4 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان رابطه

خلاصه رمان رابطه :

دانلود رمان رابطه بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

یه زن که زنیت بلد نیس و از زن بودن فقط شست شو و پخت و پز بلده… همینا باعث میشه شوهرش ولش کنه، طلاق می‌گیره و سرخورده تر از قبل می‌شینه تو خونه پدرش این وسط… خواهرش میخاد جمعش کنه که هرچی تلاش می‌کنه نمیشه ولی یه مرد میاد تو زندگی گلابتون که همراه با خواهر گلاب دخترمونو جمعش میکنن و…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان رابطه :

نگران و مستاصل گفت:» اتفاقی افتاده؟ چیزی شده؟

«داشتم برای صحرا چای میریختم، آهسته گفتم:»

-بهت زنگ میزنم، الان نمیتونم حرف بزنم.

«سهیل انگار به شک افتاد و مصمم تر گفت:» کی اومده خونه اتون؟

«تا خواستم جواب بدم صدای شهابو از پشت سرم شنیدم:»

-گلابتون قندون نیاوردی.

وای…وااااای….صدای سهیل نمی اومد، الان جنگ راه میفته، گوشی رو پایین گرفتم:»

-شما برید من میارم.

شهاب-انگار درآمدت خیلی بالاست، گوشی میلیونی، ماشین…مُدِت بالا رفته، کلاس A شدی.

-من قندونو…

«سرمو به زیر انداختم:» میارم شما برید.

شهاب-لازم نیست رسمی صحبت کنی، انگار یادت رفته نُه سال با من زندگی کردی، با من بودی، با من نفس کشیدی؛ هوم؟ یادت رفته شوهرت بودم؟

نفسم تنگ شده بود، سهیل داره میشنوه! این چی میگه؟ سهیل منو میکشه، شهاب تا دستشو بالا آورد صدای مامان اومد:

مامان-آقا شهاب؟ چرا اینجایید؟ شما بفرمایید، گلابتون چایو به من بده، برو توی اتاقت با تلفن حرف بزن، زشته جلوی مهمون با تلفن حرف میزنی.

دانلود رمان رابطه

مامان فرشته ی نجات من بود، از قصد اینارو گفت میخواست شهابو دور کنه، از کنار شهاب رد شدم و رفتم توی اتاق. به گوشی نگاه کردم، هنوز پشت

خط بود، آهسته گفتم:

-عشقم؟

«با صدای دورگه گفت:» اومده ور دل تو چه غلطی بکنه؟ یاد خاطرات نُه ساله اش افتاده؟ یاد نفسات افتاده؟ اومده دور از چشم من هیز نگات کنه؟

«عصبی و پریشون با صدایی که رنگ خون و خشم داشت داد زد:» اومده به هوای آتویی که داره ازت باج بگیره؟ به هوای فامیل بودن تا بیخ گوشت اومده.

با هول و ترس آهسته گفتم:

-سهیل، سهیل….عشقم، من اومدم توی اتاق؛ آروم باش، آروم باش…. مامان و بابام اینجان، جرئت نداره خطایی بکنه، اومده رگ….رگ آبروی منو بزنه.

فکرش درگیر یه چیز دیگه است اگر جمله ای میگه خاطره بازی نمیکنه نترس.

سهیل-از خونه بیا بیرون.

«عصبی داد زد:» اونجا نباش، اونجا نباش من دارم دیوونه میشم، از خونه بیا بیرون.

با صدای خفه و مضطرب از حال سهیل و وضعیتی که خودم داشتم گفتم:

-سهیل جان! وای سهیل آروم باش! من الان چطوری بیرون بیام؟ به چه بهانه ای؟ بیام بیرون که حرف بزنه؟ که بگه باهمیم؟ سهیل تو چرا منو درک

نمیکنی؟ زندگی من به دهن شهاب بستگی داره.

