3.8 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان رعیت زاده 

خلاصه رمان رعیت زاده :

کسی که بعد از ۸ سال دوری،وقتی با کابوسای زندگیش رو به رو میشه،چاره ای جز فرار نداره ..ولی وقتی به خاطر یه دوست ،پاشو میذاره تو زندگیه کابوس اصلیش،اون یکی میتونه براش یه رویای شیرین شه….نه؟ از نسل رعیت های عادی بود اما با عشق ارباب دل شد یه لنگه پا تو هوا منتظر بودم. تکیه امو از در برداشتم و دوباره رنگ زدم. باز همون زن قبلیه آیفونو برداشت که گفتم–خانم چی شد؟ اربابتون اجازه داد؟

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان رعیت زاده :

چشمامو بسته بودم و فقط میخواستم یکم از سوزش پشتم و پاهام کم بشه. صدای گریه ی دختریم میومد. یکن که دقت کردم فهمیدم صدای پرستوئه. اااااه. این از اولم زر زرو بود. با صدای داد سپهر چشمامو باز کردم–تو نمیتونی درست راه بری؟

نگاهش به من بود. بغضم گرفت. کثافت بی احساس. زینت با ناراحتی گفت

–آقا خانم تقصیری ندارن. پرستو خانم بهشون خوردن.

سپهر نگاه دیگه ای بهم انداخت که جوابش فقط اشک بود. زیر بغلمو گرفت و گفت

–بلند شو ببینم. با خودت چیکار کردی؟

جلوی اونا خجالت میکشیدم بیچاره ها اومده بودن خرید عروسی که خوش باشن زدم عیششونو کور کردم. با کشیده شدنم به بالا و قرار گرفتن پاهام رو زمین باز جیغم در اومد و نشستم رو زمین که زینت گفت

–آقا،شیشه رفت تو پاشون.

کیان اومد سمتم و از پشت اون دکتر سعادتو دیدم. این اینجا چیکار میکنه؟ سعادت اومد و گفت

–الان بلندتون میکنم

سپهر با خشونت زد زیر دستش و گفت

–به سلامتی؟خودم میبرمش شما مهمونی،زحمت نکش.

وا. این چه برخوردیه؟ گریه امم بند نمیومد که. با ناراحتی نگام کرد و دستشو یکم آروم گرفت و بلندم کرد. چشمام هنوز بسته بود. بعد چند لحضه رو تخت فرود اومدم. جعبه ی کمک های اولیه ارو از دست کیان گرفت که سعادت خواست بیاد تو. نمیدونم چرا با سعادت سر لج داشت. دستشو گرفت جلوی سعادت و گفت–شما کجا؟

سعادت

–معاینه کنم چیزیشون نشده باشه.

سپهر–هم خودم دکترم هم خودش دکتره به کسی احتیاج نیست.

سعادت نگاهم کرد که چشمامو از شرمندگی بستم. این چه برخوردیه داره؟ همه زندگیمو کن فیکون کرده طلبکارم هست. درو بست و اومد رو تخت نشست که بهش توپیدم–این چه رفتاریه با دکتر سعادت کردی؟

موچینو برداشت،یکی از پاهامو تو دستش گرفت و با اخم گفت–چیه ناراحت شدی عشقتو ناراحت کردم؟

–این انحراف توئه نه شخصیت من.

دانلود رمان رعیت زاده

خواستم پامو از دستش بیرون بکشم که محکم تر گرفت تو دستش و گفت–وایستا برات ببندمش بعد هر جا خواستی برو.

خواستم دوباره پامو تکون بدم که با موچین یه تیکه از شیشه ارو در آورد. دستامو محکم گرفتم به رو تختی و گفتم

–یواش وح….آی آی….آی آی….تو روح…..آی کثافت یواش تر نمیتونی بگم سعادت بیاد.

پامو کشید که افتادم رو تخت. پشتم با برخورد به تخت آتیش گرفت. از سنگ که نبودم. هق هقم بلند شد و گفتم–عوضی بلندم کن. دردم میاد.

خب انقدر حرف نزن که عصبیم کنی.

اشکمو پاک کردم و گفتم–تو کلا روانی هستی.

چپ چپ نگاهم کرد و بعد پامو پانسمان کرد. بدبختی تو هر دوتاش شیشه رفته بود. بعد از اینکه پامو پانسمان کرد گفت–بدگر ببینم پشتت چی شده؟

با بهت گفتم–تعارف نکن،راحت باش. پررو. برو به یکی دیگه بگو بیاد.

