4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دوران عقد

خلاصه رمان دوران عقد :

این رمان زیبا و جذاب عاشقانه در مورد آلاله است . آلاله ای که زیبا و تنهاست . در خانواده معمولی ای در غرب تهران زندگی می کند و دانشجوی ادبیات است و مازیار اولین عشق زندگی اوست . اما مازیار آن چیزی نیست که او میخواهد . برای او خواستگاری می آید که از خانواده متمولیست و او چون پدرش به تازگی فوت کرده و مستمری پدرش کفاف خرج زندگیشان را نمیدهد مجبور میشود با شهرام قرار بگذارد ، قراری که بعدها زندگیش را تحت الشعاع قرار میدهد و او را به دام می اندازد .

پیشنهادات :

دانلود رمان همسر اجباری ⭐️

قسمتی از متن رمان دوران عقد :

بلافاصله شیشه را پایین کشیدم و خواستم کارت را از پنجره بیرون بیندازم که

مچ دستم را محکم گرفت و مرا به طرف خودش کشید و گفت:چی کار می کنی!بدش به من!

فریاد زدم: خجالت و آبرو خوب چیزایین! در همین حال فرمان را رها کرد و به طرفم هجوم آورد و

دو دستم را در میان دستان قدرتمندش گرفت و انگشتانم را فشار داد.طوریکه جیغم به هوا رفت:

ولم کن…تو دیوونه ای! میان کشمکش بودیم که کنترل ماشین از دستش خارج شد و به سمت

راست رفت و سپس با صدای مهیبی به سپر خودروی جلویی برخورد کرد.تا به خودم بجنبم به

دلیل نبستن کمربند ایمنی به طرف شیشه پرت شدم و با اینکه دستم را هاله صورتم کردم تا

اسیبی نبینم اما بدبختانه انگشتان و بینی ام با شدت به شیشه قطور کوبیده شد و تازه آنوقت

بود که ایربگ صندلی جلو زیر گردنم باز شد…در یک لحظه هیچ چیز نفهمیدم و سرم گیج رفت و

حس کردم مایع لزج و گرم و شور مزه ای روی لبهایم راه گرفته است.سرم داغ شد و بعد

دستانم یخ کرد.فقط در لحظه آخر صدایی که اسمم را را صدا می زد،در گوشم پیچید و بعد همه

چیز سیاه شد.

***

چشم که باز کردم همه چیز سفید بود.خواستم تکانی به خود دهم،اما دستم را نتوانستم

حرکت بدهم! گویی وزنه ای 10 کیلویی به آن آویزان کرده بودند.گلویم خشک شده بود و بدنم

درد می کرد.چند لحظه بعد سایه سیاهی بالای سرم آمد.دوباره به زور چشمانم را باز کردم و در

سایه سیاه دقت کردم.صورت شهرام تار بود.خواستم چیزی بگویم که زبانم یاریم نکرد.

دانلود رمان دوران عقد

فقط دست

گرمی روی پیشانیم نشست و زمزمه کنان گفت: چیزی نیست…خدا بهت رحم کرده دختر!

نفسم بالا نمی آمد،سعی کردم سرم را از روی تخت بلند کنم که سایه شهرام روی صورتم دولا

شد و ارام گفت: خوبی؟ دلم می خواست با مشت به صورتش بکوبم.مسبب تمام دردهایم او

بود.چشمانم را بستم و دوباره باز کردم تا بهتر ببینمش : کیسه یخی را روی کبودی بزرگ سمت

چپ صورتش نگه داشته بود و نگران نگاهم می کرد.هیچ چیز یادم نمی امد.آنقدر به خودم فشار

آوردم تا به یاد آوردم که ما تصادف کرده ایم.خواستم بگویم از جلوی چشمم دور شود که صدایی

از گلویم در نیامد.قدرت تکلمم را از دست داده بودم و فکر می کردم لال شده ام.برای همین زیر

گریه زدم.اشکهایم از گوشه چشمم سرازیر شدند و روی لاله گوشم چکیدند.شهرام دوباره

گفت:چرا گریه می کنی؟درد داری؟با اینکه دلم می خواست سر به تنش نباشد،اما سرم را به

نشانه مثبت تکان دادم. با صدای مبهمی پرستار را صدا زد.پرستار بعد از چند دقیقه بالای سرم