سهیل-زندگی تو…

«بلند با حرص و تشدید ادامه داد:» به من بستگی داره، اگر بیرون نیای به خاک مادرم گلابتون، به خاک مادرم میام خونتونو رو سر شهاب بی همه کس

خراب میکنم.

«وارفته و هراسون گفتم:» سهیل چی میگی؟

سهیل-همین که گفتم؛ میای بیرون یا من بیام؟

«با بغض گفتم:» سهیل من نمیتونم بیرون بیام، توروخدا آبروریزی نکن؛ من توی اتاقم میشینم تا شهاب اینا برن.

سهیل-من دارم میام گلابتون، خودم برای بابات رو میکنم کی هستم، نمیزارم دهن شهاب باز بشه که بخواد اونجا از تو برای آتویی که داره سوءاستفاده

کنه.

دانلود رمان رابطه

-بیای بگی و شهاب فیلمو نشون بده؟ بگه دخترت اینطوری باهاش بوده؟ نه مشروط به چهارچوبایی که شما فکر میکدردی.

سهیل-برام مهم نیست؛ برام مهم اینه که…

«داد زد:» پای او کثافت توی یه قدمیه توئه.

در اتاق باز شد و شهاب داخل اومد. یه جوری وحشت کردم که از ترس اینکه سهیل حرف نزنه و صداشو بشنوه سریع تماسو قطع کردم و مضطرب  به

شهاب نگاه کردم. چرا اومد توی اتاق و در رو هم بست؟!!

شهاب-چرا قطع کردی؟

-حرفم تموم شد.

از جام بلند شدم و تا خواستم بیرون برم شهاب گفت:

-عوض شدی….

مقابلم اومد، نگاهمو با استرس جانسوزی به کنار و گوشه های زمین دوختم.

شهاب-اصلا یه طوری عوض شدی که انگار اون گلابتون نیستی، مثلا تو مهمونی هفته ی قبل کی باورش میشه که گلابتون، گلابتون خانــــوم، دیگه

خانوم شدی هان؟ اونقدر ژیگول و تیتیش بشه، کلاس دار شدی، مو کوتاه میکنی یه ورشو تیغ میندازی، نه بابا خوب بلد بودی اون موقع  انجام میدادی

طلاقت ندم هان؟

سر بلند کردم، قلبم…قلبم از جا کنده شد؛ واسه مردی که نُه سال باهاش زندگی میکردم، قلبم از نگاه های حریص و هیزش کنده شد؛ انگار صد پشت

غریبه است، صد پشت دشمن ناموسه، ناموسِ کی؟ سهیل؟ وای سهیل داره میاد، از روی تعصبی که داره از روی شناختی که از شهاب داره، شناختی که

من ندارم ولی سهیل داره، سهیل اگر بیاد و شهاب هنوز اینجا باشه خون به پا میشه، آبرو که هیچ جونمون از دست میدیم و مادر و خواهر شهاب یه دایره

و تنبک برمیدارن همه جا پر میکنند که چیشد و چی نشد؛ شش تا هم روش میزارن! باید شهابو رد کنم زودتر بره، چطوری؟ چی بگم که زودتر پاشن

برن؟ چی میخوان؟

دانلود رمان رابطه

-شهاب برای چی اینجایی؟ چی میخوای؟ تو زنی رو که میخواستی گرفتی بچه دار هم شدی، دیگه چی از جون من میخوای؟ من کاری به تو دارم؟ چرا

نمیری پی زندگیت؟

توی چشمام با هیجان نگاه کرد و گفت:

-دِ آخه تو نمیزاری من سرجام بشینم که، میخواستم باهات حرف بزنم…

در اتاقم باز شد و بابا توی چهارچوب، حکم فرشته رو برام داشت.

بابا-آقا شهاب، میوه….

بابا جوری تهدید وار به شهاب نگاه کرد که شهاب حساب کار خودشو بکنه که حق نداره به من نزدیک بشه، شهاب برگشت خیلی عادی و پر رو گفت:

-الان میام دایی.

«بابا با لحن جدی و با جذبه ای سرسختانه ولی تن صدای آروم گفت:» همین الان بیا شهاب.

