم زدن تو خونه.

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود

_باشه، باشه، بگو،حرف بزن.

تا حالا اینطور بهم ریخته ندیده بودمش، من که هنوز چیزی نگفته بودم و اون انقدر عصبی شده بود،اگه حقیقت رو می‌گفتم چی میشد؟

_آروم باش ساها.

_من آرومم،فقط بگو اون لعنتی کیه و می‌خواسته چه غلطی بکنه قبل از اینکه برم در خونه بابا بزرگت و از خودشون بپرسم.

انقدر لحنش جدی بود که خود به خود دهنم باز شد.

_میخواست به من…

سرم رو پایین انداختم، برای یه زن واقعا صحبت درباره این موضوعات اون هم از جانب نزدیک ترین فرد خانواده،پسرعموش که جای برادرش بود، سخت بود و گفتنش طاقت فرسا.

نام رمان: دستهای تو تصمیمم بود
نویسنده: نسرین
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 1553
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود

دانلود رمان ,دانلود رمان دستهای تو تصمیمم بود , رمان دستهای تو تصمیمم بود , رمان دستهای تو تصمیمم بود pdf , رمان دستهای تو تصمیمم بود apk , رمان دستهای تو تصمیمم بود ایفون , رمان دستهای تو تصمیمم بود اندروید , دستهای تو تصمیمم بود , دانلود رمان عاشقانه دستهای تو تصمیمم بود , رمان عاشقانه دستهای تو تصمیمم بود ,