آمد و گفت: الان دقیقا بهم بگو کجای بدنت درد داری تا دوباره ببریمت رادیولوژی

دانلود رمان دوران عقد

نفسم را در

سینه حبس کردم و یک دفعه بیرون دادم و گفتم: من لال شدم!نمی تونم حرف بزنم! پرستار

جوان زیر خنده زد و گفت:عزیزم! پس الان چه جوری داری حرف می زنی؟شهرام رو به پرستار

گفت: خیلی بد نفس می کشه…اکسیژن دارین؟ پرستار جوان با صدای گرمی گفت: الان می

گم براش بیارن…این دختر خانوم خیلی نازنازیه ها! دوباره زیر گریه زدم.از تصور اینکه مادرم بیاید و

مرا در این حال و روز ببیند و غصه بخورد،بر خود لرزیدم.شهرام کنار تخت نشست و گفت: تو چرا

هی گریه می کنی؟اینقدر دردت زیاده؟ به زور گفتم:همه ش…تقصیر توئه…برو… و بعد رویم را از

او برگرداندم.درد بینی ام هم اضافه شده بود.بهیار با کپسول اکسیژن به اتاق اورژانس آمد و زیر

سرم را بالا آورد و ماسک را روی بینی و دهانم گذاشت.در همین حین پرستار بخش آمد و با

تعدادی کاغذ که با گیره مرتب به هم چسبیده بودند،شروع کرد به تند تند سوال کردن.اسم و

فامیل شهرام و سنش را پرسید و وقتی نوبت به من رسید ،گفت: ایشون چه نسبتی با شما

دارن؟ با آن همه دردی که داشتم،گوشهایم تیز شدند.شهرام اول جواب نداد و وقتی پرستار

دوباره عامرانه سوالش را تکرار کرد،شهرام من و من کنان گفت: فامیلیم…نه…نامزدمه… نفسی

که تا آن لحظه به سختی بالا می آمد،یکدفعه ازاد شد و احساس سبکی کردم.

دانلود رمان دوران عقد

توانستم

انگشتان دست راستم را که تا بالا گچ گرفته بودند،تکان دادم.گویی دردهایم آرام شده بودند.انگار

این یک کلمه ناخواسته معجزه کرده بود و آرامش را به روح زخمیم برگردانده بود.شهرام هنوز

مردد بود و اصلا” به من نگاه نمی کرد. شاید خوش نداشت عکس العمل کلمه نامزد را در چهره

ام ببیند یا احیانا” من به رویش لبخند بزنم و اون تایید کند اینکه نامزدش هستم،انکارناپذیر

است.چند ثانیه بعد صدای قدمهای تندی را در راهروی اورژانس شنیدم.انگار چند نفر با هم

داشتند در امتداد راهرو می دویدند.در کسری از ثانیه چهره وحشتزده و رنگ پریده مادرم در

آستانه در نمایان شد.پشت سرش آیدا و شیرین خانم با چهره هایی در هم و بهت زده سر

رسیدند.مادر روی گونه اش کوبید و گفت: خاک به سرم! چی شده؟ و بعد به شهرام نگاه

غضبناکی انداخت.شهرام سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.

شیرین خانم هم جلو آمد و

نگاهی به دم و دستگاهی که به من آویزان بود،کرد و گفت:پناه بر خدا! و بعد رو به شهرام کرد و

گفت:تو کی با آلاله بودی و کی تصادف کردی؟ شهرام گفت: می خواستم برسونمش خونه که

اینطوری شد… خیلی دلم می خواست جیغ بزنم: سر 4 تا دختر درب داغون و اجق وجق من رو

به این روز انداخته ! اما باز لب فرو بستم و اشکهایم جاری شدند.مادر داشت موهایم را نوازش

می کرد و آیدا با نگرانی دستم را در دست گرفته بود و می بوسید.شیرین خانم رو به من گفت:

قربونت برم!درد داری؟چرا گریه می کنی؟ وای که دیگر از دست قربان صدقه رفتنهایش به تنگ

آمده بودم!به جای قربان صدقه ،باید می رفت رفتار و انسانیت یاد پسرش می داد.او شهرام را

کنار کشید و پچ پچ کنان شرح ماوقع را از او پرسید…

منبع:یک رمان

نام رمان: دوران عقد
نویسنده: مهشاد لسانی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 282
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان دوران عقد

دانلود رمان دوران عقد , رمان دوران عقد , رمان دوران عقد pdf , رمان دوران عقد apk , رمان دوران عقد ایفون , رمان دوران عقد اندروید , دوران عقد , دانلود رمان عاشقانه دوران عقد , رمان عاشقانه دوران عقد ,