شهاب از لحن بابا یه قدم ازم فاصله گرفت و گفت:

-خیله خب دایی.

«با خنده که برای آروم کردن جو روی لبش بود ادامه داد:» چرا ناراحت میشی؟

بابا-چون جاهایی میری که نباید بری، حدودی رو که باید رعایت نمیکنی.

شهاب-من کاری نکردم دایی، احوال پرسی میکردم.

بابا-احوالشو جلوی خونه پرسیدی، حالش از این بهتر نمیشه.

شهاب-چرا که نه، هرچی نداشته و هرکاری که نکرده بود داره میکنه

قلبم هری ریخت، تموم تنم یخ زد، سرمو به زیر انداختم. سرم تیر میکشید، میخواد بگه؟ متلک انداخت؟ الان سر حرفو باز میکنه، دستمو به لبه ی تخت

گرفتم که تعادلم حفظ بشه. گوشم داغ کرده بود، یعنی کلمه ی بعدی که میگه چیه؟ قلبم دیگه توی سینم نبود، انگار دو پا قرض گرفته بود و اومده بود

توی گوشم میزد.

دانلود رمان رابطه

بابا-هرکاری که بکنه دیگه به تو ربطی نداره؛ واسه زنت آقا بالا سر شو، گلابتون اختیارش دست منه.

«شهاب بلند گفت:» صد البته دایی، صد…..

«به من نگاه کرد و تشدیدی گفت:» الّبّته…

«بعد آروم گفت:» فردا بیا نمایشگاه، نیای من میرم دم بقالی بابات!

جای اینکه به شهاب نگاه کنم، نگاه خسته و زارمو به بابا دوختم، بابا…بابای بیچاره ام با صورت سرخ دو تا آروم به در زد و شهاب از اتاق بیرون رفت و بلند

گفت:

شهاب-مادر، صحرا، پاشید رفع زحمت کنیم.

روی تختم وا رفتم؛ از حال رفتم، نمیدونستم گریه کنم یا جیغ بزنم! گلابتون پاشو برو فردا ببین چی میگه خب! لابد دو تا حرف از گذشته میزنه و چهارتا

چرت و پرت و منم منم میکنه و تموم میشه دیگه. لابد میخواد پیشنهاد بده برگردی. تو هم میگی نه و تهدید هم کرد میگی به همه میگی که چی گفته!

اصلا از سر محکم کاری هم که شده صداشم ضبط میکنی، دیگه هیچ غلطی نمیتونه بکنه، مرتیکه فیلش یاد هندستون کرده، اون موقع که زنش بودی کور

بود الان چشمش باز شده کثافت؟ من نُه سال با این چطوری زندگی کردم؟ میگفت زودتر عوض میشدی طلاقت نمیدادم؛ آخه کثافت مگه الان زن و بچه

نداری چرا سیر نمیشی؟

واااای خدا من با این چطوری زندگی میکردم؟ چطوری دوسش داشتم؟ حالم از نگاهش بهم خورد، انگار با اون نگاه هیز و کثیفش تنمو لمس میکرد.

دستمو روی قلبم گذاشتم:

-چطوری؟چطوری ممکنه اون همه علاقه به این نفرت چندش آور تبدیل بشه؟ شبیه یه کابوس تلخ میمونه که کل زندگیتو به گند میکشه.

سهیل بفهمه فردا میرم نمایشگاه جلوتر میره و شهاب رو میکشه، نه نه شاید تله باشه اصلا سهیلُ میخواد توسط من اونجا بکشه و بعد آبروریزی کنه….دلم

نام رمان: رابطه
نویسنده: نیلوفر قائمی فر
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 493
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان رابطه

دانلود رمان ,دانلود رمان رابطه , رمان رابطه , رمان رابطه pdf , رمان رابطه apk , رمان رابطه ایفون , رمان رابطه اندروید , رابطه , دانلود رمان عاشقانه رابطه , رمان عاشقانه رابطه ,