با تمسخر گفت–حتما سعادت؟

–تو مغزت منحرفه. برو به یکی از دخترا بگو بیاد.

پاشد اومد نزدیکم که گفتم–میگم برو بگو یکی از دخترا بیاد حالیته یا نه؟

خم شد روم و از همون فاصله داد کشید

–پرستووووووو.

هینی کشیدم و خودمو عقب کشیدم که در باز شد و پرستو اومد تو. سپهر خشن نگاهم کرد و به اون گفت–برو پماد سوختگی بیار.

اخماشو کشید تو هم و گفت–لهله ی یه رعیت زاده شدم؟

خیلی بد اخم کرد و گفت–پرستو،کاری که میگمو بکن.

پرستو رفت بیرون که گفتم–حالت خوبه؟میدونی داری منو با اون زنت دشمن میکنی؟

گفت–خوب پرستو راست میگه،رعیت زاده ارو چه به خانا؟

دانلود رمان رعیت زاده

کنارم نشست که با عصبانیت گفتم–برو به همون سعادت بگو بیاد. برو بیرون.

بازومو گرفت و محکم فشار داد و گفت–داغتو به دل اون پسره و داغ اون پسره ارو به دل توعه تنوع طلب که یه روز با منی یه روز با پسر داییم میذارم.

با عصبانیت گفتم–من کی با تو بودم بیشعور؟

سپهر–تو کل عمرتو در حال بودن با اینو اونی. به شاهینم مطمئنا تو چراغ سبز دادی که اومده سمتت.

این دیگه زیادی بود. با پام لگد زدم به سینه اش که پام داغون شد. من از درد خم شدم و اون که فکر نمیکرد بزنمش از رو تخت پرت شد پایین. پرت شدنش صدای خیلی بدی داد. خیلی بد.

با ترس از تخت پایین اومدم که پام بدتر شد. رو زمین زانو زدم و سرشو که گرفته بود تو دستاش از تو دستش در آوردم و گفتم–چی شدی؟….سپهر؟….سپهر ببخشید. نمیدونستم میفتی؟….سپهر…..سپهر حرف بزن دیگه. چه نازک نارنجی شدی. اون لگد چی بود که توعه دراگونو انداخت پایین.

یهو وحشی شد و محکم هولم داد و کوبیدم به دیوار که پشتم به شدت سوخت. اشک تو چشام جمع شد ولی اون کثافت اصلا به روش نیاورد. گلومو گرفت و گفت–دیگه با من در نیوفت…

سرشو نزدیکم آورد و کنار گوشم زمزمه کرد–رعیت زاده ی بیچاره.

لبمو بین دندونام گرفته بودم تا هقهقم بلند نشه. عوضی میدونست پشتم میسوزه ها.

یقه امو گرفت و از دیوار جدام کرد و با شدت بیشتری پرتم کرد رو تخت و خودش سریع بیرون رفت. با رفتنش صدای گریه ام بلند شد. صداشو شنیدم که گفت–پرستو نمیخواد براش پماد ببری خودش نخواست.

عوضی عوضی عوضی.

دانلود رمان رعیت زاده

به پهلو خوابیدم و اصلا واسه شامم بیرون نرفتم. پشتم میسوخت اما بدون توجه به سوزشش خواستم بخوابم. چراغا خاموش بود و ساعت رو عسلیمم ساعت 2 رو نشون میداد. چشمامو بستم و کم کم با وجود سوزش و درد خوابم برد.

با صدای باز شدن در اتاقم هوشیار شدم ولی چشمام خمچنان بسته بود. نکنه شاهین باشه؟

خواستم چشمامو باز کنم که بوی عطر سپهر پیچید تو بینیم. اومده اینجا چیکار؟ بزنم لهش کنم. تخت فرو رفت نفسام عین آدمایی بود که خوابن. ضربان قلببم هرچند بالا اما مشخص نبود. زمزمه کرد–دیوونه به هیچ کسم نگفت بیاد براش پماد بزنه این اگه عفونت کنه من چیکار کنم؟

تو هیچ کاری نکن فقط منو پحکم پرت کن رو دیوار و زمین و تخت.

دو طرف شونه امو گرفت و با آرامش گفت–ببین اگه پماد نزنی ممکنه عفونت کنه….بذار پماد بزنم بعد میرم.

داره با محبت حرف میزنه مرض ندارم که بهش بپرم واسه همین با آرامش گفتم–نمیشه عزیزم

نگاهم کرد و گفت–من دکترم در نتیجه محرم.

–تو واسه بیمارات محرمی نه من.

سپهر–من واسه هرکی که در قبالش وظیفه داشته باشم محرمم

دست سپهر که با پماد نشست رو زخمم از پشت گرفتم و چنگ زدم.

دستمو از دستش جدا کرد و گفت–یه دقیقه است ترنم. بعد زود خوب میشی.

به خاطر لحنش گفتم–داری با یه دختر 26 ساله حرف میزنی نه یه بچه 6 ساله.

صداش جدی شد–باشه پس رک باهات حرف میزنم،پوستت از شدت سوختگی تاول زده زیر کتفتم به خاطر وجود لباست کاملا سوخته. حالا اگه اینطوری ادامه بدی عفونت میکنه، عفونتم کنه میزنه به دستگاهای بدنت و به هول قوه الهی میمیری از دستت راحت میشم.

یکم به دیوار نگاه کردم و بعد گفتم

–سپهر،گمشو نبینمت.

سپهر–باشه اول میزنم بعد میرم.

دانلود رمان رعیت زاده

اصلا اجازه نفس کشیدنم نداد. تند تند پمادو زد. بعد از اینکه تموم شد نفسمو دادم بیرون و گفتم–تو روحت سپهر،تو روحت.

منو به پهلو خوابوند،پتو رو کشید روم و بلند شد و گفت–به پشت نخواب. خودت اذیت میشی به من ربطی نداره.

بعد در حالی که میرفت بیرون گفت–چقدر نازک نارنجی شده….

یعنیا. بگیرم آب جوش روش خالی  کنم تا بفهمه نازک نارنجی یعنی چی. آدم از این گاو تر؟خدایا.

با صدای جیغ بچه از خواب بیدار شدم. صدای گریه بود. دوباره یاد آنا افتادم. ساعت 1 بود. اووووو آبروم رفت من تا این موقع خوابیدم؟ سریع بلند شدم و بعد از پوشیدن یه بلیز خیلی گشاد که اذیتم نکنه رفتم تو سالن تا ببینم چی شده. با دیدن پرستو که بچه ارو دعوا میکرد داد زدم–چیکار داری میکنی؟

دانلود رمان رعیت زاده

گریه لیلا بیشتر شد و با ترس نگاهم کرد. هیچکی تو سالن نبود. پرستو با پرویی تمام گفت–ورداشت رو لباسم بالا آوردم دختره ی نکبت.

با عصبانیت گفتم–ساکت شو. احمق مگه دست خودش بود؟ اون فقط یه بچه یه ساله است. خاک تو سر سپهر با این زن گرفتنش. خااااک.

سریع پرستو رو کنار زدم که گفت–نه خاک تو سر من که کلفت یه بی مادر شدم.

به حرفش توجهی نکردم و لیلا رو بغل کردم که گفت–به خاطر این نکبت نتونستم برم خرید عروسی.

نکبت خودتیو خودت. بردمش تو اتاقی که سپهر توش بود و نشوندمش روی تخت. لباساشو آوردم و خودمم نشستم رو تخت و در حالی که باهاش حرف میزدم لباسای کثیفشو عوض کردم–خوبی عروسک؟ چی شدی تو؟

صداهای نامفهومی از خودش در آورد که گفتم–خوب میشی. گریه نداره. گل دختر.

دانلود رمان رعیت زاده

پاشدم وایستادم و همون طور که تو بغلم بود راه رفتم و باهاش حرف زدم. اونم اون وسطا یه چیزایی میگفت که آدم دلش میخواست بخوردش. بعد چند دقیقه خوابش برد.

بردمش تو اتاق خودم و خوابوندمش که پرستو اومد و بی توجه به لیلا که خواب بود با صدای بلندی گفت–من میرم بیرون با بقیه قرار گذاشتم یه جا همدیگه ارو ببینیم. تا شیشو هفتم پیدامون نمیشه. توام مواظب بچه باش.

بلند شدم و از اتاق بیرونش کردم. خودمم رفتم بیرون و گفتم–به من دستور نده. من ترنم نیستم اگه به سپهر نگم داشتی چه غلطی میکردی. زورت به بچه رسیده؟

منبع:یک رمان

نام رمان: رعیت زاده
نویسنده: رایا
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 136
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان رعیت زاده

دانلود رمان رعیت زاده , رمان رعیت زاده, رمان رعیت زاده pdf , رمان رعیت زاده apk , رمان رعیت زاده ایفون , رمان رعیت زاده اندروید , رعیت زاده , دانلود رمان عاشقانه رعیت زاده , رمان عاشقانه رعیت زاده ,